|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون . اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق تبدیل نشه
برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...
- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟
جوابشو ندادم !
برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...
بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !
منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...
موهام ریخته بود توی صورتم و گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ... احساس می کردم هرچی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ... لبامو غنچه کردم و مثل یه بچه ی مظلوم نگاهش کردم ... اونم بغلم کرد و منو نشوند روبه روی خودش روی زمین ( عاشق این قدرت و نیروش بودم ... اون کسی بود که این احساس را که قدرت دارد در من به وجود می آورد و حس میکردم هر تصمیمی میگیرد درست است ! )
دوباره اون شد مثل یه پدر مهربون و صبور و من یه بچه ی لج باز و اخمو ...
بازم گریه کردم ...
- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟
لحنش مهربون بود ... این یعنی آشتی ! بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...
بغلم کرد ... دستامو گرفت ... داستاش داغ بود گرمایی که تا عمق وجودم نفوذ کرد ... شایدم دستای من خیلی سرد بودن ... دیگه به هق هق افتادم ... محکمتر فشارم داد !
- گریه نکن ! -خب توهم نرو !
- نرم دیرم میشه !
- تموم شد ؟
- نه گلم ... مگه برای تو تموم شد ؟
- با تمام وجودم گفتم : نه هرگز !
زل زد بهم ... گفتم : چیه دیوونه ندیدی ؟
- نه فرشتمو ندیدم ...
جوابشو ندادم ... اما تو دلم گفتم ... تو هم قبله گاه منی ... می پرستمت فرمانروای با شرافت من !
گفت پس گریه نکن ...
- باشه . پس توهم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !
فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!
اما آخرشم رفت ... قبل رفتنش گفت چشماتو ببند ...
با صدای در که بسته شد به خودم اومدم ... لبهاشم مثل آغوشش داغ بود !
حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...
اینو نوشتم که بگم ... من قدر عشق و این نعمتی که خدا بهم داده بود رو ندونستم ... شماها قدر هم بدونید ... امیدوارم پاییز قشنگ و خوبی برای همه باشه ... سعی کنین سرماشو با گرمای وجود همدیگه حس نکنید ...
" این دختر گندم که فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک هر وقت به آرزوهایتان رسیدید دعایش کنید ... که این همیشه حرف اول و آخر اوست ! "
توی پست " زندگی یعنی تو " هم گفتم :
کودکان احساس ! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست !
سیب هست ... ایمان هست ... مهربانی هست ...
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ..!
اهم اهم ...بلاخره انتظارها به پایان رسید و دیبا خانوم هم به جمعتون پیوست...![]()
اینجور که میگن قراره من یه جورایی براتون مطلب بنویسم![]()
![]()
خوب اصرار بیش از این نمیشه و ما هم بلاجبار قبول زحمت میکنیم دیگه
(خدایی عجب رویی دارم من
)
امیدوارم اینقدر مطالبم جذاب =>
نباشه که سیل کامنتهای محبت آمیزتون=>
سرازیر بشه ![]()
![]()
به قول فرشید منافی :دوستون دارم دوستون داریم قرررررررررررررررربون همتون![]()
![]()
اینم اولین پستم:(دیدم خیلی فضا غم و اندوه اشک و آهه گفتم یه پیام بازرگانی بدم
)
نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روي تو گفتا خودم ندانم
گفتم بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟ گفت در بند بي خيالي
گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟
گفتا كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد
گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده
گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون ؟
گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش
گفتا : خريد قسطي تلوزيون به جايش
گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دي
گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فاكس رقي
گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره
گفتابه جاي هد هد،ديش است وماهواره
گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم بگو ز مشكِ آهوي دشت زنگي
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان
گفتا نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي
کنار پل رویایی به سراغم آمد ... که فکر می کنم خیلی شیرین بود ... آنقدر شیرین که بدون اینکه متوجه شوم به زمین خوردم و کوزه ام شکست ... مچ پایم آسیب دید سرپایی خوشگلی که پدر برای روز تولدم خریده بود گم شد ... با این حال نمی دانم چرا ناراحت نیستم ... حتی مچ پایم هم درد نمی کند ...
شاید هنوز در رویا به سر می برم ...
آخه خیلی شیرین بود ...
ممنونم از دوستای با معرفتم که سرزدن ...
و شرمنده ی همتون مسافرت بودم ... آخرین آپم رو هم احتمالا میزارم برای پنج شنبه ...
پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد ... دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت ... و
قاب عکس اتاقم را پستوی زمان خواهم سپرد ... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی
ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ... اما کاش قبل از رفتنت به گنجشک های
شهر سپرده باشی برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند ...
شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد ...
*****
تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كسي باشند،
كه هرگز نديدمش!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها زير لب بگويي :
«يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين شكفتن شعله است!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!
جون نمی تونستم به وبلاگ تک تکتون بیام همین جا تشکر می کنم از همه ی دوستای خوبم که لطف کردن ... بازم میگم برای شادی روح پدر دوستمون دعا کنید ... { ...
.. }
خب آپ این دفعه دوباره درباره ی این پسراس ... { ..
.. } خوب بخونید ... اول یه راههایی برای پیدا کردن دوست پسر به دخترهای خوب پیشنهاد می کنم ... { ..
.. } بعد هم روش های دوست پسر آزاری رو خدمتتون ارائه می دم ...! موفق باشید ... { .. ![]()
.. }
P.N I : دوستان گلم من از الان بگم قصد توهین ندارم .. ( وبلاگو رو سرم خراب نکنین ..! )
P.N II : دخترای عزیز این روش ها تضمین شده نیست ... اگه از دوستتون مطمئن نیستید کار دست خودتون ندید لطفا ..!
P.N III : من هیچگونه مسئولیتی در مقابل روش های ذکر شده عهده دار نیستم ..
!
۱- روش های پیدا کردن دوست پسر :
|
روش جوادی: یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه. روش یاهو مسنجری: این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!! نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد! روش بچه خر خونی: همون داستان جزوه و این که خودت واردی. نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی! روش خرکی: جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی. روش مذهبی خفن: چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ... ایشالا که حاجتتو میگیری. نکته:خواهر التماس دعا(براي زدن مخ امير اين روش توصيه ميشه) روش از ما بهتران: لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن! روش بچه مثبت: طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه. نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟ روش عرفانی: میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیستپات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته! نکته: این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده . روش لوس گری: یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست (نكته:برادارايه عزيزهميشه سوسك همراتون باشه). روش شهرستانی: یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه! نکته: اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه. |
|
۲- روش های دوست پسر آزاری : - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه... ) بگین سلام حمید جون.بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی ؟؟؟ .. { .. 2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و فیلم اتش بس یاانتخاب رو ببینید. 3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر مادر نداری؟... { .. 4 - آرایش شدید بزنید و از این شلوارای خیلی برمودا و از این پیرهن آستین کوتاها بپوشید و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید. .. { .. 5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره. 6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید 7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید. 8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید. |

*** دوستای گلم ... همین الان فهمیدم پدر یکی از دوستای خیلی خوبمون فوت کردن ... لطفا هر کس که این پست رو میخونه ... برای شادی روح این مرحوم دعا کنه و براشون یه فاتحه بفرسته ... خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه ... ***
در ماشين سفيد رنگ باز شد ... راننده پياده شد و آروم به سمت عقب ماشين اومد ... نگاهی به آدمای دور و ورش كرد و در عقب رو باز كرد ... آروم جسد رو بيرون كشيد و كنار رفت ... همه رفتن جلو ، جسد رو پايين آوردن و من يه گوشه انگار خشك شده بودم ... دست خودم نبود ... گوله گوله اشك از چشام سرازير می شد ... جسد رو روی زمين گذاشتن ... يهو همه با هم بلندش كردن ، لا اله الا الله ، آروم آروم به سمت سر كوچه می رفتن ... هر چند قدمی كه می رفتن جسد رو روی زمين ميذاشتن و باز بلند می كردن ، لا اله الا الله ... چشامو بستم ... وقتی باز كردم ديدم خيلی دور شده ازم ... بی اختيار دنبالش دويدم ... چشام پر از اشك بود ... هيچی جلوم نمی ديدم ، فقط می دويدم دنبالش ، آخه كجا ميري ؟ كجا ...؟
با اون لباس خاكی رنگش بالای قبر نشسته بود و به كلبه خاكی كه براي يه نفر ساخته بود نگاه
می كرد ... رفتم جلوتر ... پرسيدم رديف ؟؟؟ شماره ؟؟ همينه ؟ سرش رو بالا آورد و گفت آره همينه ... چقدر كوچيك بود ، باورم نمی شد ... اصلاً نمی تونستم خودمو كنترل كنم ... هنوز نياورده بودنش ... دلم می خواست باز می ديدمش ، چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چند دقيقه بعد همه اومدن ... اونو كنار قبر گذاشتن ... بالای سرش نشستم ... دستمو از روی پارچه ترمه روی سرش گذاشتم ... يادته ديشب داشتی می رفتی موهاتو خودم مرتب كردم ؟؟؟ يادته ؟؟؟ آروم گذاشتنش كف كلبه خاكي ... كسی كه جلوم بود رو هل دادم كنار ، بالای قبر وايسادم ... پارچه روی صورتشو كنار زدن ... خوب نگاهش كردم ... خيلی بی وفايي ، می دونم خيلی بی وفام ...... كم كم همه می رفتن ... روی خاك افتاده بودم ... هيچكس نتونست بلندم كنه ... سرمو بالا آوردم ، جز دو سه نفر كسی نمونده بود ، گفتم ديدی همه رفتن ؟ گفت ديدی فقط من بی وفا نيستم ؟؟؟
سنگيني نگاهش بود كه مرا به خود خواند ... در چشمانش چيزي داشت كه همه روزهاي كودكيم را با خود برد ... بازيهاي كودكي ، توپهايم ، ماشين ها كه دلخوشيهايم بودند ، پس دلخوشي او چه بود ؟؟؟
و تو نفهميدي نگراني چيست كه من در چشمانش ديدم و معنا كردم ...
۷ خانوار در جايي كه نشان از زندگي ندارد ...
ديگه صداي به هم خوردن دندونهامو نمي تونستم پنهان كنم ، وقتي سرما غرورت رو هم ميشكنه و كودكي 5 ساله با لباسي سوراخ سوراخ و كهنه كه اسم لباس ديگه خيلي براش زياده ، آنچنان پوزخندي بهت ميزنه كه ... اشتباه نكن ، نه نه ، من اوني نيستم كه تو كتابها از بچه هاي يتيم و فقر نوشتم ، كه من هم 20 سال چنين واژه هايي رو خوندم و حتي يكبار نفهميدم ... !!! ديگه از همه اونايي كه تو كتابها از بچه يتيما نوشتن و هيچوقت نوشته هاشون روي من تاثير نداشت متنفرم ... ميدوني چرا ؟
؟ چون شايد يك بار و فقط يك بار چنين جاهايي رو نديده بودن كه اگه ديده بودن كلامشون روي من و تو بي اثر نبود ... ولي تو بدون كه من ديدم كودكي 4 ساله رو كه سبد شكسته اي مقابلم گرفت تا 7 تخم مرغ ، فقط 7 تا تخم مرغ رو يكي يكي بشمارم و تو سبدش بذارم ... ميدوني اگه يه روز بخوام براي اون بچه ها نامه بنويسم بايد روي پاكت چي بنويسم ؟
گيرنده : ناكجا آباد ، بعد از ديوار گلي اول ، نبش خرابه دوم ، هرجا آب از سقف به ظاهر خانه اي چكه مي كرد ، هر جا خدا آنجا بود ؛، ديدي خدا رو روي زمين پيدا كردم ؟؟؟ من بردم ، بردم ...
كاش انقدر خدا خدا نمي كرديم كه لا اقل ...
كجاست آنكه تاجي از عشق بر سر داشت ؟؟؟
تو ميداني و همه مي دانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .
نمی زارم بری . اسلن فکر رفتنو هم نکن . انغده مهکم گرفطمط که عمرن بتونی در بری . حی با طواما.چرا اون توری نگام میکنی ؟ مکه طا هالا بچح ندیدی ؟ حوی چرا عنغده دثطت گندص ...
یادمون باشه اگه از خوشی ها نمی گیم . اگه همش غم سطر اول تمام نوشته هامونه دلیل بر این نمی شه که بلد نیستیم بخندیم فرقی نمی کنه تو چی بخوای من بنویسم ! آره تو رو می گم با خودتم چرا به پشتت نگاه می کنی چرا هی بغل دستیت و نشون میدی با خود خودتم ... یادت باشه دروغ اول و تو گفتی ... (( به یاد سیاوش عزیز ))
ممنونم از همه ی دوستای مهربونم به خاطر نظر های قشنگشون ... که همیشه باعث دلگرمی من بودید ...
دیگه تابستون هم نفس های آخرشه و اول مهر برای ما بچه محصل ها یه شروع دوباره است ... امسال مهر برای من لطفی نداره ... چون یکی از بهترین کسانی رو که دارم تقریبا از دست میدم ... امیدوارم سال خوبی برای شما ها بشه ...
خلاصه تا اول مهر هر روز آپم ... زود زود بیاین پیشم ...
مهتاب بوسه زد بر شانه های من ...
و فرشتگان سر خم کردند در مقام ... زن ...
زیبایی از آفریده شد و چشمان هیز مردان بر اندام من خیره شد ...
آرام آرام رشد کردند اندامم ...
وخدا ترک پوست تنم را باز کرد و زیبا آفرید دو گل رز بر اندامم ...
و این بار بود که دنیا چشم بست بر همه جز زن ...
نرم آهسته قدم بر می داشت
او که پوششی نداشت جز گلبرگ های گل یاس ...
آرام گیسوان بلندش را بروی سینه هایش ریخت
و این بار تاب و توان نداشت ابلیس ...
او قدم بر می داشت و بوی عطر تنش را به هوا یادگاری می داد ، اما،
غافل از دزدانه نگاه کردن ابلیس بود ...
هر کجا بود هیزی چشمان ابلیس بدنبالش بود
و خدا گفت که او کمیاب است ...
و این آغاز یک ارضا شدن در تن ابلیس شد ...
فرشتگان زن را دیدند و گفتند که او پاک است و پاکی او یعنی :
زن موجودی کامل است ...
و این بود داستان فکرهای پلید ابلیس برای دامن زدن به پاکی وجود زن ...
و عجب آفرید پروردگار...
اندام یک زن
و کمبودهای یک مرد ...!
سلام ... خوبید ... ؟ خب چون قول داده بودم زود زود آپ کنم مینویسم ... اول یه توضیح درباره ی آپ قبلی بدم ... در آپ قبلی من به دوستان گفتم منظورم به پسرا نبود و گفتم قصد توهین نداشتم ... مقاله حالت طنز داشت اما اگه همه ی مطلب رو می خوندید متوجه منظور من میشدید ... همچنین من گفتم که البته بین پسرها دسته ای استثنا هم وجود داره ( گوش شیطون کر ) که اون هم به تربیت و نوع آموزش خانوادگی بر میگرده ... پس خدمت آقا پسرهایی که اعتراض کردن میگم که لطفا پست رو کامل بخونید ... و البته باید بگم درسته با دوستان موافقم دخترای نامرد هم زیادن ... ( البته نسبت به پسرا خیلی کمترن ...! ) درضمن دوستان من در کل میخواستم از نظر روانشناسی یه توضیحی بدم ( آخر پست ) که اگه باز هم کامل خونده بودید میفهمیدید ...
زندگي ... هوس نيست ... اول فقط ميشناختمت ... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت ... كم كم بهم نزديكتر شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت ... گذشت ... گذشت ... هر روز برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره ... نگذشت ... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه ... گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوس ت داشتم ... سكوت كردم ... هيچي نگفتم ... ميترسيدم ! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت ... ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم ... بهت گفتم كه همه چيز من هستي، بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم ... پرسيدي چرا ؟ نميدونستم ... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد ... عاشق شده بودم! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست ... نميدونستم چه جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم ... گفتي كه هست، عشق هنوز هست، هوس نيست! دلم آروم شد ... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. ... تازه فهميدم كه عاشق شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري ... آره، عشق است و با اميد رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است ... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است ... و چقدر قشنگه اينو بدون كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه : چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من خندون كنم ، نقاش دفتر خاطراتت من باشم ، پاكي قلبت رو با سلام عشقم معني كنم ، احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم ...
فکر میکنم مال تو شده باشم ...
فک نکن از یادم رفتی همـــــــــــــــــــــــــــــــیشه به یادتم ...
در گلستانه ...
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست ...
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد ..!
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
<< سهراب سپهری >>
با من چه کردی که این گونه در اضطراب با تــــــو بودن پلک بر هم می زنم ... ؟
یادت هست روزی را که قرار گذاشتیم دچارت نشوم ؟
چه شد نمی دانم ...
جسارت دستان من بود یا مهربانی دستان تــــــو ...
نمی دانم ! هر چه هست دوستش دارم ...
تقصیر من نبود که که قرار را گذاشتم بر « بیقراری » ...
شاید تقصیر « چشمهای تــــــو » بود که دلم را به لرزه در آورد یا شاید هم تقصیر گونه های مهربانت با همان لبخند همیشگی !
تقصیر هر کدام باشد محکوم نیستند
فقط و فقط بیشتر دوستشان دارم !
هیچکس از جنس ما نبود ، اینچنین که هستم !
نمی گویم صمیمی، نمی گویم پاک ، نمی گویم خوب ...
ولی به خدا قسم ، قسم به نان و نمک، به چشمهای قشنگِ تو ...
اندازهء هر چه دل ِ تنهایی ات بخواهد
« با همهء وجود و با همهء عشــــــــق ، دوستت دارم ! »
(( راستی اینو تقدیم میکنم به بهترین کسم ... ممنونم ازت عزیزم ...دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام و یکی از بهترین روزهای با تو بودنم بود ... ممنونم و امیدوارم بتونم یه روز تمومه خوبی های تو و بدیهای خودمو جبران کنم توهم که خوب بلدی ببخشی پس بدی هامو ببخش ... ))
سلام
ـ سلام
ـ اسم من ساسان. اسم شما چی؟ (با يه نگاه پر از معنا!)
ـ سوسن
(وای چه تفاهمی!! هر دو دارای کثرت " س" بودن!)
ـ متولد چه ماهی هستيد؟
ـاسفند
ـوای من عاشق اسفندم
(دروغ می گه ها !! هميشه از زمستون متنفربوده!)
(دختره:) ـ همیشه اينجا مياين؟
ـ نه فقط يکشنبه ها (!
)
( اين رو الکی می گفت, آخه دختره يکشنبه ها ميومد. طرف اين کاره بود, رگ خواب دخترا دستش بود!)
..........۱۵ دقيقه بعد..........
ضمير " شما" تبديل به "تو" می شه.........
.......۱۵ دقيقه ديگه هم گذشت.......
موبايل پسره زنگ می زنه , قطع می کنه ( آخه الان چه وقت زنگ زدن بود!!
)
ـ چرا جواب ندادی؟
ـ نمی خوام لحظه هايی رو که با توام از دست بدم
( ![]()
يکی نيست به اين پسرا بگه شما ها love نترکونيد خيلی سنگين تريد)
شب همان روز:
دختره: تو آسمونا سير می کنه..
پسره: اون که همين طوريش تو آسمونا بود, الان احتمالا تو بهشت پيش حوريای بهشتيه.
احساس ميکنه ديگه خيلی جذابه! ( يه جور احساس قدرت
) امشب همه رو تحويل می گيره. الکی خوشحال.
آشغالی زنگ می زنه...
پسره:ـ کیه؟
ـماهانه رو بيارين
شبای پيش بود دو تا کلمه بد بارشون می کرد... امشب ۱۰ هزار تومن ماهانه
می ده!!
دختره: شب تا صبح خوابش نمی بره (داره يه موزيک کلاسيک هم گوش می ده
)
پسره: مثل خرس خوابيده ...!
فردای اون شب:
ماشالله پسره هر چی نشونی داشت به دختره داده بود: شماره خونه (و آدرس خونه) + شماره موبايل + شماره محل کار (و آدرس محل کار) + ID + آدرس وبلاگ + شماره ملی !+ شماره ی ماشين !! + شماره ی خونه دوستش که اگه يه وقت خونه نبود اونجا سراغش رو بگيرن
و دختره هم با ترس و لرز شماره مو بايلشو داده بود , البته شماره رو هم به اسم "نسترن" save کرده !!
پسره هم که خيلی باحاله(!) اسم دختره رو " سوسن عشق من
" save کرده!!
قرار ها , تلفن ها و .....که ديگه نگو و نپرس (خودشون رو خفه کردن!!)
به هر مناسبتی هم به هم کادو ميدن : تولد , سال نو , valentine , روز مرد, روز زن ,
۲۲ بهمن (!!)........ پول بی زبون رو حيف و ميل ميکنن ديگه..
( توضيحات: اين متن البته به نوعی طنز , اما هدفم از نوشتن اين ها , چيزی است که با خوندن تمام متن می فهميد. اينجا می خوام بگم: در ماههای اول آشنايی هورمون هايی در بدن پسر و دختر ترشح می شه , که اين همون چيزی يه که خودشون بهش می گن بی قراری , و خلاصه اون اشتياق زياد رو باعث ميشه و باعث ميشه در اين مدت قدرت احساس بيش از منطق باشه. اما به مرور کمی منطقی تر ميشن)
دختره تازه داره يه کم عاقل ميشه , چرا هر وقت تلفن پسره زنگ می زد هول
ميشد!؟! چرا بعضی وقت ها که بهش زنگ ميزد , reject ميکرد؟!
چرا يه دختره تو وبلاگش , comment هايی می ذاشت که حکايت از آشنايی ديرينه و عميق (!) داشت؟!
و خلاصه هزار تا چرای ديگه
(توضيحات: اصولا زنها در مقابل کسی که با اونها صادق نبوده , دو دسته ميشن:
دسته ی اول: بيشتر به طرف اون مرد ميرن (گاه بهش بيشتر محبت ميکنن!!) شايد اين طوری می خوان اون رو متوجه ی خودشون کنن. شايد فکر می کنن بتونن علت بی اعتنايی ها رو بفهمن (توضيح بيشتری راجع به اين دسته نمی تونم بدم . چون من اين دسته زنها رو خيلی درک نمی کنم!)
( توجه: به بعضی از پسرهای مجرد , قبل از ازدواج ياد ميدن:
" هر چه قدر از زن دوری کنی, بيشتر به سمتت مياد " (!!!) )
دسته ی دوم: بلافاصله سرد ميشن و خودشون رو کنار می کشن (برخی هم ممکنه قبل از اين مرحله البته کمی تلاش هم بکنن)
دوست ندارن خودشون رو تحميل کنند, يا يه سری هم فکر می کنن که اون آدم حتی ارزش يک لحظه محبت بيشتر رو هم نداره )
خلاصه دختره اولش می گه, نه بابا فکر ميکنی, اون که زنگ ميزنه خواهرشه, (خودش گفت) , اونی که comment می ذاره همون دختر خالشه که ميگه مثل خواهرش می مونه , اونی که يه بار باهاش ديدم (نميدونم, شايد مادرش که جوون مونده)!!!
يه مدت با افکارش کلنجار ميره (هنوز نمی خواد باور کنه که....)
تا اينکه يه روز باز پسره داشت باز از اون ديالوگ های عاشقونش رو می گفت (
)
دختره که ديگه حالش از اين همه دروغ به هم می خورده از اون حالت خودداريش خارج ميشه و پسره رو می بره زير سئوال...
از دختره اصرار و از پسره انکار , تا اين که پسره در حالی که خودش رو زده به کوچه علی چپ (و گفتم که طرف اين کاره بود!
) داد و بيداد را ه ميندازه , جيغ جيغ ميکنه , که:" آره , تو به من اعتماد نداری!؟! برو ديگه نمی خوام ببينمت
"
خوب ميدونه وقتی به يه مونث اين جمله رو بگه چه آتشی اون رو می زنه (يعنی ظالم و مقصر نشون دادن اون!!)
و دختره هم که هنوز برای جدايی آماده نبود ( بلکه از سر عصبانيت , شک هاش رو گفته بود . اون هم به اميد اينکه شايد اشتباه کرده باشه, شايد پسره بتونه يه دليل قانع کننده براش بياره) هول ميشه و شروع ميکنه معذرت خواستن , حالا ديگه يه چيزی هم بدهکار شده بود(!!) نمی دونم اين پسرا اين همه اعتماد به نفس رو ازکجا آوردن
و خلاصه اين داستان ادامه داره ...... اميدوارم که سر عقل بيان
اشتباه نشه .من اصلا نمی خواستم به مردها اهانتی بشه. چون متقابلا زياد ديدم روابط بين دختر و پسرها (زن و مردها) که از سر انسانيت هستند (و نه به خاطر چيز ديگه ای!!) و احترام بين طرفين هميشه با نگهداشتن حرمت ها حفظ ميشه.
البته به من هم حق بدين چون اگه دختر باشين, از اين دست داستان های غم انگيز (!!) از جنس خودتون زياد می شنويد... که دخترها بعد از يک شکست عشقی , به اين نتيجه می رسن که همه ی مردها رو بايد دار زد, و دعا ميکنن که ايشالله همشون آنفلانزا مرغی بگيرن(!!!!)
و نهايتا من هم خواستم چيزی رو بنويسم که بهش اشراف بيشتری دارم (يعنی داستان از ديد زنها)
پس به نمايندگی از طرف زنان , چند تا اخطار به مردها ميدم ... ![]()
۱- حتی اگه دختری رو که باهاش آشنا شدين, خيلی مهربون و بخشنده يافتيد(!!) يادتون نره به هر حال چيزی به اسم "حسادتهای زنانه " تو وجودش هست, پس سعی نکنيد گاه برای جلب توجه, این احساسش رو زياد تحريک کنيد (چون ممکنه از دسته ی دوم باشه!!)
۲- به خاطر دليل ذکر شده در بالا و به دليل اينکه زنها اصولا خيلی به جزئيات اهميت ميدن, گاهی همچين مو رو از ماست ميکشن بيرون , که تو خواب هم نمی بينيد
(پس زياد به خودتون فشار نياريد, چون اين استعداد در وجود شما آفريده نشده!
)
۳- اگر دختری رو که بهش علاقه پيدا کرديد , دست کم ۴ يا ۵ سال از شما کوچک تر نبود, خيلی مواظب باشيد. چون گاهی درست وقتی که فکر می کنيد عاشقتون شده, در واقع دقيقا شما رو تو مرحله ای گذاشته که داره امتحانتون ميکنه.
به هيچ وجه نمی تونيد منکر اين بشيد که دخترها از نظر بلوغ اجتماعی و عاطفی , حدود ۴ سال از پسرها جلوترن. (اين رو ۴- ۵ سال ديگه ميفهميد
)
(تذکر اينکه, اين مورد هميشه دقيقا اين طور نيست . دختر هايی هستن که ۱۰ سال هم از سنشون عقب ترن!! و پسرهايی که بنا به دلايلی از سنشون خيلی بيشتر میفهمن. اين تا حدود زيادی به تربيت و شخصيتی که خانواده ارائه داه بستگی داره)
۴- انصافا , اگه تو اولين عشق صادقانتون (!)شکست خوردين (به قول خودتون دختره ناتو از آب در اومد) تلافيش رو سر بقيه خالی نکنين و لطفا اگه به خاطر ضعف های شخصيتی و.... رفتيد معتاد و خلافکار شديد, گناهشو گردن اون دختره نندازيد!!!
۵- درسته که شنيديد : " زنها از طريق گوش عاشق ميشن ". اما لطفا ديگه شورش رو در نياريد
۶- نکته : دخترهای ايرونی از بس که نسبت به پسرها بی اعتماد شدن, اگه ديدن يه پسری کمی اعتقادات مذهبی ام در گوشه کنار افکارش بود , بيشتر جذبش ميشن
عکس العمل پسرها در مقابل فهميدن اين نکته: (!!!)
دختره زنگ می زنه: ـ داری چی کار می کنی؟
پسره(در حالی که داره بستنی می خوره) - هيچی دارم روزه قضای همسايه بالايی رو می گيرم(!!!)
روز دوم (دختره:) ـ سلام. در چه حالی؟
(پسره) ـ دارم از گرسنگی می ميرم. امروز روزه قضای همسايه پايينی رو گرفتم (
روز سوم (دختره :) ـ ديشب کجا بودی؟
(پسره :) ـ با برادرا رفته بوديم مسجد (!!!)
( حالا ديشب اکس پارتی بوده ها !!!)
بالاخره آخر اين داستان هم دختره با همون پسره ی سابق يا "برادر بسيجی " فعلی ازدواج می کنه !!
۷- يه اخطار به دخترها:
فرض کنيد امروز هوا خيلی بد (طوفان شده!!) اون پسره ی همکلاسيتون هم که مسيرش با شما يکی بود !! کاملا از سر انسان دوستی (!!!) ازتون می خواد که شما رو برسونه
در پشت رو هم باز می کنه, آخه جلو بشينيد کراهت داره !!( فکر دختره:عجب پسر گلی بود
)
توی راه هم اصلا به آينه حتی يه نگاه هم نمی کنه (فکر دختره: آخی... چه پسر پاکی...
)
پشت ماشين هم پر بود از کتابهای " استاتيک" , " ترمو ديناميک " , " رياضی مهندسی " ......و از قضا چهار تا از اين کتاب های فلسفی هم در کنار اونا به چشم می خوره !!! ( فکر دختره: چه با کمالات هم هست
)
خوب به اين نتيجه می رسيد , که خداوند اين فرشته ی آسمونی رو , اشتباهی انداخته رو زمين (چون شما هم خيلی دختر خاصی هستيد !!) پس قسمت شما شده
۴ ماه بعد بياين بهتون می گم!!!!!

اون موقع که فهميديد, اين فرشته ی شما, چون هميشه نگهبان جهنم بوده!!! خوی بهشتی اش کاملا محو شده!!!
البته اين شماره (شماره ی۷) با تحريف از سخنرانی يکی از اساتيد بود
در آخر می خواستم تمام اين بحث رو با چند خط از کتاب دکتر وين داير (خود مقدس شما) به اتمام برسونم:
" خودتان را از "libido" (=نيروی جنسی) خودتان رها کنيد.
خود والاتر شما , پيشنهاد می کند که فرد مخالف جنسيت خودتان را, چون روحی که بدنی دارد ملاحظه کنيد
( libido در شما نماينده ی اصرار های بيولوژيکی و آرزوهای جنسی شماست)
افکار ما طوری تربيت شده اند که تمرکز را بر جستجوی روابط جنسی بگذاريم. هر وقت با يک فرد جذاب جنس مخالف روبرو می شويم , افکار ما در اطراف پيام های ليبيدو ی (libido) ما دور می زند.
دليل مسموميت اين نوع انديشيدن , اين است که تمام انرژی ذهنی ما را صرف بدن های افراد می کند, نه وجود معنوی آنها.
ذهن ما در يک نظريه ساختگی, گرفتار می شود که ارزش و اعتبار انسانی ما را , در ارتباط با موفقيت های ما می داند, که ما آن را جمع کرده و به نمايش می گذاريم, تا از طرف جنس مخالف خودمان مورد تائيد واقع بشويم.
آنچه شما انجام خواهيد داد , رها کردن خودتان جهت ديدن زيبايی درونی که در هر يک از ما وجود دارد می باشد.