|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
عشق پاييزي
روي نيمكت چوبي همون محل هميشه گيشون نشسته بود ، در حالي كه گريه مي كرد مشغول خواندن يه نامه بود... ... امير عاشق مريم بود ولي مريم اصلا به امير توجه نمي كرد ،علت بي محلي هاي مريم براي امير كاملا واضح بود ولي امير به هيچ وجه قانع نمي شد. امير از يك طبقه متوسط و مريم دختر يك تاجر پولدار بود؛ مدرسه هاشون كنار هم بود .دوستاي مريم از ماجرا بو برده بودند و مدام مريم و بخاطر داشتن چنين معشوقه اي مسخره مي كردند... مريم از روي لجبازي و امير از روي عشق و علاقه دوستيشون رو آغاز كردند.... … نتايج كنكور اعلام شد. اصلا باورشون نمي شد هر دو از يك دانشگاه قبول شده بودند. خيلي خوشحال بودن ،زبونشون بند اومده بود همش به هم نگاه مي كردن و بلند بلند مي خنديدند... 3 ماه پيش امير سر كلاس زمين شناسي حالش بهم خورد و رو كف كلاس افتاد ، بچه ها با عجله امير به بيمارستان رسوندند ؛ همه نگران به مريم نگاه مي كردند ، مريم پشت در ايستاده بود و همش دعا مي كرد كه اتفاقي براي امير نيافته ؛خطر رفع شده بود دكتر بيرون اومد ،دنبال پدر و مادر امير مي گشت هيچ كس چيزي نگفت ؛ پدر و مادر امير پارسال توي يك صانحه رانندگي كشته شده بودند و امير غير اونا كس ديگه اي رو نداشت... روز بعد امير با دكتر قرار ملاقات داشت ،دكتر نگاهي به امير انداخت و گفت:"براي خانوادت واقا متاسفم ولي چون كس ديگه اي رو نداري مجبورم اين خبر رو به خودت بدم" دكتر سكوتي كرد و دوباره ادامه داد" تو...." تمام بدنش داغ شده بود اصلا انتظار شنيدن چنين خبري رو نداشت حالا بايد يه جوري اين مطلب رو به مريم مي گفت ؛تصميم گرفت هر طور شده حقيقت رو به مريم بگه. مريم با شنيدن خبر سرطان خون امير از هوش رفت ،امير با عجله دكتر رو خبر كرد و بلاخره مريم بهوش اومد ، حالش خيلي بد بود بغض جلو گلوش رو گرفته بود نمي تونست چيزي بگه، سرش و گذاشت رو سينه امير و شروع كرد به گريه كردن.... كم كم داشت به آخراي وصيت نامه امير مي رسيد. ديگه قادر به ادامه دادن نبود كاغذ از دستش زمين افتاد نتونست جلوي خودش رو بگيره و شروع كرد به گريه كردن. آقاي صابري زير بغل مريم و گرفت و كمك كرد تا بلند شه ؛ مريم كه همچنان داشت اشك مي ريخت با كمك پدرش بلند شد و بطرف ماشين رفت... نامه امير همونطور روي برگا مونده بود و باد مدام تكونش مي داد... آخر نامش نوشته بود: "هميشه عاشقت خواهم ماند"

زیر این برف سفید بنفشه ها در انتظار فواره های خنده نشسته اند خنده هایم اشک میشود و از آسمان چشمانم بر زمین می بارد جای خالی تو بهمنی است که بر سرم اوار شده است اما باز احساس سبکی میکنم میدانم که تو اینگونه دوستم داری میدانم که تو در دل گل های سرخ نشسته ای و نگران منی ! وقتی سر مزارت می آیم میدانم تو آنجا هستی !
" دو متر پایین تر از من و فرسنگ ها بالاتر از من در افق "
می گویند تو مرده ای ! امروز در آستانه ی بهار هستیم درخت های گیلاس غرق شکوفه اند ! روی خود را برمی گردانم و تو را می بینم که زیر نم نم باران لبخند می زنی ! دلم برای خنده هایت تنگ است دستان جوهریم را به یاد تو در باغچه می کارم ! سبز خواهند شد کنار گلها مینشینم و آن آواز قدیمی را میخوانم که تو دوست داشتی . تو مرده ای اما زنده تر از گذشته در کنارم هستی . سرت را روی شانه هایم بگذار !
(( کریستیان بوبن— کتاب تنهایی ))
من گفتم خب هردوشون رو نگه می دارم بعد یه مدت فکرمیکنم ببینم کدومشون بهترن یا کدومشون رو بیشتر دوست دارم…! بعد دوستم گفت حتی اگه دومی بهتر باشه اولی رو میزاری میری به همین راحتی ؟ پس قلبش و احساسش چی میشن ؟ با خودم که فکر کردم واقعا خجالت کشیدم یعنی دیدم واقعا راست میگه …! بعد خودم گفتم نه اصلا ! حتی اگه دومی از اولی خیلی هم سرتر و بهتر باشه حتی اگه دومی منو بیشتر هم دوست داشته باشه بازم انتخابم اولیه چون اولا اگه یکی رو انتخاب کردی انتخاب خودت بوده خودت خواستیش پس باید همیشه باهاش بمونی و هیچکس برات بهتر از اون نشه و اصلا نباید بهتر از اونو ببینی !
الان واقعا مدتیه که اینجوری شدم یعنی واقعا از اون روز تا حالا سعی کردم همینطوری بمونم و هیچکس دیگه ای رو جز اونی که انتخاب کردم نبینم و با اونی که بهش قول دادم بمونم …! البته اگه آدم واقعا عاشق باشه این کارم واقعا براش راحت میشه البته اگه عشقت یه عشق واقعی باشه یعنی واقعا اونو بخوای نه اینکه فقط برای تفریح و سرگرمیت یا برای اینکه طرفت از لحاظ مادی خیلی ازت بهتره و به اصطلاح خودمون برای کلاس با یکی باشی !!!
کنارم نشستی، ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری. نگاهت جای ديگه است.دور ِ دور، خیلی دورتر از من. دلم برات تنگ شده دلم میخواد برام حرف بزنی،دلم میخواد از صدای گرمت، تمام وجودم را پر کنم. اما تو سکوت کردی.چشمات غمگین، نگاهت مهربان، ولی خسته و نگرانه.
میفهمم نازنینم، تمام آنچه را که نمیگی از چشمات میخونم. تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگيره قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزنه.دستم را رو سینم میذارم.نمیخوام تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواد بدوم،دور بشم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جام تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهام کف دستم را فشار دادم که تمامش کبود شده.
دلم میخواد فرياد بزنم و بگم که دیگه بسه. برو و دیگر حتی پشت سرت رو هم نگاه نکن.دلم میخواد فرار کنم، گم شم، بمیرم.
برو نازنینم، برو و زندگی کن، تو که میخوای بری پس بیشتر از این آزارم نده. برو و بذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگم؟ تب دارم انگار! نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم. فقط از اینهمه ترس، از این اضطراب کشنده خسته شدم.
هرروز که بیدار میشم به خودم میگم یعنی امروز آخرین روزيه که تو هستی؟ هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میده. و من دیگه توانش رو ندارم.بفهم نازنینم. بفهم که نمیخوام اینطور دوستم داشته باشی.
من بچه نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود. ای کاش مرده بودم، دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تو را.
اون وقت دیگه لازم نبود فکر کنی اشتباه کردی.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چي كار كردم که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدوم گناه منو تو اين آتش میسوزونی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگه دل کوچیک من به كي ظلم کرده ،که اینجور باید تقاص گناه نکرده را پس بده؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته،از دست دل دیوونه، خسته .دلم میخواد بمیرم.میتونی این را بفهمی؟ فقط دلم میخواد بمیرم......

اولا میخواستم از نظرهای خوب و قشنگتون درباره ی وبلاگ تشکر کنم !
سکوت مرگ...!
عربده میکشم خویش را (که در سکوت مرگ خفته ام وگویی خیال هشیاری نیز نیست)،تا شاید خود را در خواب به خواب بینم تا دریابم به کدامین مکان و زمان زندگیم جا مانده ام،که اکنون هر نفسی که بر می آید از لذت تهی و از زجر انبوه است !
کجا جا مانده ام کجا فرو رفته ام در کدامین زمان مرده ام...؟
به تو میسپارم که اگر روح این جسد را دیدی بگو که جسمت با درد و زجر مرد و نبودی و ندیدی که بی روح ، جسد و کالبد چه زود میپوسد.

در اوج شادماني
در قله غرور
در بهترين دقايق اين عمر نابپاي
در لذت نوازش برگ و نسيم صبح
در لحظه نهايت نسيان رنجها
در لحظه اي كه ذهن وي از ياد برده است
خوف تگرگ را
كز شاخسار باغ جدا كرده برگ را
ناگاه
غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس مي كند
چون پتك جانگدازي اين پيك مرگ را
حمید مصدق
الو!سلام
-:سلام علیکم!بفرمایید.
-:ببخشید با خدا کار داشتم ،می خواستم با خودشون صحبت کنم.
-:خودم هستم ،درخدمتم؟
-:اااااااااااااا..... چه حافظه ای ماشا الله . چه زود منو شناختید.
-:من هیچ کس و فراموش نمی کنم. هیچکس.
-: ببخشید خدا جون کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟
-:بگو!همه حرفات رو می شنوم.
-:خدا جونم....؟!
-:بگو جونم!
-:چطوری بگم..... باز یه....یه خواهش دارم.
-:بگو عزیزم.
-: خدا جون می دونی!می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم. صدامو می شنوی یا نه!
اصلا می خوام بدونم هروقت دعا می کنم. دعامو می شنوی به حرفم گوش می دی.
می دونی !همینکه بدونم یکی حرفم رو می شنوه برام کافیه.
-: مگه من بارها نگفتم ادعونی استجب لکم
تو هر دفعه منو صدا کنی جوابت رو می دم.
هرموقع منو صدا کنی میام و پای درد دلت می شینم و باهات حرف می زنم .اما وقتی اینقدر این گوش تو هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه،تقصیر من چیه؟
-:واقعا حرفام رو می شنوی؟ِ!جدی جدی می شنوی؟!
-:آره واقعا حرفات رو می شنوم.
-:خدا جون شما همه چیزی می بینی.از همه چیزم باخبری. مگه نه؟
-:بله.!
-:از حاجتم!از نیتم!از نامه نا نوشتم،از حرفای نگفتم،از وضع زندگیم،از وضعیت دنیا و اخرتم،از ظاهرم،از چیزای که توی دل دارم، از کارایی که می کنم.....از همش خبر داری؟
-:آره همش رو می دونم.
-:هق هق گریه هامو می بینی؟
وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم.حرفام رو می شنوی؟
وقتی از همه جا درمونه میشم، طرف تو میام، می فهمی میام ؟ صدای در زدنامو می شنوی ؟
-:بله بنده ام .می بینم.می شنوم. می فهمم .مگه نشنیدی ان الله بصیر بالعباد. مگه نشنیدی ان الله سمیع الدعاء.
-:می دونم.اما من....
-:هرجا که بری بازم بنده منی.اما از بس که باور نمی کنی که همشو می بینم و می شنوم اینقدر دل منو می شکنی.
-:الهی بمیرم. ببخشیییییییییییییید.
-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي
بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده. بنده من اون عمل رو انجام نمي ده. بنده من اون
حرف رو نمي زنه. بنده من اون…
هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.
هي صدات زدم. گفتم: بنده من نرو. اما تو رفتي. گفتم:بنده من نزن. اما تو زدي. گفتم: بنده من نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم عوض نشد.
-:شرمنده ام. به خدا شرمنده ام.
-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.
-:شرمنده ام . با وجو همه محبتی که بهم داری ...... با اینکه خیلی بدم اما تو خیلی خوبی به جون خودم می دونم که اگه یکی از ین نعمتهایی رو که بهم دادی بخاطر این همه کفر و ناشکریایی که می کنم ازم بگیری .کسی نمی تونه اون رو دوباره بهم بده. به جون خودم می دونم اگر عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی و خوب می دونم که لایق این عزت نیستم. اگه ثانیه ای از من بگیری تو همون یک ثانیه کسی دیگه حاضر نیست حتی بهم نگاه کنه .چه برسه به اینکه من رو به عنوان دوست ،همراز و حتی فرزند خودش قبول کنه. اگه بگیری کی می تونه اون همه عزت رو به من برگردونه؟!می دونم که جز خودت هیچ کس خدا جونم!از روز برام روشن تره که جز تو پناهی ندارم. هرجا برم،به هر راهی برم،به هر جا و مقامی برسم. باز آخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم تو رو صدا می کنم.
خیلی می ترسم یه روزی پیمونه ی گناه من سر ریز بشه و خشمت بگیره.
خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده.
خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی.
خداجونم!می دونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم. اما...........
اما بخشش صفتیه که فقط درخور شان مقام توست.
-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!
مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!
چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.
هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه
رو درست مي شي
اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني
-:می دونم ..... می دونم اشتباه کردم. اما خدایای! اگر تومنو نیامرزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .خدایا!تو زندگیم این همه به من نیکی کردی که.... من چطوری می تونم باور کنم که لحظه مرگ منو تنها بذاری و خوبی خودت رو از من دریغ کنی.
خیلی دلم می خواست این مکالمه رو بتونم ادامه بدم ولی کارت تلفنم تموم شدو من موندم با یه دنیا حرف. من موندم با یه دنیا التماس من موندم و من.
این مطلب رو از وبلاگ سونیا جون (پرتگاه) برداشتم ! ![]()

شب هم رنگی....
لب ها مي لرزند شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
پرواي چه داري مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را مي فشارم و باد شقايق دوردست را پر پر مي كند
به سقف جنگل مي نگري ستارگان درخيسي چشمانت مي دوند
بياشك چشمان تو ناتمام است و نمناكي جنگل نارساست
دستانت را مي گشايي گره تاريكي مي گشايد
لبخند مي زني رشته رمز مي لرزد
مي نگري رسايي چهره ات حيران مي كند
بيا با جاده پيوستگي برويم
خزندگان درخوابند دروازه ابديت باز است آفتابي شويم
چشمان را بسپاريم كه مهتاب آِنايي فرود آمد
لبان را گم كنيم كه صدا نابهنگام است
در خواب درختان نوشيده شويم كه شكوه روييدن در ما مي گذرد
باد مي شكند شب راكد مي ماند جنگل از تپش مي افتد
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود .
***
خوابم نمي برد
گوشم فرودگاه صداهاي بي صداست
باور نمي كني؟
باران نمي بارد ولي ابري شناور
با بادهاي خوب من پا در گريز است
دور است از من آرزو
در من كسي خاموش مي گريد اينجا

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش !
آخرم می خواستم روز مادر رو به مامان گلم . سیمین جون . ناهید جون . افسانه جون و همه ی مامانهای گل دنیا تبریک بگم !
اینم یه مطلب که شبیه داستانه و دوستای ۳۶۰ من باهاش آشنا هستن ! ![]()
هنوز صدات تو گوشمه . هنوز اون صداي پيچيده تو گلوت ، اون بغضي که سعي ميکرد به هق هق تبديل نشه ، جلوي چشممه . نمي تونم لحظه اي رو که پاهات عقب عقب مي رفتن تا تو رو به ديوار تکيه بدن ، فراموش کنم . نمي تونم فراموش کنم ، لحظه اي رو که اون اشکايي رو که از گونه هات پايين ميفتادن ، باور کردم . شب پاييزي سه سال پيش يادته؟ نه سرد بود ، نه گرم ، نه باروني و نه هيچ چيز عجيب و غريب ديگه اي . اومدي بودي دم خونه ما . آرايش نکرده بودي جز يه روژ صورتي که ميدونستي چقدردوست دارمش... يه روسري آبي انداخته بودي دور سرت . موهات ريخته بود تو صورتت
گفتي بيا تو ماشين . به عنوان آخرين خواهش !!! قبول کردم . تو ماشينت نشستم، راه افتادي . نميدونستي و نميدونستم که کجا داريم ميريم . شايد اين آخرين با هم رفتن بود ... بغض کرده بودي . آروم حرف مي زدي . هق مي زدي وسط حرفات . توجيه نمي کردي . حرفات چيزي بود بين خواهش و شايد ، التماس ... مي خواستي ببخشمت . نه مثل دفعه هاي پيش
منتظر چيزي از طرف من بودي: چيزي مثه اون اشکايي که هميشه ، در اين جور موارد از کنار چشمم ، مي چکه رو گونه هام . چيزي مثه اينکه ، يه دستي که بياد و مثل هميشه دو طرف صورتتو بگيره . منتظر بودي که مثل هميشه بيام و بغلت کنم ، کمرتو محکم بگيرم و بچسبونمت به خودم . منتظر بودي که اين هميشه خر تاريخ ، اول پيشونيتو ببوسه و بعد لب رو لبت بذاره . منتظر بودي که بيام و تو گوشت بگم:باشه ...
ميدونستي که دارم لج ميکنم مثه بچه ها . شيشه رو داده بودم پايين و بر و بر ، بيرون رو نگه ميکردم يا حداقل اينطور وانمود ميکردم: به اون بچه اي که سر چهار راه جهان کودک گل ميفروخت . به اون زني که کنار خيابون منتظر مشتري بود . به اون دختر و پسر که دست تو دست هم راه مي رفتند . به اون پسري که بستنيشو ليس ميزد ... حتي يک بار نگاهت نکردم ... نمي خواستم نگاهم با نگاهت تلاقي داشته باشه .
مطمئن بودم که اگه بخواي ميتوني قانعم کني . ميتوني باز بخندي ، باز از همون لبخندهاي هميشگيتو بزني و باز من همون آدم قبلي بشم . همون لبخندي که وقتيبا اشکات قاطي ميشه، ديوونه م ميکنه . ميدونستي که دروغ ميگفتم وقتي داد ميزدم: هر آدمي فقط يه بار شانس دوست داشته شدن رو داره . اما انگار ، اين دفعه نمي خواستي دروغ بگي ... ميدوني که هميشه دوست داشستم از تو دروغ بشنوم ... هميشه دوست داشتم خر شم .... هميشه دوست داشتم مثل فيلمهاي
سوررئال کوتاه بيام ... هميشه داستانامون يک هپي اند داشته باشه ... اما
نميدونم اين غرور لعنتي از کدوم گوري پيدا شد ... چرا خواستم يهو خيلي مرد شم ! همه احساساتم رو خفه کنم و به خودم خيلي چيزها رو ثابت کنم ... وقتي پياده شم همون جمله رو گفتم:هر آدمي فقط يه بار شانس دوست داشته شدن رو داره . موقع پياده شدن يه لحظه نگات کردم. اينجوري نديده بودمت ...حس کردم دارم شل ميشم ، رفتم و حتي يک لحظه برنگشتم که نگاهت کنم ... راستي، اون شب بعد از رفتن من چي کار کردي؟
سه سالي ازت خبري نبود ، ديشب زنگ زدي و خيلي حرفهارو رو زدي: از اينکه شايد کارامون اشتباه بوده ... فرصت دوباره ...دوباره ، دوباره!! هنوز دير نيست ! دير نيست ! ميشه برگشت !! فقط بخواه !! بخواه... نمي خوام همه اين حرفارو اينجا بنويسم ... من باز اينجمله مزخرف رو تکرار کردم که: هر آدمي فقط يه بار شانس دوست داشته شدن رو داره . مزخرفه .نه؟ عروسيتون مبارک!
برای دوستان توضیح میدم این آخرش منظورش اینه که دختره عروسی کرده

می گویند تو مرده ای ! امروز در آستانه ی بهار هستیم درخت های گیلاس غرق شکوفه اند ! روی خود را برمی گردانم و تو را می بینم که زیر نم نم باران لبخند می زنی ! دلم برای خنده هایت تنگ است دستان جوهریم را به یاد تو در باغچه می کارم ! سبز خواهند شد کنار گلها مینشینم و آن آواز قدیمی را میخوانم که تو دوست داشتی . تو مرده ای اما زنده تر از گذشته در کنارم هستی . سرت را روی شانه هایم بگذار !
(( کریستیان بوبن— کتاب تنهایی ))
اینم تقدیم به rimA دوست عزیزم که بهترین همراه من در زندگیه و فقط امیدم بعد از خدا به اونه ! ![]()
چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شود
میدانی ...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هر صبح برای که بال می گشایند؟
آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه
می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند
وقتی ميرفتی چشمانم از دور شدنت ميگريست و با هر قطره فدای تو ميشد.
نفس هم عاشق است.در کنارت با هر نفس عطر ترا به اعماق وجودم ريختم تا پر شوم از عطر تن تو و جايی برای عطر کسی نباشد.
دل نيز عاشق است.يک دل کوچک دارم که اتاق عشقش را به تو تقديم کردم و اين اتاق کل دلم را در بر گرفته.
گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو
نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم
حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام
راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست
همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ یک حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای ... و من
........... ایمان دارم که
که تو همان چیز بزرگ و عزیزی و
از هوای بودن توست که نفس میکشم.

اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!
عشق همان دوست داشتن نيست
عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی
دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود
از بين خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان
می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد
جدائی برای عشق مرگ است در حالی که
دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد
عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی
جسم ميميرد ولی روح جاودانه است
کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست
عشق را مهنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد
معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....
عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستی که خدا برتر از انسان است....

صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت
دو- گهواره ايست
آشنا لالائی می خواند...
سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم
و آدم ها را نمی شناسم...
چهار- زندگی آبی است
ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام.
پنح- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛
آشنا مراقب است بروز نکند.
شش- به هفت نزديک می شوم
ولی هنوز عاشق نگشته ام!
هفت- بازی ها پايان ندارند؛
نفس هايم تند می زنند
و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛
می گويند عاشق گشته ام....
هشت- هفت به پايان رسيد
اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم!
نه- ديگر حرفی ندارم
طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند:
يک ساحل...
يک دنيا تنهايی...
راستی! "يک " را نشمردم:
رويايی نوشين از بستر خواب خدا
در منطق بيداری ام جاری گشت...
يک- دوستت دارم.

شايد ندونين چقدر سخته : روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد چي شد که اين شد فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره . جرات ابراز احساس و دارم اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم. از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم مثل خودم شيدا کنم تا منتظرم بمونه ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار ، يقه هر دوتامونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبمون بشه اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه. پس نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم و اونو به خدا ميسپارم دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم و آتيش عشقشو تو پستوي قلبم پنهون ميکنم تاخودم تنهابسوزم و فقط دعا ميکنم دعا مي كنم هر جا که هست خوشبخت باشه و من هم يه بار ديگه ببينيش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم گلي به نام و رنگ و عطر خودش . امید وارم هیچ وقت خدا هیچ کدوم از شما ها رو از عشقتون نگیره !

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
حمید مصدق
