تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
گاه مي انديشم ...
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
مي تواني تو به من ...
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
...
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ ...
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ ...
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز ...
تو چه كم داري ؟ هيچ
...


بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد ...
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد ...
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “


بفرمایید احسان خان ... اینم برای حمایت از شما ...

به نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن را به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط شیما  | 

عاشقه کسی صداقت در رفتار و گفتارش موج می زد ...

عاشق کسی که هر شب در خواب دنبال اثری از او می گشتم . ..

عاشق کسی که حرف های عاشقانه اش در وجودم رخنه می کرد ...

عاشق کسی که برق دو چشمایش حواس را از هوش و ذهنم می برد ...

عاشق کسی که نور سیمای سپیدش عشق را درتمام وجودم تلالؤ می داد ...

عاشق کسی که در رویاهایم همیشه دنبال نگاه وصدای از سوی او می گشتم ...

عاشق کسی که خم ابروان زیبا و مردانه اش  مرابه خم کوچه های بی پایان عاشقی می برد ...

عاشق کسی که جا پای قدمهایش را هر کجا می رفتم کنار پاهای خسته ام احساس می کردم ..

عاشق کسی که وجودش را هر شب بااینکه خیلی از من دور بود پیش خودم احساس می کردم ..

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خود خواهي فقط خود را پسنديدم اگر از دست من در خلوت  ... خود گريه کردي اگر بد کردمو هرگز به روي خود نياوردي گناهم را ببخش ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:13  توسط شیما  | 

 

سلام ... چی بگم که ۲۰ روزه که دارم خفه می شم ...

Below are disturbing pictures of Israeli children


 sending gifts of hatred to their Arab counterparts in
what is a systematic method of teaching children to
kill others. These pictures were taken at a heavy
 artillery position near Kiryat Shmona close to the
 Lebanese border

در زیر تصاویر ناراحت کننده ای از کودکان اسرائیلی می بینید

که هدایایی از جنس نفرت به هم نوعان عربی شان می فرستند.

یک روش سیستماتیک برای آموزش کودکان برای کشتن دیگر انسانها

این تصاویر در نقطه ای از توپخانه سنگین گرفته شده است

محلی در نزدیکی کیریات شمونا، نزدیک مرز لبنان.

Disgusting? Appalling? Unreal? Outrageous?... No, just Zionism!

منزجر کننده؟ ترسناک و مخوف؟ غیر واقعی؟ ظالمانه و بیداد گرانه؟ ... نه، فقط صهیونیسم


  

 
 
Israeli girls write messages on a shell at a heavy
artillery position near Kiryat Shmona close to the
 Lebanese border.

دخترهای اسرائیلی بر روی موشک ها و خمپاره ها پیامهایی می نویسند

در نقطه ای از توپخانه سنگین کنار کیریات شمونا در نزدیکی مرز لبنان

 
AND THE VICTIMS

و قربانیان ...


 

  
  
 Pictures taken by BBC photographer.
 
Not shown on any News channel. 
 

تصاویر به وسیله ی عکاس BBC گرفته شده است

اما در هیچ کانال خبری نشان داده نشده!

 

آن را برای دیگران هم بفرستید. 

PASS IT ON.
 
   با تشکر از جنس خدا ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:56  توسط شیما  | 

ممنونم از نظراتتون و تولد حضرت علی (ع) و روز پدر رو به بابا محمد خودم و همه ی باباهای گل دنیا و حتی به اونایی که در قید حیات نیستن نبریک میگم ... !

 هيچ وقت گذشت زمان را باور نداشتم اما هر از گاهي که در برابر آينه مي ايستم، جاي پاي زمان را در تغییر حالات صورتم حس میکنم  …اینکه بزرگتر و جا افتاده تر از قبل می شوم...! ..
ماجرا در قطار تهران –اهواز و شب هنگام شروع شد . در طول مسير پايان ناپذير راه آهن ، کوپه اي به من و دو مسافر ديگر تعلق داشت و جاي چهارمين مسافر خالي بود . سوسوي چراغ هائي در دور دست مرا رها مي کردند و ديگر باز نمي گشتند .قطار در ايستگاه خرم آباد توقف کرد . هياهو و سر و صدا در راهرو هاي قطار خبر از سوار و پياده شدن مسافر ها مي داد. در کشوئي کوپه باز شد و زنی يک ساک برزنتي وارد شد .
سرتا پاي کوپه را ورانداز کرد. ساک را گذاشت روي توري مخصوص چمدان ها . لحظه اي که داشت بر مي گشت ، نگاهمان با هم تلاقي کرد . من روي تخت بالائي دراز کشيده بودم . براي نخستين بار زنی را مي ديدم که کاملا شبيه من بود . فقط لباسمان با هم فرق داشت .
يک لحظه بي هيچ گونه ترديدي در برابرم خطوط چهره خود را باز يافتم ، چهره اي نامتقارن ، چشم هائي تقریبا درشت با ابرو هاي کم پشت و کوتاه  که حالتی هشتی داشت و موهاي قهوه ای روشن و بلند  ، همه اين ها مال من بود. او با ديدن من لبخندي محو و توام با شگفتي زد .
قطار با آهنگي منقطع لق لق کنان حرکت کرد و من حس کردم که زن نگاهش را از من گرفت و روي تخت ، زير جائي که من دراز کشيده بودم دراز کشيد . دوباره سکوتي طولاني کوپه و راهرو قطار را در خود فروبرد.
يک اشتياق سيري ناپذير به جانم افتاد ، اشتياق ديدن خودم در آينه . اما در اين وقت شب ، آينه اي در کار نبود . با واکنشي خود انگيخته انگشت هايم جابجا برخطوط چهره و صورت ام در گردش بود و گوشه به گوشه آن را وارسي مي کردم . يادم آمد که شناسنامه ام عکس دار است . شناسنامه را از جيب بغل کت ام که در کنارم روي تخت بود برداشتم و عکسم را وارسي کردم. حالا ديگر هيچ شکي نداشتم که آن زن خود من بود .
سعي کردم با آرامش بر خودم مسلط شوم اما باز شدن در کوپه و صداي مامور بازرسي قطار تلاشم را بي نتيجه گذاشت.مامور بليط و شناسنامه را از مسافر تازه وارد درخواست کرد. دست مامور در چارچوب در دراز شد و بليط و شناسنامه را گرفت. نگاهي به شناسنامه انداخت و با صداي بلند اسم و فاميل مسافر را هجي کرد ، " شیما کیا " اسم و فاميل خودم بود ، بليط را تازد و آنرا از نيمه پاره کرد. تکه باقيمانده بليط را گذاشت لاي شناسنامه و دستش در زير تخت من دراز شد. در حاليکه درب کشوئي را مي بست گفت : متشکرم و رفت.

پوست دريده سه تارش مثل زبان گرگي زخمي از کاسه ساز آويزان بود ، قناري هاي پير از گوشه قفس زل زده بودند به صندلي قديمي ، آنجا که زمان توي دو تا چشم ميخکوب شده بودند.
يک آشنا ، کسي که از راه دور مي آمد ، يک چمدان ، يک دست لباس بچه گانه ، يک تبسم تا بناگوش ، دست هاي باز و سينه اي گشاده که کودکي را در خود مي فشرد و دو دست پينه بسته حلقه شده بود دور کودک و ناگهان کسي که چيزي گفت شبيه " برويم " .
صندلي را رها کردم و به سمت پنجره رفتم .
دست هايم را همانطور که سايبان چشم ام ميکردم ، از لابلاي اقاقي ها قرص کامل ماه را در قاب پنجره ديدم ، پرنده اي بي پروا از اين شاخه به آن شاخه مي پريد و صدايش هيچ هم آهنگي با سکوت آن وقت شب نداشت ،
ماه آهسته آهسته در سياهي ابر گم ميشد ، ميزنم از اطاق بيرون ، توي باغچه دراز مي کشم ، دستم زير سرم و از لابلاي اقاقي هاي پير ماه را ميبينم که حالا فقط هلالي باريک از آن پيداست ، آنقدر نگاهش مي کنم تا در هاله اي خاکستري ناپديد ميشود ،
صدا ي مرموز ، دوباره سکوت را شکست .بلند شدم و به طرف صدا برگشتم.
مثل اينکه مرا شناخته باشد ، دست اش را دراز کرد . متوجه نبود که ماله اي توي دستش دارد. دستش را پس کشيد و با دست ديگرش فانوس را بالا آورد تا چهره اش را ببينم.
هاله اي محو ، صورت اش را پوشانده بود ، مثل عکس هاي مقدسین . شناختنش غير ممکن بود . اوامرش را بدون چون و چرا مي پذيرفتم ، تحکم خاصي در لحن اش بود.
پله ها ي آجري ابلق را يکي يکي پائين رفتيم و او ماله را هر از گاهي به ديوار هاي طبله شده ميماليد . غبار دور فانوس را مي گرفت و آنگاه بود که متوجه پا و انگشت هايش شدم . پاهايش مردانه بود ،پابرهنه و پاهايش گل آلود بود. گل تازه . دم پاچه شلوارش را تا زير زانوها بالا زده بود.
برعکس من که قدم هاي او را تعقيب مي کردم ، قدم هايش سنگين و با اراده بود .در پاگرد دوم ايستاد و فانوس را جلوي صورت من گرفت .ديگر از آسمان خبري نبود ،پاگرد با سقف کوتاه و ضربي ، و آجر هاي ابلق مثل چتر روي سرمان بود. تارهاي عنکبوت گودي سقف را پوشانده بودند.
هنوز هاله مقدس چهره اش را پوشانده بود ، گفت : امشب به کمک تو نياز دارم . يکي از ستون هاي سرداب نشست کرده ، بايد ستوني در کنارش حايل کنيم،
نور فانوس در تاريکي ضخيم راه پله محو مي شد ، تنها جلوي پايمان را مي ديديم . پله به پله بوي هواي مرطوب و راکد بيشتر ميشد .
در سومين پاگرد ايستاد . برگشت به طرف من .گفت :
بعضي چيز هاي اطرافمان آنقدر تکرار ي اند که فرصت ديدنشان را نداريم. فقط نگاه آخر است که در خاطر مي ماند.
سر از حرف اش در نياوردم اما سري به علامت تاييد تکان دادم.
به محوطه بازي رسيديم ، محيط اطرافمان شبيه کثير الاضلاع بود . به هر ضلعي مي رسيد فانوس را بالا مي گرفت تا ديوار روشن شود.
مثل اين بود که کسي خاطرات مرا صحنه به صحنه نقاشي کرده باشد . فراموش کردم در کجا هستم . حالا اين من بودم که پس از تماشاي يک تصوير ناخودآگاه به ضلع ديگر مي رفتم .
نمي دانم سير و سياحت ماچه مدت طول کشيد ، اما در برابر آخرين ضلع هيچ ديواري نبود . يک دخمه ي تاريک توي ديوار پنهان شده بود. دولا شد و رفت توي دخمه.
برگشت و مرا صدا کرد که داخل شوم. کپه اي از گل و تلي از آجر جلوي دخمه بود . رفتم داخل دخمه . حالا نور فانوس کاملا آنجا را روشن کرده بود . ديوار ها سياه و سقف کوتاه و ضربي .
کف دخمه چند اسکلت فروپاشيده به ديوار تکيه داده بودند . فانوس را داد دست من . خودش رفت بيرون و نشست کف سرداب.
آجر ها را يکي يکي بر مي داشت ، گل اندود مي کرد و اولين رديف را تيغه کرد. دومين رديف را هم تيغه کرد.
حالا ايستاده کار مي کرد و دريچه دخمه همانطور که بالا مي آمد تنگتر ميشد . هنوز جاي آخرين آجر خالي بود که هاله مقدس از چهره اش محو شد . قبل از اينکه باآخرين آجر تنها روزنه نگاهمان را ببندد صورت اش راديدم . همان کسي بود که در ايستگاه خرم آباد به کوپه ما آمد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 13:45  توسط شیما  | 

بچه ها تورو خدا دعا کنین برام ... ممکنه یه مدت نباشم که آپ کنم ... فقط برام دعا کنین از همتون خواهش میکنم ... دارم از دست میدمش اما نه من مقصرم نه اون ... خدا کمکمون کنه ... ما رو فراموش نکنین ... [[ فقط بهم بگین چی کار میتونم بکنم ...؟ ]]

ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد

(1)
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از
عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.

قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.

(2)
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.

(3)
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
<< شاملو >>


مرگ رنگ

 رنگي كنار شب
 بي حرف مرده است
 مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
 در اين شكست رنگ
 از هم گسسته رشته ي هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
 چون سنگ ‚ بي تكان
لغزانده چشم را
 بر شكل هاي در هم پندارش
خوابي شگفت مي دهد آزارش
 گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب
در جاده اي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
 هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
 بندي گسسته است
 خوابي شكسته است
روياي سرزمين
 افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است
 بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
 رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

<< سهراب سپهری >>

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 15:37  توسط شیما  | 

در ماشين سفيد رنگ باز شد ... راننده پياده شد و آروم به سمت عقب ماشين اومد ... نگاهی به آدمای دور و ورش كرد و در عقب رو باز كرد ... آروم جسد رو بيرون كشيد و كنار رفت ... همه رفتن جلو ، جسد رو پايين آوردن و من يه گوشه انگار خشك شده بودم ... دست خودم نبود ... گوله گوله اشك از چشام سرازير می شد ... جسد رو روی زمين گذاشتن ... يهو همه با هم بلندش كردن ، لا اله الا الله ، آروم آروم به سمت سر كوچه می رفتن ... هر چند قدمی كه می رفتن جسد رو روی زمين ميذاشتن و باز بلند می كردن ، لا اله الا الله ... چشامو بستم ... وقتی باز كردم ديدم خيلی دور شده ازم ... بی اختيار دنبالش دويدم ... چشام پر از اشك بود ... هيچی جلوم نمی ديدم ، فقط می دويدم دنبالش ، آخه كجا ميري ؟ كجا ...؟

با اون لباس خاكی رنگش بالای قبر نشسته بود و به كلبه خاكی كه براي يه نفر ساخته بود نگاه
می كرد ... رفتم جلوتر ... پرسيدم رديف ؟؟؟ شماره ؟؟ همينه ؟ سرش رو بالا آورد و گفت آره همينه ... چقدر كوچيك بود ، باورم نمی شد ... اصلاً نمی تونستم خودمو كنترل كنم ... هنوز نياورده بودنش ... دلم می خواست باز می ديدمش ، چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چند دقيقه بعد همه اومدن ... اونو كنار قبر گذاشتن ... بالای سرش نشستم ... دستمو از روی پارچه ترمه روی سرش گذاشتم ... يادته ديشب داشتی می رفتی موهاتو خودم مرتب كردم ؟؟؟ يادته ؟؟؟ آروم گذاشتنش كف كلبه خاكي ... كسی كه جلوم بود رو هل دادم كنار ، بالای قبر وايسادم ... پارچه روی صورتشو كنار زدن ... خوب نگاهش كردم ... خيلی بی وفايي ، می دونم خيلی بی وفام ...... كم كم همه می رفتن ... روی خاك افتاده بودم ... هيچكس نتونست بلندم كنه ... سرمو بالا آوردم ، جز دو سه نفر كسی نمونده بود ، گفتم ديدی همه رفتن ؟ گفت ديدی فقط من بی وفا نيستم ؟؟؟

سنگيني نگاهش بود كه مرا به خود خواند ... در چشمانش چيزي داشت كه همه روزهاي كودكيم را با خود برد ... بازيهاي كودكي ، توپهايم ، ماشين ها كه دلخوشيهايم بودند ،‌ پس دلخوشي او چه بود ؟؟؟
و تو نفهميدي نگراني چيست كه من در چشمانش ديدم و معنا كردم ...
۷ خانوار در جايي كه نشان از زندگي ندارد ...
ديگه صداي به هم خوردن دندونهامو نمي تونستم پنهان كنم ، وقتي سرما غرورت رو هم ميشكنه و كودكي 5 ساله با لباسي سوراخ سوراخ و كهنه كه اسم لباس ديگه خيلي براش زياده ، آنچنان پوزخندي بهت ميزنه كه ... اشتباه نكن ، نه نه ، من اوني نيستم كه تو كتابها از بچه هاي يتيم و فقر نوشتم ، كه من هم 20 سال چنين واژه هايي رو خوندم و حتي يكبار نفهميدم ... !!! ديگه از همه اونايي كه تو كتابها از بچه يتيما نوشتن و هيچوقت نوشته هاشون روي من تاثير نداشت متنفرم ... ميدوني چرا ؟

؟ چون شايد يك بار و فقط يك بار چنين جاهايي رو نديده بودن كه اگه ديده بودن كلامشون روي من و تو بي اثر نبود ... ولي تو بدون كه من ديدم كودكي 4 ساله رو كه سبد شكسته اي مقابلم گرفت تا 7 تخم مرغ ، فقط 7 تا تخم مرغ رو يكي يكي بشمارم و تو سبدش بذارم ... ميدوني اگه يه روز بخوام براي اون بچه ها نامه بنويسم بايد روي پاكت چي بنويسم ؟
گيرنده : ناكجا آباد ، بعد از ديوار گلي اول ، نبش خرابه دوم ، هرجا آب از سقف به ظاهر خانه اي چكه مي كرد ، هر جا خدا آنجا بود ؛، ديدي خدا رو روي زمين پيدا كردم ؟؟؟ من بردم ، بردم ...
كاش انقدر خدا خدا نمي كرديم كه لا اقل ...
كجاست آنكه تاجي از عشق بر سر داشت ؟؟؟

تو ميداني و همه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .
نمی زارم بری . اسلن فکر رفتنو هم نکن . انغده مهکم گرفطمط که عمرن بتونی در بری . حی با طواما.چرا اون توری نگام میکنی ؟ مکه طا هالا بچح ندیدی ؟ حوی چرا عنغده دثطت گندص ...
یادمون باشه اگه از خوشی ها نمی گیم . اگه همش غم سطر اول تمام نوشته هامونه دلیل بر این نمی شه که بلد نیستیم بخندیم فرقی نمی کنه تو چی بخوای من بنویسم ! آره تو رو می گم با خودتم چرا به پشتت نگاه می کنی چرا هی بغل دستیت و نشون میدی با خود خودتم ... یادت باشه دروغ اول و تو گفتی ...

(بازم میگم ممنونم از سیاوش عزیز که فرمودن بهشون نگم سیاوش خان ...! واقعا عالی مینویسید و دلم نیومد که بقیه ی دوستان این نوشته ها رو نخونند...! )


شــــــــــــــــــــرح مرگ ... !
اگر چند دقيقه ديگه صبر ميکردي دوشنبه شده بود! اجل مهلت نميدهد، اين همه آدم با چشم باز ميميرند تا بدانيم گاه فرصت يک چشم به هم زدن هم نيست. وقتي یاسمن زنگ زد و گفت براي فردا برنامه اي نگذار، ذهنم به هزار راه رفت جز آنکه تشييع تو باشد! دلم سوخت که چرا برخلاف هميشه، چند هفته آخر به ديدنت نيامدم. نميخواهم از رابطه استثنائي خودم با تو بگويم. ديگر حاصلي نيست، آنکه بايد بداند تويي، که ميداني! در سومين دهه از زندگي ام، براي اولين بار در همه عمرم، بعد شنيدن خبر مرگي گريه کردم… ديدي!؟

هنوز روي تخت بودي، همه دورت گل بود و رويت پارچه سفيد. آه مادر بزرگ،  بزرگ مادر، مادر… ياد شبهايي كه صداي ساعتت در ۳ صبح ميخواند تا برخيزي و نماز شب بخواني بخير. يادت هست گفتي «اگر هم ساعت نذارم بيدارم مي کنند!؟». وقتي ديدم پرچم معروف «يا اباالفضل» بالاي سرت نشسته ياد روزي افتادم که به شيطنت گفتم : کدام امام را بيشتر دوستداري؟ گفتي حضرت ابوالفضل! و من چه پيروزمندانه از اينکه مچ گرفتم گفتم، حضرت ابوالفضل که امام نيست. و تو خنديدي و باز هم گفتي… حضرت ابوالفضل. نمي شد طاقت آورد بايد مي ديدمت، پارچه را کنار زدم… آخ مادر! موهايت را نوازش کردم، اولين مرده اي بودي که ترس نداشت. نميدانم چرا لحظه آخري كه در قبر خوابيده بودي؛ همه دودل شدند، اما من به ياد حرفت اصرار کردم که اين پرچم روي جنازه باشد. خوب کردم؟

باورت نميشود که اينجا قبرستان است. مثل فرودگاه، رستوران، روزنامه، فروشگاه، پذيرش و تابلويي که لحظه به لحظه نام فوت شدگان را اعلان مي کند با دليل فوت. باور کردني نيست. هرکس به بهانه اي گرفتار مرگ شده است. مادر… هنوز نام تو بر روي صفحه نيامده. بابا در قسمت پذيرش دنبال قبر است. صورتش از حرص سرخ شده، من ميگم : «خسته شدي، بگو چيکار مونده من انجام بدم»! هيچي… جوابي نيست. شب ميگويد که کارمند بهشت زهرا دلالي قبر ميکرده و پيشنهاد داده، قبر جاي خوش آب و هوا ۶ ميليون و او برافروخته شده بود. پرسه ميزنم. روي تابلو هزينه هاي مرگ را نوشته است. حساب ميکنم، خيلي ها در اين مملکت پول مرگ هم ندارند. اي داد…

شیما ...؟

هان؟ به خودم مي آيم. عمو است. تابلو مزار را مي دهد به من. خيره خيره نگاه ميکنم. باورم نميشود هنوز. الان ساعت ۱۱ است. از زماني که تو بودي تا زماني که تابلوي مزارت را ميدهند هنوز ۱۲ ساعت هم نگذشته. به همين زودي؟ طومار يک زندگي به اين سرعت جمع مي شود. اين آتشي است که به يک پياله آب سرد خاموش مي شود.  باورم نمي شود… مبهوت تابلوم ام! خدا مي داند، شايد هم مبهوت روزي هستم که نوشته باشد “شیما کیا ”… نه؟   


بعد از نماز ترا تشييع کرديم تا سر مزار! ديگر حد اعلاي مدهوشي است. هيچ کس در خود نيست. قبل از هر چيز ميرسم بالاي گوري خالي! عکس ميگيرم. شیما اين سايه توست که در قبر خالي افتاده و واي از روزي که خودت… کي باور ميکني؟ هان! قبرها بغل به بغل، مانند کندو کنار هم. براي همه جا هست. من تو و حتي تو!    


کارگران قبرستان گيج شده اند! اين بچه ها و اين نوه ها هيچ کدام از نعش تو نمي ترسند. بر سر توي قبر آمادن رقابت است. همه کارت را خودمان کرديم. ميديدي نه؟ خودمان بغلت کرديم، خودمان آرامت داديم، خودمان صورتت را باز کرديم، خودمان تربت در دهان گذاشتيم، خودمان واو به واو وصيتهايت را عمل کرديم، هاي مادر… راضي شدي؟ گاهي نوه ها و بچه ها دست و پايشان را گم مي کردند...

من در خودم دفنم… تا صبح شود!



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:31  توسط شیما  | 

سلام دوستای گلم چطورید ؟ اول بازم تشکر میکنم به خاطر نظرهای قشنگتون و

دوما میخواستم بگم امروز شنبه ۷ مرداد تولد مریمه ...!

خب همینجا تولدش رو بهش تبریک میگم البته تولد همه ی مردادی های دیگه هم مبارک باشه !

متولدین ماه مرداد(آگوست)

سنبل ماه آگوست نوعی الماس است که نشانه ی شادی دو طرفه میباشد ...

سمبل گل برای آگوست گلایل زرد است که نشان صمیمیت دارد ...

سرزمین تولد زیبا بود ... هوای تولد همیشه در آنجا جریان داشت ...

... اشعه ی خورشید آسمان آبی و کمی باد ملایم همیشه می وزید ...

درختها همیشه سبز بودند و گلهای آفتابگردان وآلاله در صحرا می روییدند.

اندبلایتون -- کتاب ((جنگل سحر آمیز))


مشخصات یک پسر خوب ..!

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشترک گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد

يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا

يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)

يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جوادي يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد

يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند

يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد

يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد

يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند

يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد

يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

(مددونم آپ امروزم اصلا به وبلاگ ربطی نداشت )

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:15  توسط شیما  | 

سلام دوستان خوبم ممنونم از همتون به خاطر حضور پرمهرتون در وبلاگ و نظراتون که باعث دلگرمی من بود ... !

مبهوت
 
در اين جهان چون برهوت مبهوت
 آه اي پدر مگر
 گندم چهقدر شيرين بود ؟
 و سيب سرخ وسوسه حوا را
 در دامن فريب چرا افكند ؟
نفرين به ديو وسوسه
 نفرين به هوشياري
 آري عقاب شيطان را
من در بهشا ديدم
و نيز رنج آدم و حوا را
 دراين زمين زندان
 و رنج جاودانه انسان
 ديدم مرا
اين غرق در ملال
 ديو محيط من اين دوي اضطراب
مي كاهد از درون چو چناران ديرسال
ناگه
 مشام جان را
 از باغ عشق رايح اي مست مي كند
 گفتي كه باغ عشق بهشت است
 در باغ عشق او
از پله هاي مرمر
 با قامتي بلندتر از افرا
 مي آمد
و عطر روحپرور اندامش
ذرات نور را
در شور و شوق و وسوسه مي آورد
 ديدم كه دستهاي سپيدش
انبوه گيسوان سياهش را
 آشفته مي كند
 ديدم كه انعطاف نگاهش
 پرواز پاك چلچله ها بود
 ناگاه ديدگان چو گشودم
 چه وحشتي
 ديدم فريب بود فروپوش دهشتي
ديدم كه با تمام ظرافت او
 ازهم گسيخت
 ريخت فروريخت
هيچ شد
چه خوابهاي نغز طلايي را
 پنداشتم
 نقش حقيقتي ست
 چه جامه هاي فاخر
 بر قامت بلند تمنا
 در هاله هاي رويا
 بردوخته
 چه شعله هاي سركش
 در باغهاي پندار افروخته
 چه صادقانه و معصوم
 در شعلههاي سركش آن عشق
سوخته بودم


(حمید مصدق)

 


خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم . خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم . خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها ، به سرعت سوخت شدن اخبار روزنامه ها ، از میان می رود ...

همه زندگی من خلاصه می شود در چند کلمه ... چند جمله ... چند عبارت : روی زمین بودم ... پریدم ... فرود آمدم ... دیگر نمی پرم ! زمین را بیشتر از آسمان دوست دارم .

و عمق را بیش از هر دو ... روزی گفتم : کسی که یک بار از زمین به آسمان رسید ، دیگر به زمین باز نمی گردد . و او که یک بار از زمین به آسمان و دوباره

از آسمان به زمین آمد ، دیگر هیچ گاه بال هایش را برای پریدن باز نخواهد کرد ... هنوز هم بر همین باورم .

مگر آدم چند بار به دنیا می آید ؟!

عزرائيل مرا گفت : خدا فرمان داده است جان تورا بگيرم و من اطاعتش را می کنم . او که جانم را گرفت ٬ مرا به قبرستان بردند . قبرستانی که ابليس حاکمش بود . خدا را گفتم مرا به گورستان ديگری بفرستد . اما گفت : تو را لياقتت همين ابليس باشد . آن زمان هنوز ۱۲ ساعت مانده به شب جمعه بود . مرا همان‌ جا و همان زمان زير خاک کردند . خاکی که ارتفاعش ٬ آنچنان هم زياد نبود .

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

.............

پنج شنبه شبها٬دنيای آدميان٬دنيای کثيفی است ...

...........

من همان زمان زنده‌ام كه تو مرا به مرگ می‌خواني ...

...............

خدای گفت : او را به جهنم ببريد . او بايد در آتشش بسوزد .

........

دنیا پراز شیطان‌های هزار رنگ است ٬ چه دنیای کثیفی است پنج ‌شنبه شبهای شیطانی ....

.........

و چه شيطان بود خدا ؛ که با شيطنت خدايی خود ٬ شيطان را دشمن خدا معرفی کرده بود ...

..........

فردا فرقی با ‌امروز‌ ندارد ٬‌ همانگونه ‌که ‌امروز ٬‌ فردای‌ ديروزی‌ است‌ که ‌انتظار فردايش ‌را ‌می‌کشيديم !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شيطان همان خدايی‌ست که انسان‌ها خلق کرده‌اند تا آنها را بيافريند و جانشان را بستاند . تو دستور خدای انسانها را به هيچ گرفتی ...

...............

افسوس که نمی دانی تو همواره در قبری مدفون هستی ٬ در قبری متحرک ٬ قبری به نام جسم و تن !

.............

شما ‌که ‌با ‌گناهان بی ‌شمارتان ٬ جهان ‌را ‌پر‌از ‌شيطانکهای ‌رنگارنگ کرده‌ايد ... شما ...

.............

من ؛ مرده ای که زنده شده به خون آدمهاست ...

...............

هنوز زنده ام ...
نفس می شکم ...
روز شمار سفرم شروع شده ...
۵۹ روز ...

(با تشکر مخصوص از سیاوش خان از وبلاگ غروب آفتاب ...! )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 3:19  توسط شیما  | 

دور از آنانی
که نمی دانی و می دانم،
دور از آنانی کز آنانم،
به که من در جنگل سر
سبز چشمانت
بی نشان مانم.
جنگلی بود و جهانی داشت:
در جهانش ابر و ماه و خورشید و فلک در کار
من
یکی از شاخه ها بودم،
در میان شاخه های دیگر جنگل،
و آرزویم، و آرزومان که: بخندد مهر
و بگرید ابر،
کاین ببارد وان بیفشاند
نقد خود را بر سر جنگل.


ناتوانم زین که بسرایم،
شرم دارم زان که نسرودم.
به که من در جنگل سر سبز چشمان تو گم باشم
تا نیابد کس نشان آن مرغ جادو را که من بودم،
سبز خاموش من، ای جنگل!
جنگل زیبا!
جنگل اندوه!

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو در ترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
تو را چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم هم زدني
ميان آن همه صورت تو را شناخته ام

به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرین خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها كرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين
اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني


هرگز ! منتظرنباش . هرگز زانو نخواهم زد چرا که می دانم غرور ٬ چشمانت را آن قدر کور کرده که بازهم نخواهی دید.

منتظرنبا ش ! زیرا که هیچ گاه مرا درمقابل خودت به زانو درآمده نمی بینی . کسی که انسان های اطرافش را سرشکسته می خواهد ٬ لیا قت شکسته شدن غرور یک انسان را ندارد .

همیشه استوارخواهم بود . خواهم ایستاد حتی اگرباعث شود که تا نفس دارم و تا تو نفس می کشی ٬ مرا نبینی.

تا چه وقت ؟ تا چه وقت می خواهی به غرورت ادامه دهی و منتظر باشی که دیگران غرورشان را مانند چینی بی ارزشی درمقابلت خرد کنند ؟

پایین بیا و برای یک بار هم که شده به مقابلت نگاه کن . برای یک بارهم که شده ٬ حضور من و همه ی انسان ها را در کنارت و حتی بالاتر از خودت احساس کن .

بله ٬  با توام ٬ با تو که فکرمی کنی ازهمه بالاتری !

 تو که فکرمی کنی از همه قشنگ تری !

چشمانت را بازکن و سعی کن اطرافت را ببینی . غرورمانند حصاری می ماند که به دور خودت می کشی . اول چیزی احساس نمی کنی . لذت می بری از این که دیگران سعی دارند روزنه ای در حصارت باز و بدان نفوذ کنند و به قلبت راه یابند .

اما بالاخره خسته می شوند زیرا تنها تو نیستی که برای شخصیتت ارزش قائلی .

کم کم دور این حصار خالی می شود و حصا رتنگ تر به تو نزدیک ترمی شود . حالا دیگر تنها چیزی که داری همان حصاری است که تو را ازدیگران جدا کرده و آن قدر نزدیک و تنگ می شود که احسا س می کنی تا آن را نشکنی نمی توانی نفس بکشی .

پس بشکن ...                     

 

غرور نعمتی است که خداوند درون انسان و شاید دیگرموجودات قرارداده ٬ اما تو از جنس من نیستی !

 

شاید کلمه ی مغرور برای تو عنوان مناسبی باشد چرا که غرور می تواند مانند خون در رگ های انسان جاری باشد اما این نیز مانند تمام نعمات خداوند باید درست به کار گرفته شود .

برای غرورت مرزی تعیین کن . نگذار تو را ازمتعلقا تت جدا کند . نگذار وجودت را ازخود لبریز کند . برآن قالب شو و به کنترل خودت درآور که متعلقات تو٬  همان قلب مهربان توست که می تواند به همه خالصانه عشق بورزد ٬ بدون این که کوچک ترین لکه ی سیاهی درمغزت تو را از عشق به دیگران باز دارد و به سوی خود برگرداند.

بازگرد٬  به خودت بازگرد اما نه به صورت کسی که بودی .

چیزی باش که قلب تو ٬ همان که خداوند از روح خود درآن دمیده می خواهد ...! 

                                                                  

                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:36  توسط شیما  |