تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
من گمشده ام ؟! ( عکس ) .

شاید در پستوی اتاقی تاریکم جسم یک مرد را حس کردم

شاید در چشمان خواب آلودم، خواب یک عشق بازی با آغوش ها رادیدم

شاید در چشمانم ، من به هذیان های ذهنم پاسخ مثبت دادم ...

آری...

این همان واقعیت تن عریان من است ...

آری...

من مردی را در تاریکی اتاقم دیدم که اندامش را در اندامم جستجو می کرد

شاید اسپرمهای او در من پنهان است

 اما من انگار برهنه ام ...

شاید در اندام دخترکی جان تازه را حس کنم . ( کی درک میکنه این جمله رو ؟! اون دختر منه . )

من فلسفه ی برهنگی را پیدا کردم

 روزی که واقعیت را در روزنه دیدم

 من باکره بودنم را دیدم ...

 شب فریاد را به توهم دیدم

 و سحر چشمه ی ملحفه ها را به تباهی دیدم ...

 و در امروز که در ذهن شما پنهانم

 من فلسفه ی برهنگی را پاک می دانم

 و در این پاکی مبهم که در اندام من است و چشمان مرد یا مردانی را خیره می کند

 من هنوز باکره ام ...

 ( تورو خدا وبلاگو رو سرم خراب نکنید به خاطر عکس .. از جنبه ی بد نگاهش نکنید . به واقعیت عکس دقت کنید  ) .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:27  توسط شیما 

با یه دنیا خجالت سلام .. بعد از یه هفته تاخیر اومدم .. حالا خیلیا میگن اه بازم این برگشت .. همون بهتر که می رفت .. شاید حق داشته باشین .. اما نتونستم حذفش کنم .. مثل یه ماءمن میمونه اینجا برام..

اما تازه فهمیدم چندتا دوست واقعی دارم .. ممنونم از تمام کسایی که کامنت گذاشتن ..

از داداش مرتضی گلم .. که یه شعر قشنگ هم برام گذاشته بود :

   " سلام شیما
نمی دونم چی بگم ولی اولین پست وبلاگ منو یادت میاد؟ یه بار دیگه بخونش و دوباره فکر کن

شريعتي: دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد
. کسي که تورا دوست دارد
،تو دوستش نمي داري اما
کسي که تو دوستش داري و او
هم تو را دوست دارد به رسم و
آئين هرگز به هم نمي رسند و
اين رنج است . زندگي يعني اين  "

 

بهار عزیز یه جمله ای گفت دلم نیومد نخونید :

   " ((شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند ))  " .

 

از بیتای عزیزم که واقعا به من لطف داره و خیلی خیلی کمکم کرده با حرفاش شاید خودشم ندونه !

و از خیلی های دیگه که لطف کردن نتونستم به وبلاگاشون سر بزنم اما اینجا از همه تشکر میکنم ..

از انیس عزیزم . که گفته بود گندم فقط مال شیما نیست بلکه مال همس .. خدا میدونه چقدر خوشحال شدم .. نمی دونستم این طوری فکر میکنی انیس .. ممنونم .. . از نسترن-  بهناز – آدم – دختر ایران زمین – شمیما و پارسا – امیر ارسلان – دومان – وحید

و بعضی از دوستان که اسمشون از قلم افتاد .. دیگه قول میدم چیزی اینجا ننویسم که باعث ناراحتی شما بشه !

 

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 

حجم سبز ( به باغ همسفران ) ( سهراب سپهری ) .

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید .


در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم ...
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است


 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 


 مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:59  توسط شیما  | 

وقتی به این 10 ماه فکر می کنم.....می بینم حق با تو.من واست کم گذاشتم....یعنی فكر مي كنم اوایل کم گذاشتم....ولی تویه 6.7 ماه آخر من نهایت سعیمو کردم....خواستم واست بهترین باشم...خواستم جبران كنم....چه شبا که تا صبح باهات گریه کردم.نكردم...؟همه ي حرفاي دلمو بهت گفتم.نگفتم....؟ نگفتم تنهام.نگفتم غريبم.نگفتم جز تو هيچ كس ندارم...؟ بهت نگفتم اولين بار عاشق شدم.نمي دونم بايد چي كار كنم....؟آره خودت بهتر از هر كسي مي دوني همه ي اينارو گفتم...پس چرا مي خوايي تنهام بذاري...؟چيزي واست كم گذاشتم....؟به والله كم نذاشتم....كم قربون صدقت رفتم؟...كم غمت خوردم...كم بهت محبت كردم.؟...چي كم گذاشتم....؟كجارو اشتبا كردم....؟......حالا كه كم مي بينمت.حالا كه بيش تر از هر وقت ديگه لازمت دارم مي خواي بري...؟حالا كه همه ي وجودم شدي مي خوايي بري....؟حالا كه همه ي دارو ندارم شدي اين جوري باهام حرف مي زني...؟حالا كه اين قدر محتاجت شدم مي گي واسه عادت و وابستگي موندي.....؟

اين روزا عادت همه رفتن دل شكستنه               درد تموم عاشقا پايه كسي نشستنه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه                   مشكل بي ستاره ها يكمي ستاره چيدنه

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه                 ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه   

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه              جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

اين روزا عادت گل ها مرگ بهونه كردنه            كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه

اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه                   زندگيشون حاصلي از حسرت دلواپسيه

اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه                كار تمومه شاعرا فقط غزل سرودنه

===============================================

شيما

همه ي ما آدميم....همه ي ما تو بعضي موارد اشتبا مي كنيم....منم اشتبا زياد كردم تو زندگيم....ولي شيماي من مي خوام بدونم.....من چه بدي در حقت كردم....مگه من عوض نشدم....؟چرا وقتي به خاطرت اين همه عوض شدم....اين همه تغيير كردم باز باورم نداري....چرا باز بهم تهمت مي زني.....  نمي دونم چرا بايد از تو همچين رفتاري ببينم....مگه من جز تو كي دارم..... تو كه باهام اين جوري مي كني.....به نظرت حق من اينه؟؟؟                                           

دل من تنگ برات....هنوزم هستم عاشقه اون نگات....ضربانه قلبت مي خوام بشم فدات...!

**********************

امیرعللللللللللی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 19:42  توسط شیما  | 

امشب یه دنیا حرف دارم ... با چشمای خیس .. اما تو چه می دونی ؟ تو که راحت خوابیدی ...

تو چه می دونی دستهام هنوز بوی تورو می دن .. بوی عطرتو ؟! اصلا می فهمی اینا  رو ؟

اشتباه کردم قشنگم ... بدجوریم زدی زمین ! کاش ببینی چه کردی !

گفتی دیگه زنگ نزن .. برو مزاحم نشو .. تهدید کردی اما از تهدیدت نترسیدم .. چون بدتر از اینا سرم آوردی ..

اما یه چیزو بدون ! ( با این کارت مادرمو ازم گرفتی ٬ تازه داشتم حسش می کردم ! ) .

فال منو نگاه کنین : ( لسان الغیب هم دیگه فالاش با حالم نمی خونه ) .

الا یا ایها ساقی ادر کاسا" و ناولها                       که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ..

راستی می خوام گندم رو " حذف وبلاگ کنم " ... دیگه امیدی به نوشتن ندارم .. این همه خاطره ی زجر آور دورو برمه .. اگه خودش بخواد تو این هفته یه پست می زنه ... تا ۱ شنبه دیگه تمومه .. کسی هست که گندم منو بخواد ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 3:36  توسط شیما  | 

بازم می خوای سکوت کنی ... ؟ تا کی ؟ بازم باید تنها بمونم ... ؟ انگار توی تقدیر من  نوشته شده ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...

دیروز ... امروز ... فردا ... هیچ راه فراری نیست ... باید بسوزم ...شاید بر عکس تو ...

هم هیزم خوبی هستم ... و هم وقت سوختنم زیاده ...

چه صادقانه و معصوم ...

                                    در شعله های سرکش آن عشق

                                                                                   - سوخته بودم !

یه چیزی و می دونی ؟ تو عمیق ترین معنای زندگی منی ... تا همیشه دوستت دارم ...مثل ۱۰ ماه پیش که گفتم و باور نکردی ... دوباره می گم ...دیدنت بی تابم کرد و ندیدنت ... ویران !!!

می گن دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ...و برای رسیدن به هم حتما باید یکی از اون دو تا بشکنه ...اما علم ریاضی ثابت کرده که همه خطوط در بینهایت به هم می رسن ...پس تکلیف اون خطوطی که شکستن چی میشه ؟؟؟

می دونی قشنگی قدم زدن زیر بارون چیه ؟؟؟ اینکه کسی نمی تونه اشکاتو ببینه ... ( نمی فهمی به خدا نمی فهمی چی میگم ) .

نمی دونم انگار اوس کریم هم باهام قهر کرده ؟! آره ؟ خدا جونم تو دیگه تنهام نذار .. تو که بهتر از همه می دونی این بنده ی حقیرت چقدر تنهاس ! التماست می کنم تو دیگه ولم نکن ! حالا که از همیشه نیازمند ترم بهت !

خدای خوبم .. معرفت مردم رو میبینی ؟! تورو خدا میبینی ؟! یعنی من اینقدر بی معرفتی کرده بودم ؟!

غزاله امروز حرف قشنگی بهم زد : ( هرگز به غریبه دل نبند .. یا هرگز وابسته نشو ) . خیلی بهش فکر کردم اما مطمئنم نمی تونم .. بهم گفت باید با وجودت بدبختی وابستگی رو حس کنی .. شاید راست می گه .. دارم حس میکنم .. مگه چقدر دلم جون داره ؟! تا کی باید بکشه ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:41  توسط شیما  | 

حوا :

وقتی به گذشته نگاه میکنم اون باغ برام مثل یه رویا میمونه اونجا به شکل سحر آمیزی زیبا بود و حالا از دست من رفته و نمیتونم ببینمش ..

باغ از دست رفته اما من اونو پیدا کردم و راضی ام .. تا حدی که میتونه منو دوست داره و منم با تمام توان و احساسم دوستش دارم به گمونم این به خاطر جونی و جنسیتمه .. از خودم می پرسم چرا دوسش دارم ؟؟؟ نمی دونم چرا و اهمیتی به این دونستن نمی دم واسه همین فکر میکنم این جور دوست داشتن نتیجه ی عقل و منطق نیست ..

پرنده ها رو به خاطر صدای قشنگ و آوازشون دوست دارم اما اونو به خاطر صداش دوست ندارم هر چی بیشتر می خونه بیشتر می فهمم نمی تونم با صداش کنار بیام ..  اما بازم ازش می خوام برام بخونه چون دوست دارم یاد بگیرم چه طوری میتونم هرچی که اون بهش علاقه داره رو دوست داشته باشم .. مطمئنم میتونم این کارو یاد بگیرم .. چون اولا که می خوند اصلا نمی تونستم صداشو تحمل کنم اما الان می تونم .

به خاطر هوشش نیست که دوسش دارم چون اصلا هوش چندانی نداره .. نمی شه هم به این خاطر سرزشش کرد .. چون خودش که خودشو نیآفریده اون همون چیزیه که خدا آفریده .

به خاطر بخشندگی و رفتار ملاحظه کارو لطافتش نیست که دوستش دارم .. اتفاقا تو این چیزا خیلی هم مشکل داره اما روز به روز داره پیش رفت می کنه

به خاطر سخت کوشی و مهارتش نیست که دوسش دارم .. می دونم ایا رو توی وجودش داره اما نمی دونم چرا اونو ازم مخفی می کنه .

به خاطر مردونگی و شجاعتش نیست که دوسش دارم ! نه نه ! به هیچ وجه ! اصلا مردونگی نداره ..

خب .. پس چرا دوستش دارم ؟ شاید فقط به خاطر اینکه اون یه مرده !؟

از همه ی اینا گذشته .. اون خوبه و من به خاطر این دوستش دارم .. اما می دونم اگه اینطورم نبود بازم عاشقش میشدم .. حتی اگه اذیتم میکرد بازم به دوست داشتنم ادامه می دادم ..

اون قوی و خوش چهره است به خاطر همینه که دوستش دارم .. و بهش افتخار میکنم ...

اما اگه این چیزا نباشه هم می تونم دوستش داشته باشم .. حتی اگه خیلی ساده و معمولی بود یا اگه مریض و ضعیف بود بازم دوستش داشتم براش کار می کردم واسش دعا می کردم و تا آخر عمر کنارش میموندم ..

آره من اونو دوست دارم چون اون مرده و مال منه ! به گمونم هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره به گمونم همونطور که اولش گفتم این عشق نشونه ی عقل و منطق نیست ..خودش به وجود می آد هیچ کس نمی دونه کی و کجا !

من الان یه دختر جونم و اولین کسی ام که عشق رو تجربه میکنم .. شاید یه روزی معلوم بشه که به خاطر بی تجربگی و جوونی اشتباه کردم و عشق رو درست نفهمیدم !

 

یکی از خاطرات حوا ... از کتاب خاطرات آدم و حوا !

 

این خاطره در حالیه که آدم هیچ علاقه ای به حوا نداره .. نمی دونم شاید خیلیا براشون پیش بیاد که عاشق کسی بشن براش بمیرن اما اون طرف هیچ احساسی بهشون نداشته باشه یا حتی تا مدت ها طردشون کنه اما این به وضوح به من ثابت شده که اگه یکی رو از ته ته قلبت بخوای و براش تلاش کنی بهش می رسی به طوری که آدم بعد از 12 سال درباره ی حوا می گه :

آدم ( سال 12 بعد از تبعید به زمین ) : بعد از این همه سال فهمیدم که اون اولا در مورد حوا اشتباه می کردم .. زندگی کردن با اون بیرون بهشت خیلی بهتر از زندگی کردن توی بهشت اما بودن اونه ! اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه اما حالا فهمیدم اگه ساکت بشه و حرف نزنه حسابی غمگین میشم ... چقدر زیبا بود اندوهی که ما رو بهم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد ...

 

حوا : ( سال 40 بعد از تبعید به زمین ) : این دعا و آرزوی منه که باهم از دنیا بریم .. آرزویی که تا ابد به اسم منه به اسم حوا ! اما اگر یکی از ما باید زودتر بره دعا میکنم اون من باشم .. چون اون قذرتمنده و من ضعیف این دعا هم تا نسل من باقیه جاودانه و از زبون همه ی اونا که همسرشونو دوست دارن تکرار میشه !

 

پس از حوا :

 

آدم : هر جا که او بود بهشت بود !

 

( حوا موفق شد ! این همون آدمی بود که حوا رو مسخره می کرد و ازش دوری می کرد ! )

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:6  توسط شیما  | 

وای ی ی ی ی ی ... خیلی دلم گرفته ... شاید یکی از فواید گندم همینه ... خیلی کمکم میکنه .. از اسامی استفاده کردم راحت نوشتم .. چون دارم میمیرم به خدا .. دیگه حوصله ی فکر کردن رو جمله هامو نداشتم .. اگه بد نوشتم ببخشید ..

تورو خدا هر کی منو میفهمه کامنت بذاره .. نه نه اشتباه نکنید دیوونه نشدم .. یعنی هنوز دیوونه نشدم .. فکر کنم هنوز یه کمی فاصله دارم باهاش ..

تا حالا شده از همه چی خسته شی ؟! آره با خودتم بقلیتو نگاه نکن .. تورو میگم .. از درس از مدرسه از زندگی .. از نفس کشیدن .. نه خدا جونم نه کفر میگم نه ناشکری میکنم تورو صد هزار مرتبه شکر به خاطر هر نفسی که بر می آد و به خاطر این سلامتی که بهم دادی .. اما خدای من به خودت قسم احساس میکنم اینجا دیکه آخرشه !

خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام.
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام.
اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم...

اینجا ته ته خطه .. آره امیرعلی میدونم الان داری چی فکر میکنی به قول خودت من بزرگت کردم .. اما به خدا از دست همتون خسته شدم .. حتی از دست خودم .. گلم توم منو خسته کردی ای کاش دوستت نداشتم ! می فهمی ؟ آره امروز گفتی میفهمی ! توهم می فهمی !

نمی دونم از چند طرف باید تحمل کرد ؟! از بابا .. از مامان .. از ... آره از عشقم از تو .. از بهترین دوستم آره دیبا خانوم خود خودت ! تویی که اینقدر راحت تنهام گذاشتی .. تازه بهم میگی بی احساسم ؟ من بی احساسم ؟ یا تو که معلوم نیست کجایی که ببینی داداشی ت چه به روز من آورده ؟! کجایی که شیرین جون رو ببینی ؟! این شیرین جونه که راحت کنار می آد ؟!

خدا جونم خدا تو بگو چرا ؟ تا کی ؟ تا کجا ؟ برای کی ؟ مگه قدر می دونه ؟ برای چی ؟

مگه وقتی داد میزنه می فهمه میشکنی ؟ مگه وقتی تهمت میزنه صدای خورده هاتو میشنوه ؟

آخه تو مردی ؟ فکر کردی مردونگی اینه که اشک منو در بیاری ؟ فکر کردی خیلی مردی که داد میزنی ؟

برای چی برای اینکه وقتی هی بشنوی هی بشنوی و یهو دیگه نتونی تحمل کنی و وقتی داری خفه میشی .. بازم نتونی هیچی بگی ؟ چون دست پرورده ای ؟ چون خفت کردن ؟ چون خاموش شدی ؟ خیلی وقته ؟

خوب یا بد ..

تو مرا ساخته ای ..

تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای ..

( به عبارتی مال بد بیخ ریش صاحابش ! )

تو چی بی معرفت .. آره دیبا خانومی .. من بی احساسم ؟ راستی ی ی ی ی ی  ! تو ضمانت عشق داداشیتو کردی ؟ کجایی ضامن خانومی ؟!

مادرم .. مامانی خانومی ! می دونم تو که نمیخونی اینا رو ! اما کاش بدونی چه کردی و چه میکنی با من ! مادر مگه تو دل نداری؟ پس چرا ایجوری کردی با من ؟

من بد قولی کردم ؟ آره من بد قول اما مگه تو احساس نداری شیرین من ؟! کاش این همه فاصله بین ما نبود مادرم ! کاش منو می فهمیدی !

بابای بی معرفتم ! مگه نگفتی هرچی شیما بگه ؟ حالا یادت رفت ؟ مگه نگفتی همیشه با منی ؟ پس کو ؟ چرا باهام نیستی ؟ مگه خودت خود تو عاشق نیستی ؟ آقایی دکتر من ! مگه تو درس خونده ی این مملکت نیستی ؟ تو چرا ؟

ای مهربانتر از من

- با من

افسوس !

آیا چه کسی تو را

از مهربان شدن با من مایوس میکند ؟

 

مامانی دوم من ! ناهید جونم ! می دونم توهم نمیخونی .. اما عاشقتم .. به خدا اگه تو نبودی نمی دونم چی کار میکردم .. فرشته ای به خدا .. ماهی خانومی!

شاهینم مرسی .. ناهید و شاهین خیلی کمکم کردن  گرچه توفیقی نداشت .. اما معرفت داشتن ! انشا الله جبران کنم ..

بهترین بهترین من .. توام نا امیدم کردی .. توام خسته ام کردی ..

بگو ..

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد ..

من اگر ما نشوم تنهایم ..

تو اگر ما نشوی خویشتنی ..

ببین دارم اینجام میگما من اگه بدتر بشه میرم .. خودتم میدونی چه جوری منظورمه !

آخه عزیزم ..

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی ..

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

( توضیح بدم میشه تا بینهایت ! به اندازه ی عدد آووگادرو !)

چه امید عبثی ..

من چه دارم که تورا درخور ؟ هیچ !

تو چه داری ؟ همه چیز !

تو چه کم داری ؟ هیچ !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:47  توسط شیما  | 

من بودم

پاییز بود ...

و نگاهی که جامانده بود بر روی یک نیمکت سرد ، جایی حوالی نفسهای بدرقه

نه، تصحییح میکنم:

نفسهای سنگین بدرقه.

چشمانم دنبال جاپایت تا خم آن درخت بید آمدند

اما  ...

حالا به یک جای خالی روی یک نیمکت سرد خیره مانده بودند ، جایی حوالی نفسهای بدرقه

نه ، دوباره می گویم:

نفسهای کشدار بدرقه.

نه توان بر خواستنی بود

نه دلیلی برایش

بگذار کنار این وزش سرد پاییزی دستانم دور خودم حلقه باشد

و نگاهم گره خورده به جای نبودن ، جایی حوالی نفسهای ...

نه! نه! نمیشود :

نفسهای ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

آی تو که جایت روی این نیمکت خالیست ...

کاش میدانستی چه جنسی داشت این نفسهای "نمیدانم چه" ی بدرقه. 

نفسهایی که به راحتی در نمی آمدند.

نفسهایی هر کدام یک آه ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

P.S 1 : اینم پاسخ کامنت محبت آمیز یکی از دوستان ...  

 نويسنده: یه بیننده وبلاگ خرکی گندم  ( مجبور شدم انگلیسیش کنم ) :

aKhe Be Chi Chit mInaZzi ? Be  iInNn WwEbLoOGe KhAaAaraKiIt ? rIdaM toOo oOoOn SaLiGhaTt MaRdoOm AzZzaR .. hAlA ke IiNtoOriI ShOoD tamAmE AxXxAtO ba PriNt ScrNn BarR miDaraM Va FoOr ChaP haM Bar    MidAaRam & AlSso MoNtaZzere ye bAlAyYe GhAshAaNgGaM BaSsH SaretT miaRam 

پاسخ : باید بگم خیر ( جناب آقا یا سرکار خانم ) من به وبلاگم نمی نازم و بله درسته حق با شماست وبلاگ من خیلی چرته ... اگه شما خودت یه کم فکر کنی میبینی من شخصا نمیتونم کاری کنم که باعث Dc شدن کسی از طریق وبلاگم بشم ... و در ضمن نیازی نبود شما عکس هارو با پرینت اسکرین ... (  ) برداری .. کافی بود چند لحظه موست رو روی عکس نگه داری تا بشه Save ش  کرد ... در ضمن عکس ها مال شخص من نبود که از چاپ می ترسونید .. بفرمایید شما مختاری چاپشون کنی  .. امیدوارم به دردت بخوره !!!  و در آخر هم بله حتما منتظر بلای آسمانی شما بر سر خودم هستم ...

P.S 2 : از دوستان گلم خواهش میکنم در قسمت کامنت ها کامنت های همدیگه رو مسخره نکنن !

P.S 3 : در آخر هم از لطف بعضی از دوستان واقعا نهایت تشکر رو دارم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:39  توسط شیما  | 

شاگردي از استادش پرسيد:

- عشق چست؟

استاد در جواب گفت:

- به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد:

- چه آوردي؟

و شاگرد با حسرت جواب داد:

- هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت:

- عشق يعني همين !!!

شاگرد پرسيد:

- پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:

- به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

- به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:

- ازدواج هم يعني همين .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:28  توسط شیما 

دختري استاده بر درگاه
چشم او بر راه ...
 در ميان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
 چشم بر مي گيرد از ره
باز
مي دهد تا دوردست جاده مرغ ديده را پرواز
از نبرد آنان كه برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
ليك در دل با خود اين گويند
صد افسوس
 بر فراز بام اين خانه
 روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابري خالي ست
 شب هم از نيمه گذشته ست و كسي در جاده پيدا نيست
 باز فردا
 دخترك استاده بر درگاه
 چشم او برراه

(( بچه ها تورو خدا برام دعا کنید الان خیلی به کمکتون نیاز دارم ... همه چیز داره خراب میشه ...

بچه ها این دختر گندمی رو فراموش نکنیدا ... دیبا شنبه منتظرتما ... حتما باید ببینمت به کمکت احتیاج دارم ! ))

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:44  توسط شیما 

سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد...با شب خلوت به خانه مي روم. گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند... خلوت شب آنها را دنبال مي كند، و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد. 

                                                  
 من او را به جاي همه بر مي گزينم.
                                                  و او مي داند كه من راست مي گويم. 
                                                    او همه را به جاي من بر مي گزيند. 
                                                
 و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند ...

صداي گامهاي سكوت را مي شنوم ...

                                                          سكوت گريه كرد ديشب.
                                                           سكوت به خانه ام آمد.
                                                            سكوت سرزنشم داد.
                                                      و سكوت ساكت ماند سرانجام ...
 


                                                      
=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ-

پاييز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود


قصه ام ديگر زنگار گرفت...
آري ما غنچه يك خوابيم
غنچه خواب ؟ آيا مي شكفيم ؟
روزي بي جنبش برگ
اينجا ؟
به تماشا چه كسي مي آيد؟
چه كسي ما را مي بويد؟
...

و به بادي پرپر ...؟
...
و فرودي ديگر ؟
...

 

 

 

امسالم پاییز قشنگی داره ها .. یه کم غمگین هست اما خب قشنگه .. من که خیلی دوستش دارم .. دیشب تل ساعت ۱.۳۰ بیدار بودم و تست فیزیک میزدم .. اما قبل خواب رفتم سراغ کمد کتابهام .. که یه دفعه چشمم افتاد به یه دفتر خاطرات یا همون دفتر یادداشتهای روزانه ی قدیمیم که دقیقا" از آخرین نوشته اش یه سال و یه ماه میگذشت ...

دفتر رو از اول باز کردم .. همشو خوندم .. وقتی که تموم شد واقعا خنده ام گرفت .. نه اشتباه نکنیدها به اون نوشته هام نخندیدم .. به الانم خندیدم ..

به این همه تغییر خندیدم .. به عجب بازیی داره روزگار .. جالبه ! داشتم فکر میکردم اون شیما ی کوچولو  و ساده کجاس ؟! اون دختر پرو و سرکش و مغرور چی شده ؟! اون همه غرور کجا رفت ؟!

راستش یه کمی هم دلم برای قدیما تنگ شد .. برای دوستای قدیمیم .. برای شیطونیهام .. و برای خیلی های دیگه ... اما راستش دلم خیلی گرفته ... نمی تونم بنویسم .. نه ! اینا که نوشته نیست .. اینا یه کم آرومم میکنه .. کاش به جز نوشتن  کار دیگه ای بلد بودم که میتونستم هرچی توی دلمه بهت بگم ..

کاش بودید تا ببینید که چقدر تنهام .. نیستید کنارم که بتونم حرفام رو براتون بگم رودر رو بگم که مجبور نشید از اینجا بخونید .. وای حالا میفهمم که میگن دنیا ارزش یه لحظه ناراحتی از همدیگه رو هم نداره ..

به خاطر مسائل مختلفی و به اجبار از خیلی دوستام جدا شدم .. حالا حاضرم هر اونچه لازمه رو بدم تا دوباره اون لحظه ها برگردن .. اون باهم بودنها .. مطمئنم قدر تک تک لحظه هاشو میدونم ...

اگه میبینین مینویسم و مینویسم و به نوشتن ادامه میدم چون میدونم همتون میخونید .. میدونم هستید میبینید و میشنوید و میدانم تو  " در کنارمی " و با منی !

دوست دارم بدونی تا ۱۰۰ سال دیگه ام حرفای دلم از توست !

-=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ--=ـ-=ـ-

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

( فروغ فرخزاد - اهواز - ۱۳۳۳ )

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:16  توسط شیما  |