|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
امروز صبح هوا روشن نمیشود .. ناراحتم .. چقدر ناراحتم . بر خلاف عادت همیشگی به پشت دراز کشیده ام ..
سعی میکنم بلند شوم .. فایده ای ندارد ... " چشمانم می سوزد "
بیدار شدن چه درد ناک است !
دستهایم مثل قلاب لنگر به ملافه گیر کرده .. صدای باران شدید از خواب بیدارم کرده .. چشمانم را میبندم ..
صبر میکنم تا گرفتگی عضلاتم برطرف شود .
تا روز ... کجا هستم ؟! ... دیشب ...
- به دقت به صفحه ی کوچک چهارگوش ساعتم نگاه میکنم .. روز اول است .. اول فروردین 85 !
29 اسفند محال است .. امروز اول فروردین است ... من روز29 مرده ام و یک شبانه روز از آن گذشته است .. می دانم مطمئنم .. شاهد آن بودم !! اکنون ساعت 2 صبح است اما من عدد 29 را میبینم .. روزی که من مردم .. آیا من خواب مرگ را دیدم ؟ آیا در مرگ هم میتوان خواب دید ؟؟
مگر اینکه دیشب .. الان دیشب ساعت 2 صبح است !؟
ساعت ده دقیقه به دو است ..
من زنده ام .. وای چه غم بزرگی !
زنده .. نمی توانم خوشحال باشم .. چقدر خودم را دور احساس میکنم .. همین الان .. دقیقا لحظه ایه که ...
دقیقا لحظه ایه که دیشب بلند شدم تا قرص خواب آور چندم را بخورم و بمیرم ..
چه دیوانگی ای !
با این حال در تاریکی حضوری حس میکنم .. حضوری که نزدیکم نیست .. او آنجاست .. مطمئنم !
آیا باز هم فرصتی برای جان به در بردن دارم ؟!
جان به در ببرم ؟ که چی کار کنم ؟ که دوباره به سوی گناه و درویی برم ؟ " او " و دیگران رو در کسالتم از اول بگیرم ؟
هر نهایتی را آغازی است ... اینو کی گفته ؟! چقدرم قشنگه نه ؟
" او " را حمایت میکنم هر جایی که باشم بهتر از هرچی که تا حالا کردم ..
یک فرصت هم به من داده شده یعنی ابدیت با " او " .. یعنی میشه ؟!
- موقع خوردن قرص فکر میکردم .. مثل خوابم فردا " او " هم با من خواهد بود ؟!
آیا مرگ فقط تکرار بینهایت روز اول است ؟!
که خيلي زود رسيده به قله افتخار
روز تولد تو کسي شکار نمي ره
هيچ ماهيگيري حتي يه ماهي نمي گيره
همه قرار امروز مثل تو مهربون شن
درسته که بهار نيست درسته که پاييزه
هيچ برگي اما امروز از عشقت نمي ريزه
بادکنکاي رنگي شمع وگل و فشفشه
الهي زنده باشي تا آخر هميشه
اشکامو پاک مي کنم ميگن شگون نداره
ولي من از تو دورم چي کار کنم ستاره
تولدت پر از گل پر از شمعاي روشن
کاش که تو اين جشن پاک يه کم کني ياد من![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولد همه متولدان پاییز مباررررررررررررررررک ![]()
![]()
![]()
![]()
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما 
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه ...
گاهي كه از تب هيجان ها
بي تاب مي شديم
گاهي كه قلبهامان
مي كوفت سهمگين
گاهي كه سينه هامان
چون كوره ميگداخت
دست تو بود و دست من
- اين دوستان پاك -
كز شوق سر به دامن هم ميگذاشتند
وز اين پل بزرگ
- پيوند دست ها -
دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند
يك بار نيز
يادت اگر باشد
وقتي تو راهي سفري بودي
يك لحظه واي تنها يك لحظه
سر روي شانه هاي هم آورديم
با هم گريستيم
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
ما پاك زيستيم
اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته از سفر خاطرات دور
- آن روزهاي خوب -
تو آفتاب بودي
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو ...
اما در آن غروب كه از هم جدا شديم
شب را شناختيم
در جلگه غريب و غمآلود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله شفق ها
غمگين گداختيم
جز ياد آن نگاه تبسم
مانند موج ريخت بهم هرچه ساختيم
ما پاك سوختيم
ما پاك باختيم ...
اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته اي خطا رفته
با من بگو حكايت خود تا بكوبمت
اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه ...
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم ...
آن قلبهاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار ديگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهاي بيگناه
تا جاودان صبور
اي آتش شكفته اگر او دوباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت ؟!
اي جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشويمت ؟!
سلام ... نماز روزه ها و عبادتها و دعاهای همتون قبول ... دختر گندم رو فراموش نکردین که ؟! امشبم که شب قدره ... منم یه مطلب در همین باره نوشتم ...
اولش قسمتی از صحبت یکی از دبیرا رو مینویسم ...
" خدواند در قرآن میفرماید : من از ورید گردنتان ( رگ گردنتان ) به شما نزدیکترم ... " تا حالا شده یه ورق سفید رو اونقدر به چشمات نزدیک بگیری که دیگه نبینیش ؟! مثال جالبی بود برای اینکه بگم خدا ایقدر سفید و پاکه و اینقدر به ما نزدیکه که نمیبینیمش ... اما میتونیم وجودشو حس کنیم ...
حالا خودم بگم ... 
.... ابن ملجم مرادی ... دائم النماز است ... پیشانی اش در اثر دائم السجده بودن پینه بسته ... دین دار است ... مسلمان است ... شب 19 ماه مبارک رمضان ... وضو میگیرد ... غسل میکند ... نماز شب میخواند ... نیت میکند و قربت الی الله " علی " میکشد ..!!! بهترین و جوانمرد ترین خلیفه ای را که جهان به خود دیده ... آیا او دین دار است یا علی که میگویند دین را در وجود علی پیدا کن ..؟؟؟
حالا یه واقعیت رو مینویسم ... که به گفته ی یه مادر علی ( ع ) ضمانت زنده موندن یه بچه ی بی گناه رو کرد ... امیدوارم اون بچه هم که حالا برای خودش مردی شده بتونه علی (ع) رو الگوی زندگیش قرار بده !
امیرمومنان که در تاریکی شب یتیمان را از یاد نمیبرد و بین مسلمان و مسیحی فرق نمیگذارد و به همه کمک میکند به ما هم لطفی داشته .... آره ! اونم نذر علی (ع) بود و هست .. از مامانش خواهش کردم برام تعریف کنه .. چند روز عقب افتاد و وقت نشد .. تا امشب که با وجود اینکه فردا امتحان زیست دارم نشستم پای صحبتش ... واقعا مثل مادرم دوستش دارم ... مهربونه و کلامش شیوا .!
( این رو از دفتر یاداشتهای روزانه ام نوشتم .. ۱۸ - ۷ - ۸۵ )
- مادر جون یادتون نره موضوع نذر رو برام تعریف کنیدها !
- باشه حتما انشا الله باشه برای فردا امشب کلی از کارام مونده کلی تلفن باید بزنم !
- خوشحال شدم ... پس فعلا !
( 30 دقیقه بعد خود ناهید جون زنگ زد ..! )
- شیما میخوام برات بگم زود تموم میشه باشه ؟!
- آره مادر جون من که از خدامه ... بفرمایین میشنوم !
- از کجاش بگم برات ؟! اوایل فروردین بود ... سال 1368 چندان حالم خوب نبود ... کمر دردهای شدیدی داشتم که دیگه خستم کرده بود .. بعد از مراجعه به دکتر معلوم شد باید چند تا عکس بگیرم .. خلاصه اوایل اردیبهشت ماه بود که متوجه شدم باردارم ... خیلی ترسیدم که کارام روی بچه ام تاثیری داشته باشه ... نمی خواستم برای کودکم اتفاقی بیفته .. شبها تو تنهایی خودم گریه میکردم .. از خدا کمک خواستم .. خدایا آخه چرا کودک من ؟! اگر کودک سالمی نمیشد من چه میکردم ؟! اون که گناهی نداشت که بخواد از این کودکی مریض و معلول باشد و عمری زجر بکشد .!
همه بهم میگفتن بیخودی نگرانم ... اما کودکم بود اگر اتفاقی میافتاد من هرگز خودمو نمی بخشیدم...
( ناهید جون قشنگ میگفت اما احساس یه مادر رو فقط یه مادر میدونه ! )
سرتو درد نیارم بلاخره تصمیمم رو گرفتم کودکی که در بطن من بود که در حیات خود نقشی نداشت ... من باعثش بودم ... اگر کودک کاملی نمیشد باز هم من باعثش بودم ... پس تصمیم گرفتم از بین ببرمش ... نمی خواستم یه عمر عذاب بکشم ... رفتم .. صحبت کردم .. وقت گرفتم .. یکی از چهارشنبه های اردیبهشت 68 .. ساعت 7 صبح .. باید میرفتم ..
شبها خوابم نمیبرد .. آخه خدایا چرا فرزند من ؟!
خب کودکم بود .. موجود کوچولویی که حسش میکردم .. میتونستم عاشقش بشم ... یه وجود بیگناه که مال خودم بود میتونستم در آغوش بگیرمش ... راه رفتن و حرف زدنشو ببینم ... تمام عمرمو براش بزارم .. بهش عشق و محبت یاد بدم ... اما خدایا چرا ازم دریغ شد ؟! این کاری که میخواستم بکنم واقعا وحشتناک بود ..یه قتل نفس .. اونم وجود کوچولویی که مال خودم بود در بطن من رشد میکرد و از خون خودم بود ..
اون شب بلاخره خوابم برد ...
" مطمئن باش این پسر گناهی نداره و سالمه یه پسر سالم و مثل برگ گل لطیف .. چرا میخوایی از بین ببریش ؟! این کارو نکن پسر سالمیه ... نگهش دار ... علی رو نگه دار "
از خواب پریدم نزدیک اذان صبح بود .. ترسیدم ... عرق سردی روی پیشونی ام نشسته بود .. مطمئن شدم امیر مومنان رو دیده بودم .. اون چهارشنبه صبح هم نرفتم ... امیر علیمو نگه داشتم .. امیر علی من همنام مولاش علی شد ...
علی کوچولوی من 14 آذر همون سال به دنیا اومد .. یه پسر سالم و تپل و خوشگل .. خدایا ممنونتم ...
- ناهید جون خوشا به سعادتتون راستی بعد این جریان ایمانتون 2 برابر نشد ؟!
- چرا دخترم خیلی زیاد ... من ایمان داشتم اما ایمانم کامل شد ..
وقتی ارتباط تلفن قطع شد فقط زار زار گریه کردم ... آره منم ایمانم بیشتر شد ..
دیگه خیلم راحته .. چه من باشم چه نباشم یه محافظ و ضامن بزرگ داره .. که همیشه هواشو داره ... امیدوارم نذاره راه خطا بره ..
اما حقا که ناهید جون توی این چند سال خوب مادری بوده
اینو نوشتم که هم ایمانت بیشتر بشه و قدر این سلامتی و جونیت رو بدونی .. هم قدر مادرتو بدونی .. " یه کمی هم توجهت رو به خدا بیشتر کن به خاطر نامی که داری .! "
التماس دعا از همتون برای این دختر گندمی ...
با آرزوی رسیدن به همه ی آرزوهای خوبتون و پذیرفته شدن
دعاهاتون توی این شبهای عزیز ..
عجب باد تندی ... با یه بارون شدید خدایا امشب بدجوری دلم گرفته ... خیلی خسته شدم از زندگی خسته شدم تا کی باید سرم رو با درس و کتاب گرم کنم ؟! که گذشت زمان رو نفهمم ؟! که نبودنشو حس نکنم ؟ خدایا منم آدمم منم احساس دارم ...
هر چقدر هم سرمو گرم کنم نمیشه نمی تونم جای خالیشو پرکنم ... مگه درس و مدرسه میتونه جای گذینش باشه ؟ نه نه ... هیچ نیرویی و هیچ قدرتی تو این دنیا نمیتونه جاشو برام پر کنه ... شاید به غیر از خدا !
دیشب ساعت 8 بارون شدیدی گرفت ...مانتوم رو پوشیدم و رفتم زیر بارون ... آخه تنها بودم ... اشک میریختم ... سردم بود ... اما مهم نبود ... عاشق بوی بارونم و عاشق بوی خاک ... عشق پاییزم .. فصل تولدم اما پاییز غم انگیزیه امسال ... مخصوصا غروباش ..
بارون شدید تر شده بود ... بی هدف راه میرفتم ... یاد تابستون افتادم یاد روزهای گذشته چه روزهایی داشتم و قدرشو ندونستم اگه برمیگشتن مطمئنم قدر تک تک ثانیه هاشو میدونستم ..!
امشب قرار بود بیاد پیشم اما نیومد ... اگه می اومد شاید باهم راه میرفتیم ... شاید الان باهم بودیم ! شاید اینطوری تنها نبودم که مردا اینجوری نگام کنن ... مگه ساعت چنده ؟!
نه موبایل دارم با خودم نه ساعت ... یه آن به خودم اومدم دیدم خیابون ولیعصر رو تا نزدیکای ونک رفتم ... این قدر پیاده رفته بودم ؟! ساعت چند بود ؟!
نه پول همرام بود نه هیچی ... وقتی رسیدم خونه ساعت 10.30 بود .... مامانم که داشت گریه میکرد ... خیلی دعوام کرد ... میخواست راهم نده توی خونه ...
حق داره بنده ی خدا ... دختر بدی شدم ...
راستی امروز صبح که توی کمدم میگشتم یه عطر قدیمیم رو پیدا کردمو زدم ... جالبه حتی بوی یه عطر تورو به روزی میبره که زده بودیش ... عطر منو یاد عاشورای 84 انداخت ... .... با تمام وجودم دعا میکردم ... بارون می اومد ساعت 1.30 شب بود ... هیئت تازه تموم شده بود جلوی هیوت ایستده بودم تو خیابون ... باد موهام رو حرکت میداد ... چند تا جوون از جلوم رد شدن ... چادرم رو کشیدم جلوتر ... دستام رو دوطرف بغلم فشار دادم ... سرد بود ... به آسمون نگاه کردم ... التماست کردم خدا یادته ؟! ازت خواستم .....
امشب شب قدره ... از دست ندینش ...!
لحظه های هستی من از تو پر شده ست .
آه ...
ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن ...
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ...
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو ...
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام ...
نام تو همیشه مرا مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من تو را له خلوت خدایی خود
" بهترین بهترین من " خطاب میکنم
بهترین بهترین من !
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
میبینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که " شیما خدا نخواست ! "
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی که چرا نخواست ؟!
از فریدون مشیری ...
راستی جلو جلو تولد دیبای گلم که ۱۵ مهر ماه هست ( مصادف با تولد سهراب سپهری
) رو تبریک میگم ... دیبا جون ۱۷ سالگی مبارک ... انشاااله ۱۰۰ سالگیت !
امروز از هر دری نوشتم ... ![]()
خصوصیات دخترها و پسرها ...
- دختر ها وارد شدن به دایره ی " امنیت " را بیشتر ترجیح میدهند ولی پسرها پاره خط استقلال را بیشتر دوست دارند . - دختر ها به احساسات خود بیشتر اهمیت میدهند اما پسرها احتیاجات خود را مد نظر قرار میدهند .
- "امید " در دل دخترها و " آرزو " در دل پسرها موج می زند . - دخترها پس از درگیری عاطفی " افسرده " میشوند اما پسرها به " انزوا " کشیده میشوند ...
- دخترها خواهان " برابری " و پسر ها خواهان " برتری " میباشند
- در صحنه ی زندگی معمولا دختر ها " بیننده " و پسرها " بازیگرند " ....
- دخترها به " پیوند " و پسرها به " پیمان " ایمان دارند
- "پایبندی " در دخترها بیشتر به چشم میخورد و " پایداری" در پسرها ...
- دختر ها " پیرو " و پسرها " پیشرو " هستند .
- دخترها معمولا به آسانی "تحمل" میکنند و پسرها به سادگی "تحمیل" .
- دخترها به سادگی خود را با محیط "تطبیق" میدهند اما پسرها محیط را تغییر میدهند !
- دخترها معمولا دوست دارند " جذاب و جدید " باشند و پسرها دوست دارند " جالب " !
- دخترها معمولا اهل "جواب دادن" و پسرها اهل "جولان دادن " هستند ... دخترها به " حمایت کردن " میل دارند و پسرها به " حماسه آفرینی " .!
این مطلب رو امروز از مجله ی سایه روشن خوندم به نظرم جالب بود شما هم بخونید ..
راستی جدیدا Sms های قشنگی دریافت میکنم دیدم خوبه یکیش رو که بی ربط به وبلاگ هم نیست بنویسم ...
" آخرین چیزی که شاخه ی گندم به یاد می آورد این بود که همه ی شاخه ها تشنه برای بازگشت باغبان لحظه شماری میکردند و دعا میخواندند و چون باغبان آمد به یاد روزهایی که در دستشان آب بود برایش هلهله کردند و جشن به پا کردند ولی این بار باغبان با داس آمده بود .. شاخه ی گندم دیگر چیزی به یاد نمی آورد !"
امروز واقعا مطلب برای پست کم آوردم خیلی قاطی شد ... اینم یه مطلب راجع به ...
عشق اتشین اقا پسرا ...
با سرعت انگشتانش را روي دكمهها فشار ميداد و حروف به سرعت به هم ميچسبيدند و روي صفحه حك ميشدند.
<< از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه ... >>
فكر كرد همينقدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتاييشون ميل ميزد و منتظر جواب ميماند !
روزه و نمازتون قبول![]()
![]()
بچه ها امروز فقط اومدم یه مطلبی رو بگم و برم ![]()
این وبلاگ هنوزم ماله شیما جونه و من فقط یه مهمونم
و اصلا تو وبلاگ داری و تبادل لینک و... تبهر ندارم
پس این کارا رو بزارید برای وقتی که شیما جون خودش اومد .من فقط هر ۲-۳ روز میام و آپ میکنم(میدونم به خوبی آپهای شیما نیست اما شما به بزرگیه خودتون ببخشید![]()
![]()
)
در ضمن واقعا با نظراتتون خوشحالم میکنید پس کمش نکنید(ماه رمضونی ثواب داره والا)![]()
![]()
تا بعد![]()
![]()
قرررررررررربون همتون دیبا
هر روز صبح آدم غریبه ای رو توی آینه می بینم که بعد از شونه کردن موهای قهوه ای رنگش چند لحظه نگاه عمیقی بهم می کنه ... نگاهی که بعضی وقتها من رو می ترسونه چیزیه که مدتهاست میخواد بهم بگه! ولی فهمیدنش برای من خیلی سخته با اینکه با تمام وجود نگاهش می کنم ولی بی فایدست ...
تکرار این موضوع من رو حسابی عذاب می ده ، و فکرش شبها خواب رو ازمن می گیره ... گاهی وقتها میخوام داد بزنم و کمک بخوام! ولی آخه اگه کسی هم پیدا بشه و بخواد کمکم کنه ، باید بهش چی بگم ...
تنها چیزی که می تونم دربارش بگم اینه که ، اون آدم عجیبیه ! البته اگه یه آدم باشه معلوم نیست از من چی میخواد!...یا اینکه چرا تنهام نمی ذاره !...تا کی باید تحملش کنم!
واقعا نمی دونم... شاید ظرفیت فکر کردن به این موضوع رو دیگه نداشته باشم ... ای کاش حداقل کمی باهام حرف میزد!...آخه بدجوری احساس تنهایی میکنم ...
براتون میگم ... آخه دیگه خسته شدم ...
نمی دونم چی بگم ؟! از چی بنویسم ؟! ... چه زود یه هفته از مهر ماه گذشت ... واقعا سریع و مثل باد ..
آره انگار همین دیروز بود که رفتیم کلاس اول ... دبستان رو میگم ... چه روزهای قشنگی بود ... چه روزهای شادی ... واقعا از زندگی چی می خواستیم ؟! اصلا چی میفهمیدیم ؟
بگذریم ...
شنبه ... اول مهر 1385 ... دبیرستان الزهرا ... 1-2 تجربی ... ( حالا همتون تو دلتون میگید میخواد دکتر بشه ... اما نه از این خبرا نیست فقط دستوری بود که توسط من اجرا شد ! )
زندگی طوریه که همیشه به میل ما نیست اما انسان عادت میکنه یعنی باید عادت کنه به همه ی خوبی ها و بدیهاش به همه ی سختی ها و یا بهتر بگم به تمام چیزهایی که براش ناخوشاینده !
پارسال همین موقع ها بود که برای اولین بار پامو به محلی به اسم دبیرستان گذاشتم ... تنها بودم ... شاید خیلی هاتون احساسمو درک کنید یا با من هم احساس بوده باشید ..
اما منم کم کم توی تنهایی هام دختری رو پیدا کردم ... به نظرم جذاب و گیرا بود و با اعتماد به نفس !
بعد از دیبا هم با " اون " آشنا شدم ... بعد مدت کوتاهی می تونم بگم بهترین دوستای زندگی ام شدن ... اما فهمیدم که دیبا رو از دست میدم ... گریه کردم ... خیلی سخت بود ... بهترین دوستم بود ... اما اون بهم قول داد تنهام نذاره ...
بهش گفتم تنهام ... گفتم درسته که من به قلبم یاد دادم نشکنه و اگه شکست خورده هاش دست اونی که شکوندتش رو نبره اما تو این کارو نکن ! گفت باشه !
به قولش عمل کرد اما برای یه مدت کوتاه ... حالا که این قدر بهش عادت کرده بودم همه چیز یه دفعه تموم شد ... تموم که نه ..! اما خب خودت بگو اسمشو چی بذارم ؟!
اما یادمه قول داده بود تنهام نذاره ... قول مردونه ... واسه همینه همیشه از مردا بدم می آد ..!
حالا که به هردوشون نیاز دارم هردوشون تنهام گذاشتن ! شایدم حق دارن مسیر زندگیشون عوض شد ..
ممنونم دوستای گلم از نظراتتون ! دوستایی که میخوان پست های من ( شیما کیا ) رو بخونن روزهای 5 شنبه حتما حتما بیاید ... من فقط روزهای 5شنبه پست میزنم ... بقیه روزها دیبا جون زحمت میکشه ... البته دقیقا نمیدونم چه روزایی میشه ؟!
خیلی از لطفتون ممنونم ... 5شنبه ها منتظر همتونم ! راستی پاییز تا اینجاش چطور بود ؟!
سرگشته وپريشان در جستجوي كويش
اين خرقه گدايي تنها گواه من بود
هر كس شراب نوشيد مستوجب فنا شد
دستان پر زمهرش هم تكيه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم كرد
راهي كه رفته بودند آن راه راه من بود
تاريك وتار چون شب پس كوچه هاي اميد
فانوس ديدگانش نور پگاه من بود
زنجير كرده بودند رندان با وفارا
مژگان بي مثالش تنها پناه من بود
روزي كه گردن عشق بر دار كرده بودند
تنها صداي آنجا فرياد آه من بود
در دادگاه عشقش محكوم حكم مرگم
شايد كه بي گناهي تنها گناه من بود ...
شايد كه بي گناهي تنها گناه من بود ...![]()
![]()