|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
اگر چند دقيقه ديگه صبر ميکردي یکشنبه شده بود! اجل مهلت نميدهد، اين همه آدم با چشم باز ميميرند تا بدانيم گاه فرصت يک چشم به هم زدن هم نيست. وقتی دیشب عمه زنگ زد به بابا و گفت : برای فردا برنامه ای نگذارید ، ذهنم به هزار راه رفت جز آنکه تشييع تو باشد! دلم سوخت که چرا برخلاف هميشه، چند هفته آخر به ديدنت نيامدم. نميخواهم از رابطه استثنائي خودم با تو بگويم. ديگر حاصلي نيست، آنکه بايد بداند تويي، که ميداني! در اولین دهه از زندگي ام، براي اولين بار در همه عمرم، بعد شنيدن خبر مرگي گريه کردم… ديدي!؟
هنوز روي تخت بودي، همه دورت گل بود و رويت پارچه سفيد. آه مادر بزرگ، بزرگ مادر، مادر… ياد شبهايي كه صداي ساعتت در ۳ صبح ميخواند تا برخيزي و نماز شب بخواني بخير. يادت هست گفتي «اگر هم ساعت نذارم بيدارم مي کنند!؟». وقتي ديدم پرچم معروف «يا اباالفضل» بالاي سرت نشسته ياد روزي افتادم که به شيطنت گفتم : کدام امام را بيشتر دوستداري؟ گفتي حضرت ابوالفضل! و من چه پيروزمندانه از اينکه مچ گرفتم گفتم، حضرت ابوالفضل که امام نيست. و تو خنديدي و باز هم گفتي… حضرت ابوالفضل. نمي شد طاقت آورد بايد مي ديدمت، پارچه را کنار زدم… آخ مادر! موهايت را نوازش کردم، اولين مرده اي بودي که ترس نداشت. نميدانم چرا لحظه آخري كه در قبر خوابيده بودي؛ همه دودل شدند، اما من به ياد حرفت اصرار کردم که اين پرچم روي جنازه باشد. خوب کردم ؟؟؟
باورت نميشود که اينجا قبرستان است. مثل فرودگاه، رستوران، روزنامه، فروشگاه، پذيرش و تابلويي که لحظه به لحظه نام فوت شدگان را اعلان مي کند با دليل فوت. باور کردني نيست. هرکس به بهانه اي گرفتار مرگ شده است. مادر… هنوز نام تو بر روي صفحه نيامده. بابا در قسمت پذيرش دنبال قبر است. صورتش از حرص سرخ شده، من ميگم : «خسته شدي، بگو چيکار مونده من انجام بدم»! هيچي… جوابي نيست. شب ميگويد که کارمند بهشت زهرا دلالي قبر ميکرده و پيشنهاد داده، قبر جاي خوش آب و هوا ۶ ميليون و او برافروخته شده بود. پرسه ميزنم. روي تابلو هزينه هاي مرگ را نوشته است. حساب ميکنم، خيلي ها در اين مملکت پول مرگ هم ندارند. ای خدا ...!
- شیما ؟؟؟
هان ؟ به خودم مي آيم. دایی است. تابلو مزار را مي دهد به من. خيره خيره نگاه ميکنم. باورم نميشود هنوز. الان ساعت ۱۱ است. از زماني که تو بودي تا زماني که تابلوي مزارت را ميدهند هنوز ۱۲ ساعت هم نگذشته. به همين زودي؟ طومار يک زندگي به اين سرعت جمع مي شود. باورم نمي شود… مبهوت تابلوم ام! خدا مي داند، شايد هم مبهوت روزي هستم که نوشته باشد “شیما کیا ”… نه ؟ آره از خدا می خواهم . یعنی می شود ؟
بعد از نماز ترا تشييع کرديم تا سر مزار! ديگر حد اعلاي مدهوشي است. هيچ کس در خود نيست. قبل از هر چيز ميرسم بالاي گوري خالي! میبینی ؟؟؟ شیما اين سايه توست که در قبر خالي افتاده و واي از روزي که خودت… کي باور ميکني؟ هان ؟ قبرها بغل به بغل، مانند کندو کنار هم. براي همه جا هست. من تو و حتي تو!
کارگران قبرستان گيج شده اند! اين بچه ها و اين نوه ها هيچ کدام از نعش تو نمي ترسند. بر سر توي قبر آمادن رقابت است. همه کارت را خودمان کرديم. ميديدي نه؟ خودمان بغلت کرديم، خودمان آرامت داديم، خودمان صورتت را باز کرديم، خودمان تربت در دهان گذاشتيم، خودمان واو به واو وصيتهايت را عمل کرديم، هاي مادر… راضي شدي؟ گاهي نوه ها و بچه ها دست و پايشان را گم مي کردند ...
من در خودم دفنم… تا صبح شود یادت هست مادرم چقدر دعوایم کردی ؟ چون فقط دوست داشتم بروم پیش خدا ... حالا خودت رفتی و من در این دنیا چه دارم ؟ هان مادر ؟ جمله ات هرگز یادم نمی رود ... حیف به آدم هایی وابسته شدم که بودن و نبودنم برایشان فرقی نمی کند ... چرا بمانم آن هم در دنیای که فقط دروغ میبینی و خیانت دنیای که پر از انسانهایی است که چیزی کم از شیطانهای کوچک ندارند ٬ دنیایی که یه دل صاف و صادق با خودت پیدا نمی کنی ٬ مادرم میبینی حالا که در غم دوریت میسوزم حالا که داغ نبودنت را دارم همه رفته اند ؟ شنیده ام پیامبر می فرمایند شما از آن جهان بر همه چیز آگاهید فقط توانایی پاسخ ندارید ٬ پس مطمونم که میبینی ٬ می دانم که میتوانی به دیدارمان بیایی پس من هر پنجشنبه منتظرت می مانم مادرم مادربزرگم ... کاش من را هم می بردی ... کاش مرا هم ببری ...
مرا هم ببر مادرم ... منتظرم .
P.S 1 : دوستای گلم خوندن نوشته های روزانه ی من خستتون میکنه ؟!
P.S 2 : از آمار وبلاگ فهمیدم یکی از دوستای وبلاگی می آد و نوشته های منو که اصلا دوست نداریم میخونه و عین کارهای ما رو تقلید میکنه ! ( اینش جالبه ) حالا من نمیدونم گندم رو با ۷۲ تا پست ول کنم برم یه آدرس دیگه ؟ کمکم کنید .
P.S 3 : اصلاحات ( خطاب به گندمی ها ) : آقا و خانوم های محترم هر کدوم از شماها مدتی توی این وبلاگ پست زدید و حالا هر کدومتون به دلایلی نمی آید اما اینو یادتون باشه که اینجا جای بچه بازی نیست که من بخوام ناز کسی رو بکشم و بقیه بخونن و بخندن ( وبلاگ طنز باز نکردم که ) پس لطف کنید اگه صحبتی دارید مستقیم به خودم بگید نه بر دارید برای ۲ کلمه حرف پست بزنید ٬ با اجازه پست رو پاکیدم . در ضمن می خوایید تشریف ببرید هم بفرمایید به سلامت کسی جلودارتون نیست .( با تشکر - اولین دختر گندم شیما )
اینم همین جوری حال کردم بنویسم : ( بی مناسبت )
یه طاق پارچه مشکی ... یه آگهی ترحیم ... یه دسته گل روی دری همیشه بسته ٬ ساعت همیشه خوابیده
گلدون و پنجره ام که دل شکسته ٬ یه مرد هویت ٬ یه نامه ی وصیت ٬ یه حلقه توی دست مرد خسته
رفتی و جات خالی شد تو خونه ام ٬ آتیشم باز کشیدی به جونم ٬ می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونه ام ٬ آخ خ خ بازم داغت کوبید تو سینه ٬ یاد تو چقدره دل نشینه ٬ خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه ٬ یه عشق نیمه کاره ٬ اشک های باز دوباره ٬ یه قبر بی ستاره میونه شب
یه آدم غریبه ٬ سرده ولی می سوزه باز توی تب ٬ جای لباش رو لبهاش ٬ رفت و نشست سر جاش ٬ زد با زیر گریه با یک بوسه از لب
رفتی جایی که کسی ندیده ٬ زندگی دنیا همش فریبه ٬ شکوه از بیراهه های غربت میدونم اینجا هم غریبه !
یادته واست جون میسپردم ؟؟؟ الکی تو آغوشت می مردم ؟؟؟ ولی تو فقط یک دفعه مردی که بگی این بازی رو بردم !
خوش گرفتی از من بی دل سراغ یاد من کن تا که سوزد این چراغ
شیما جان بر تو هم از من درود داروی غم هایه من شادی تو بود
طبع تو آنجا که پر گیرد به اوج می زند دریا در آغوش تو موج
یک شیما دارم از جان خوب تر هر چه محبوب است از آن محبوب تر
جان ما با یک دیگر پیوند داشت هر دومان را عشق در یک بند داشت
چند سالی هست در شهر شماست آن چه در یادش نمانده,یاد ماست...!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شرمنده ام که این پست این قدر با تاخیر می زنم ولی همه باید بدونین که امروز یعنی ۲۳ آذر بهترین روز زندگی منه....چون خانوم خوشگله ی من به دنیا میاد....به هر حال خانوم خو شگله امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشی....و منو فراموش نکنی......بدون خیییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم و دوست دارم ۴۲ سال دیگر در کنار تو جشن تولدت را بگیرم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
---------------------------------------------------------------------
"در آخر می خوام برم سر اصل مطلب...از دافم بگم دیگه بسه کل کل...ببین گل من , عزیزم , خوشگلم ......می خوام بت بگم,هر چی گفت دلم....دوست دارم من دیوانه وار...ولی هر چند خیلی فاصلست میانه ما....از همون روز اولی که دیدمت...تا اون روزی که دیگه رسیدم بت...می خواستم بات بمونم من خیلی...نمی خواستم هیچ وقت از پشیم بری...هر کاری می کنم به عشقته,می خوام اسمت تو همه جا نوشته شه,تو واسه من هستی یه فرشته که,جهنمم می تونه باهاش بهشت بشه..."
کجایی؟
نمی بینمت !
... من که لمست می کنم ! من که احساست می کنم ! من که دستهای یخ زده ام رو تو گرمای دست تو رها می کنم ! پس چرا نمی بینمت ؟؟
نگاهت می کنم اما نمی بینمت !
حتی وقتی که بینمون به اندازه ی یک اشاره فاصله هست ، وقتی که برای لمس پوستت زیر انگشتهام کافیه دستم و تکون بدم،دیواری هست که منو تو رو از هم جدا می کنه،که نگاهم رو تیره می کنه !
و ما فقط به این دیوار نگاه می کنیم
کجا دیواری با نگاه فرو ریخته ؟!
راستی ... از دنیای بی من ات چه خبر؟
هنوزم خیال نداری در هاشو به روی من باز کنی؟
اصلا تو از جنس کدوم سنگی که فقط گاهی سختی؟
همون "گاه" هایی که می خوام دنیا به آخر برسه !
همون "گاه" هایی که می ری تو دنیای خودت و من می مونم با سؤال هایی به بزرگی دنیای تو ...!
هیچ می دونی با زجر به این نتیجه رسیدم که دنیای مشترکمون در مقایسه با دنیای تو خیلی ناچیز و ... خنده داره!؟
بهت حق می دم که نخوای دنیای خودت و به من نشون بدی !
که نخوای کره ی زمینت رو انقدر کوچیک کنی که تو کره ی چشم من جا بشه !
اونوقت چی برای تو می مونه ؟! فقط چشمهای من ... مگه نه؟
اونوقت برای رفتن به دنیای خودت فقط باید به من نگاه کنی !
و من انقدری نیستم که دنیای تو باشم ؟؟؟
اصلا حق هم ندارم که همچین چیزی رو ازت بخوام ؟؟
اصلا حق ندارم هیچ چیزی از تو بخوام !
تو اینطوری راحت تری ...
اینطوری مهربون تری ...
...
صدای سکوت می آد ! ( مدت زیادیست صدای سکوت من می آد ! ) .
P.S 2 : ممنونم از سحر عزیز به خاطر کامنت قشنگش .![]()
امروز یه داستان واقعی براتون میزارم نویسنده خواست نام و ایمیلشو نگذارم داستان به نگارش خودمه از زبون دوستم که همون طور که گفتم خواست هیچ نامی برده نشه . فقط خواستم عبرتی باشه برای همه و مشکلات جامعه رو ببینید .
اشک توی چشمام حلقه زده بود .. هوا خیلی سرد شده بود در جواب مهرداد که پرسید سردته ؟ خیلی آروم گفتم آره . رزا دستای یخ زدمو گرفت تو دستش . تعجب میکردم که کسی میتونه دستاش تا این حد داغ باشه ... سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین .. با این ترافیکی که بود تا 1 ساعت دیگه هم نمیرسیدیم به سامیان ... خودمو توی آینه ی ماشین میدیدم . یه دختر تو اوج جوونی .. .. موهای قهوه ای بلند که همیشه بهم ریخته بود .. چشمای قهوه ای که میگن خیلی شیطونه و خیلیا رو بد بخت کرده .. زهر خندی به لبم نشست .. چه فایده ؟ چرا ایجوری شد آخه ؟
..... یه دختر که تو اوج جوونی تقریبا بد بخت شده بود .. خیلیها بودن که حاضر بودن برام خیلی کارا بکنن .. البته اون موقع که یه دختر بی نهایت شیطون و سرحال بودم . الان به قول خیلی از دوستام بد جوری منزوی شدم .. اما یه زمانی شادی من همه رو می خندوند .. اما حالا داشتم مادر میشدم ... اما نمی تونستم نگه دارمش ... می گفتن نمیشه . دقیقا 2 هفته ی پیش فهمیدم . 9 هفته اش بود .. رزا گفت به باباش نگو یا جا میزنه یا بهت تهمت میزنه ( رزا می گفت اینطور که من میشناسمش از این دو حالت خارج نیست .) اما من که نمی تونستم نگم .. هرچی بود مال اونم بود حقش بود بدونه . به علی گفتم . پدرشم نمی خواستش میگفت من نخواستمش که . اما رزا می گفت جای شکرش باقیه که جا نزده . اما برای من فرقی نمی کرد چه جا می زد چه نمیزد من تصمیم داشتم نگهش دارم . چون من احساسش میکردم ... چون اون توی بطن من رشد میکرد .. چون من مادرش بودم .
خب اون آخرا رابطه ی خوبی با علی نداشتم . این شد که سهند که مدتها بود منتظر فرصت بود که انتقام بگیره باهام حرف زد . ازم خواست برم فرانسه و باهاش ازدواج کنم در عوض اونم بچمو مثل بچه ی خودش نگه می داره ... اون روزا توی بد شرایطی بودم و با علی اصلن ارتباط نداشتم شاید این شد که حرفای سهند رو تا حدودی قبول کنم ... قرارامون گذاشته بودیم قرار بود سهند 3 شنبه بیاد تهران و ببرتم ... از سهند متنفر بودم اما به خاطر بچه ی علی هر کاری حاضر بودم بکنم هر ذلتی رو تحمل کنم حتی اینو ...
اما خلاصه چند روز قبل از اومدن سهند ٬ علی رو دیدم با اینکه رابطه ی خوبی نداشتیم وقتی فهمید دارم میرم گریه کرد ! اصلن باورم نمیشد این همون علی من باشه و من براش تا این حد مهم باشم ... یادمه اون شب خیلی باهم حرف زد و هرجوری بود راضی ام کرد که با سهند نرم .
بهم گفت اگه اون بچه رو نگه دارم بدبختش کردم ... اما من دوستش داشتم .. احساسش میکردم .. از گوشت و خون من بود ... اون چه می فهمید ؟ کدوم مردی عشق یه مادر رو به بچه اش میتونه درک کنه ؟
عاشق بچه ام بودم و جز رفتن با سهند راه دیگه ای نداشتم اما میدونستم اگه برم یه عمر آه و نفرین علی دنبالمه . پس بلاخره با زور و اجبار مجبور شدم که توی این ماشین بشینم و با رزا و مهرداد ( نامزد رزا ) برم به جایی که نمیدونم کجاست و چی به سرم می آد ؟
..... با تکون های پارمیس به خودم اومدم ... با نگرانی بهم زل زده بود .. رزا گریه میکرد ... به زور سعی کردم لبخند بزنم .. پارمیس گفت : دختر تو هیچ معلومه چه ات شده ؟
جالب بود با این بدبختی تازه می پرسید چه ات شده ؟ جدا" از من چه انتظاری داشتن ؟
.... 10.30 شب بود که رسیدیم ... جلوی یه ساختمون بزرگ و شیک .. با کمک مهرداد و رزا از پله ها بالا رفتم . محیط تاریک و خاصی بود .. در رو که باز کردن بوی عطر و دود سنگینی فضا رو پر کرده بود .. حالا دخترا و پسرا چه جوری بودن بماند. یه دختر جوونی جلو اومد و با رزا یه کمی صحبت کردن ..نمی شنیدم چی میگن ؟ دوست هم نداشتم بشنوم ... ازشون دور شدم و روی نزدیک ترین مبل ولو شدم ... خیلی خسته بودم ... توی خودم بودم و فکر میکردم که احساس کردم یه نفر بهم نزدیک میشه .. یه پسر جوون بود که از حالت قیافش ترسیدم انگار توی این دنیا نبود ... ترسیدم .. دور و برم رو نگاه کردم که رزا رو ندیدم .. تو دلم چقدر بهش فحش دادم ... بلند شدم و کم کم عقب عقب رفتم که یهو خوردم به دیوار پسره هم کاملا نزدیک شده بود .. طوری که بوی الکل دهانش رو کاملا حس میکردم . واقعا نمی دونستم چی کارکنم واقعا دلم می خواست الان علی اینجا بود که مهرداد از پشت گرفتش و به طرفی هل داد .. بعدم دستمو گرفت و با خودش کشوند طرف یه اتاق دیگه و همون جوری بهم گفت: احمق نمیدونی اینجا نباید ازمون جدا شی ؟ می خوای کار دست خودت بدی ؟ گفتم : کی با من کار داره آخه ؟ که مهرداد حسابی چپ چپ نگاهم کرد و گفت همه !
اتاق قشنگ و شیکی بود ... رزا توی اتاق بود و پارمیس و یه زن دیگه ای که نمیشناختمش .
مهردادم منو که سعی میکردم بازومو که محکم گرفته بود آزاد کنم به طرف توی اتاق هل داد .
رزا آروم باهام حرف میزد .. گفت باید این کارو امشب بکنم وگرنه هرچی دیرتر بشه بدتره .
اما نمی تونستم نمی دونم چرا یهو دیوونه شدم .. بلند شدم و به طرف در دویدم اما مهرداد که زرنگتر بود جلوی در رو گرفت .. ازش خواستم بره کنار که هلم داد به طرف دیگه ... اشکام دست خودم نبود با تمام توانم به سینه اش مشت میزدم و هرچی از دهنم در میآمدم میگفتم انگار اون بدبخت مقصر بود ... رزا سعی میکرد منو ازش جا کنه و جلوی دستامو بگیره اما مهرداد بهش گفت راحتم بزاره ... بعد بازوهامو گرفت توی دستش و محکم تکونم داد و گفت ... تو چت شده دختر ؟ چرا دیوونه بازی در می آری ؟ می خوای دلمون برات بسوزه ؟ آره می دونیم تو بدبختی داری اما تو اولین نفر نیستی .
با نفرت نگاهش میکردم و سعی می کردم خودمو آزاد کنم گفتم : نه به ترحم شماها نیاز ندارم .
مهرداد گفت خفه شو ... احمق نباش .. بچه نباش .. ترحم کدومه ؟ تو خودت بچه ای می خوای بچه دار هم بشی ؟ چرا می خوای یکی دیگه رو هم بدبخت کنی ؟ هان ؟ و دوباره محکم تکونم داد .. . مشکلت چیه ؟ من خودم با علی حرف میزنم ... ازت خواهش میکنم ... یه نفر دیگه رو بدبخت نکن ... سهند رو به آرزوش نرسون .
چانه ام لرزید از سهند متنفر بودم ... رزا داد زد ولش کن دیگه ... بعدم بغلم کرد ...
3 تا آمپول زدم و بعد از 1 ساعت حالم حسابی بهم خورد درد بدی گرفتم واقعا درد بدی بود از ته دل از خدا کمک خواستم . به زور راهم می بردن ... میگفتن باید راه برم ... منم که چون خیلی لاغرم بعد از یه مدت از شدت درد و ( ... ) بیهوش شدم .
چشمامو که باز کردم هوا داشت روشن میشد ... رزا با چشمای پف کرده و منتظر نگاهم میکرد ... مهرداد عصبی سیگار میکشید و پارمیس کنارم خوابش برده بود ...
رزا دستهامو گرفت ... مهرداد بالا سرم نشست ... پرسیدم تموم شد ؟ رزا دوباره اشکاش سرازیر شد . ملتمس به مهرداد زل زدم ... اونم فقط سرشو به علامت مثبت تکون داد و از اتاق بیرون رفت .
- نمی دونم چرا همیشه فکر میکنم بچه ام دختر بود - و این وجودمو به آتیش میکشه بدتر از همه زمانیه که مجبورم فکر کنم نبودن اون بهتر از بودنشه .
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود ...
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست !
کسی ....
دگر کافی ست !
~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~
رسیدیم به نیمه ی آذر ماه .. فصل پاییزم با تموم خوبی ها بدی ها و سختی هاش ( برای من ) کم کم داره تموم میشه .. پاییز قشنگی بود . اولین پاییزی بود که رنگ زندگی رو حس کردم . اولین پاییزی که با امید زندگی کردم . شاید یه امید کم ٬ اما همونشم عالی بود . ![]()
و در آخر تولد آذری ترین آذری سال مبارک . هیچوقت فکرشم نمیکردم برسم به اینجا . انشا الله ۱۰۰۰۰۰۰ سال زنده و موفق و شاد باشی . ![]()
![]()
![]()
می دونم حرفامو باور نداشتی و نداری . اما ( بهاران را باور کن ) همه حرفای دلمه چون ٬ من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم . ![]()
~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~ـ~
در میان من و تو فاصله هاست .
گاه می اندیشم ...
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
P.S 4 : شعر ها از حمید مصدق .
خدای بزرگ می فرماید :
ای فرزند آدم !
ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند . آنچه را می گویی کم و زیاد همه را می نویسند . آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت می دهد و زمین بر آنچه روی آن انجام داده ای گواهی میدهد . خورشید و ماه و ستارگان بر انچه می گویی و انجام میدهی شهادت خواهند داد . خود نیز بر قلب و اعمال مخفی تو اگاهم .
پس از خودت غافل نباش .
خداوند بزرگ شیطان را از درگاه خود راند و برای همیشه او را طرد کرد چون فرمان خدا برای سجده بر انسان را اطاعت نکرد . اما دوستان بی وفایی بعضی آدمیان رو ببینین که از خدا روی می گردانند و حلقه ی بندگی شیطان رو به گردن می آویزند . خداوند خطاب به چنین انسان هایی می فرماید : " من شیطان را طرد کردم اما تو او را دوست خود گرفتی و به اطاعت او در آمدی ؟ "
نظر تو چیه دوست من ؟ (( تو )) در کجای این جهان بی کرانه ای و به کجا می روی ؟!
دوست من !
جهان آهنگ او دارد . تصمیم تو چیست ؟ قدم در راه گذاشته ای ؟!
فقط یک بار به دنیا می آیی .
فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند .
اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود ..
اگر این فرصت یک باره را هم از دست دهی چه خواهی کرد ؟
گرچه یک بار به دنیا میآییم .. اما یادمون باشه هر صبح تولدی دوباره ست ...
تولدی از خود با خود و با دست خودمون !
پس چرا فردا تولد دوباره ای برامون نباشه ؟
هر کس که دو روزش مساوی باشد باخته است . " علی ( ع ) . "
5 شنبه هفته ی پیش افتضاح بود ... ناراحت بودم خیلی زیاد . اولین باری بود که حاضر نشده بود منو ببینه اونم کسی که کافی بود من بگم می خوام ببینمت که با سر بیاد .
14 آذر تولدشه منم از قبل برنامه ریزی کرده بودم که با مریم و ریحانه بریم براش یه کادوی درست حسابی بخرم . 5 شنبه ساعت 1 که از مدرسه اومدم سریع دوش گرفتم و موهامو سشوار کردم و آرایش کردم و زنگ زدم به مریم که ببینم دقیقا کجاست که ساعت 3 ببینمش . قرارمون شد میدون محسنی. بعدم سریع زنگ زدم به ناهید جون که بگم برای ساعت 4 میبینمش . ناهید جونم بعد از چند لحظه حرف زدن گفت با خودش هماهنگ کنم . از دستش خیلی عصبانی بودم و خیلی باهاش بد حرف زدم . اونم حسابی ناراحت شد . خلاصه من رفتم و تا رسیدم مریم گفت که ناهید جون بهش زنگ زده . ( آخه من موبایلم دستم نبود ) با ناهید جون که حرف زدم گفت امیر نمی آد ! داشتم شاخ در می آوردم . باور نمی کردم با من اینطوری رفتار کنه . وقتی حرف زدنش با خودم دیدم که دیگه مطمئن شدم . می دونستم همیشه می دونستم اشکال از من و رفتار منه و می دونستم اشکال از غرور بیش از حد منه اما فکرشم نمیکردم یه روز جلوم بایسته .
شاید بزرگترین مرض دنیا این باشه که آدم از همه طلب کار باشه و این مرض بد جوری یقه ی منو گرفته بود . خلاصه قرار شد ناهید جون تنها بیاد و منم که همیشه وقتی عصبانی ام تصمیم های چرت و پرت میگیرم با خودم گفتم من بدون اونم میتونم چطور اون تونسته ؟! خلاصه براش خرید کردم .. با سلیقه ی خودم چند تا کادو و یکی هم با سلیقه ی مریم . بد نشدن ... خلاصه همین کارا تا ساعت 4.30 طول کشید و همین موقع ها ناهید جون زنگ زد و گفت کجایین ؟! ما هم 15 دقیقه ای خودمون رو رسوندیم بهش . ناهید جون رو که دیدم بغلش کردم و بوسیدم .. نمی دونم چرا وقتی میبینمش انگار امیر علی رو میبینم بعضی حرکاتشون کاملا شبیه همه ! چند دقیقه ای نشستیم و صحبت کردیم .. منم حسابی ناراحت بودم و ناراحتی ام بیشتر شد وقتی دیدم واقعا نیومده به سختی جلوی اشکام رو گرفته بودم . این غرور لعنتی ولم نمیکرد . شیما باید قوی باشی .
هدیه ها رو دادم به ناهید جون و ازش خواستم بده بهش . اول قبول نمی کرد و اما کلی خواهش کردم تا قبول کرد . خیلی دلم می خواست خودم اونا رو بهش می دادم اما حیف که نشد !
از ناهید جون خداحافظی کردیم و مریم برگشت خونه منم همین طور . وقتی اومدم واقعا عصابم خورد بود . یه دوش گرفتم که کمی آروم بشم . زیر دوش فقط اشک ریختم . اما بازم اون غرور لعنتی ولم نمی کرد . بعد هم اومدم نت و آپ کردم . ( پست 5 شنبه دوم آذر ) .
یه کمی که گذشت احساس کردم دلم براش تنگ شده .. کلی با خودم کلنجار رفتم .. کلی فکر کردم تا یه بهونه پیدا کنم و بهش زنگ بزنم . خلاصه شماره موبایلشو گرفتم .. اما صدای سرد زنی که می گفت دستگاه خاموش است همون یه ذره امیدم رو هم از بین برد . بغضم دیگه اشک شده بود . تا دیگه نمی تونستم پیداش کنم.
اون شب خوابم نمی برد رفتم نت و نتم نیوده بود . انگار این دفعه دیگه جدی بود . احساس پست بودن می کردم . احساسی که 10 ماه پیش هر لحظش با من بود اما اون موقع عادت داشتم.
ساعت 4 بود که رفتم و سعی کردم بخوابم اما نخوابیدم که هیچی با گریه کردنم شاهینم بیدار کردم . شاهین که بیدار شده بود و چراغ خواب رو روشن می کرد با تعجب به اشکهای صورتم نگاه می کرد پرسید چی شده شیما ؟! صورتشو بوسیدم و گفتم هیچی تو بخواب .
جمعه صبح مامان بیدارم کرد . ساعت 10.30 بود . – پاشو شیما مگه امتحان شیمی نداری ؟ امروز کلی هم کار داریم .
اصلا حوصله نداشتم . وقتی هم که خودمو توی آینه دیدم ترسیدم . چشمام در اثر گریه ی دیشب پف کرده بود و موهام چسبیده بود به گردنم .
تنها صبحانه خوردم . بابا خونه نبود بیمارستان دی کشیک داشت . مامان هم که حال و روزم رو دید ترجیح داد چیزی نپرسه که منم داد نزنم.
جمعه ی چرتی بود هوا ابری بود و بیشتر دلم می گرفت . من که عاشق بارونم حالا به وضع هوا فحش می دادم . خیلی عصبی بودم . تا ساعت 3 بی خبر بودم . کتاب شیمی جلوم باز بود اما انگار کلمات رو نمیدیدم . خلاصه رفتم نت . اومدم گندم و دیدم آپ کرده . انگار دنیا رو بهم داده باشن . ( آپ جمعه 3 آذر ) . پس شنبه میدیدمش ؟! وای ی این عالی بود .
ساعت 6 مامان و شاهین رفتن دنبال بابا که برای خرید برن پاساژ قائم .. اما من حوصله نداشتم و نرفتم . هرچی بیشتر به شنبه فکر می کردم اضطرابم بیشتر میشد . اگه بازم داد میزد چی ؟ میدونستم تحملشو نداشتم . اگه گریه می کردم چی ؟! خیلی می ترسیدم .
مامان اینا ساعت ۱۱ اومدن . شاهین که تو بغلم نشسته بود با چه ذوق بچه گونه ای برام تعریف میکرد که چی کار کرده و چی خریده اما من انگار نمی شنیدم . چقدر به حالش غبطه خوردم که اینقدر راحت و بی خیاله و ایقدر معصوم و پاکه . اخرشم توی بغل من خوابش برد .
اون شب با بدبختی خوابیدم . شنبه صبح ساعت 6.45 کلاس داشتم . اما شنبه هیچی از درس نفهمیدم و فقط چشمم به ساعت بود و ثانیه ها که چه کند میگذشتن . خلاصه ساعت 3 شد و اومدم خونه ناهار نخورده زنگ زدم به ناهید جون .. داشتم می مردم . با ناهید جون که حرف زدم فهمید چقدر آشفته ام . سعی کرد با حرفاش آرومم کنه . اما نتونست . گفتم خیلی می ترسم و گفتم این بار هرچی اون بگه و از این به بعد هرچی اون بگه . قرار شد قبل رفتن بهش زنگ بزنم .
سریع دوش گرفتم . موهامو با کمک مامان سشوار کردم و آرایش کردم . مامان هم کم کم حاضر شد و رفت . منم تنها شدم . به ناهید جون زنگ زدم و ازش خواستم برامون دعا کنه . آخرین نگاه رو توی آینه به خودم کردم و رفتم .
منتظر شدم .. نیومد . دیگه داشتم نا امید میشدم . ناهید جون گفته بود مطمئن باش می آد اما واقعا نا امید شده بودم . تا اینکه اومد . اضطرابم بیشتر شد .یه نگاه کوچک بهم کرد نگاهش تحسین آمیز بود اما سریع نگاهشو دزدید نشست اما حتی سرشو بلند نکرد نگاهم کنه .. زیر لبی سلام کرد . با بدبختی جوابشو دادم . به صورت مردونش زل زدم . سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو بلند کرد . منم سریع سرمو زیر انداختم . یاد روز اول افتادم که دیدمش . چرا اینجوری شده بودم ؟!
شروع کرد به حرف زدن . آهنگ صداش برا قشنگ بود بیشتر به حرف زدنش گوش می دادم و لذت می بردم و اصلا حرفاشو نمی فهمیدم و همه رو بی برو برگرد قبول کردم .
با خودم عهد کرده بودم ازش عذر بخوام اما حالا خودش آشتی بود . آخر سر برای آخرین بار گفت قبول داری ؟ با حواس پرتی که کاملا محسوس بود گفتم آره ! حالت چهرش عوض شد و با شیطنت به من که با اضطراب نگاهش می کردم خندید و بلند شد اومد طرفم و منم که دلم براش یه ذره شده بود هیچ ممانعتی نکردم و .....
اما یه نتیجه ی خوب گرفتم که شاید به درد شما هم بخوره : این طبیعت هر مرده که فکر میکنه هر کاری بخواد میتونه بکنه چون احساس قدرت می کنه . اما آخرشم بر می گرده طرف زنی که زن زندگیشه . البته من از مردها حرف می زنم نه حیوونایی که فقط اسم مرد روشونه (توهین به دوستای گلم نباشه ) .
خدا می دونه چقدر توی آغوشش احساس امنیت میکنم و حاضر نیستم این حس رو با هیچی عوض کنم پس باید عوض بشم هرچی باشه من دخترم ....
salam.shima.khanum.fekr konam dege 3 mah saket budan va hichi nagoftan bast bashe to migi asheghi man az to asheghtaram to migi bayad be harfash gush koni ama man be khodam ghbulundam barun ghashange range meshki behtarin range va hamishe arezoo dashtam be eshgham beresam ta toam beresi man hamishe asheghe shahini budam ke nadide budamesh ama shabha be yade buseh hayi ke be shahin mikardi khabidam man ham mesle khodet ashegham ama mikham bedunam 3 mah omri ke faghat montazer ap shodanet budam chi mishe mikham bedunam javabe tanhayiham koja mire mikham bedunam ye adame ashegh mitune ye eshgho dark kone to zire dush gerye mikoni ama man shabo rooz arezoome yebar sedato beshnavam ama ba hameye ina omidvaram be amir junet beresi ..dar ghomare eshgh aghebat ma bakhtim ....chonke tak khale mohabat bar zamin andakhtim.shado pirooz bashi.ya hagh
P.S 1 :دوست عزیز نمی دونم شما کی هستی و چطور ندیده و نشناخته این حرفا رو زدی ؟! امیدوارم که آشنا نباشی و بدون بد بازی رو شروع کردی ... نه با من بلکه ... خلاصه بیشتر توضیح بده .. خودتو معرفی کن ... فقط با زندگی ام بازی نکن .
این بود همه معرفتت ازش برام دم میزدی ؟ می گفتی اون خوبه منم این تویی که خیلی بدی ؟!
باز دست پیشو گرفتی .. یه وقت پس نزنی .. اینو همش میگفتی تو فکر نکنم مال منی . حلالت نمیکنم چون که دلم شیشه ای بود بی وفایی های تو اونو بازم ازم ربود .. حلالت نمیکنم میسپرمت به سر نوشت به امید اینکه من تورو نبینم توی بهشت !
اینو می دونم که دیگه تو منو دوستم نداری ... اینو میدونم که میری .. میری و تنهام میزاری ...
اینو می دونم که می خوایی سر به تن من نباشه ... نبودنم به نفع تو بودن من ضرر باشه .
" خاطره ی قشنگ من .. منو تو موندیم واسه هم . قصه و رویا فراموش .. پس حالا دیگه بسه غم . خدا کنه بیاد سرت اونکه سرم آوردی تو ... هیچوقت دیگه نمی خوامت .. نمی خوامت اصلا برو . "
یا اجازت ویرایشش میکنم . :
سلام امروز می خوام یه داستان براتون بگم یه داستانه واقعی ...
روزی روزگاری دختر مغروری تو یه شهر پر جمعیت زندگی می کرد , دختری که فکر می کرد خیلی زرنگه.. می دونین دختر غصه ی ما خیلی تنها بود .. آزادی زیادی داشت .. هر کاری دوست داشت می کرد اما .. دوست داشت یکی تو این دنیا باشه که براش حرف بزنه,حرفاشو بشنوه ,باهم روراست باشن,جونشون واسه هم بدن ... به هر حال گذشت گذشت گذشت ... تا اینکه با اون آشنا شد .. اوایل عشق ساده ای بهش داشت .. اما به عشق یه طرفش افتخار میکرد ... اما بلاخره موفق شد پسر رو جذب کنه .. یه مدت ۳ ماهی اونا شب روز از هم خبر داشتن,شب روز به هر وسیله ی ممکن با هم ارتباط داشتن ... اون دوران گذشت,اونا بخاطر یه سری مسائل ارتباطشون کم شد... براش سخت بود گریه کرد اما باید قوی میشد باید تحمل میکرد ... ولی کما کان دعواها ادامه داشت... کاراش و رفتارش خستش کرده بود اما بازم بد بختی این بود که دوسش داشت و بهش عادت داشت ... روز بعد حتی حاضر نشد صدای دخترو بشنوه اما دختر باید قوی میشد .. روز بعدم بدتر دیگه نخواست ببینتش . اما دختر باید قوی باشه .. باید تحمل کنه .. چطور اون به این راحتی ازشون میگذره ... پس دختره هم باید بتونه . دختره الان دیگه فقط یه نفر نبود . آره عاشقم . اما تو نفهمیدی عشق یعنی چی . عشق زبون بازی نیست گلم . حالا هم برو اما بعدا قدر عشق منو میدونی .. بعدا که خیلی دیره . هیچکی برات شیما نمیشه .
منتظرتم .
سلام امروز می خوام یه داستان براتون بگم یه داستانه واقعی....!
روزی روزگاری پسرک مغروری تو یه شهر پر جمعیت زندگی می کرد ,پسری که فکر می کرد خیلی زرنگه....می دونین پسر غصه ی ما خیلی تنها بود,خیلی....دوستان زیادی داشت,تفریح داشت,همه چیز داشت....با این حال خیلی احساس تنهایی می کرد....دوست داشت یکی تو این دنیا باشه که براش حرف بزنه,حرفاشو بشنوه,باهم روراست باشن,جونشون واسه هم بدن.....به هر حال گذشت گذشت گذشت...تا این که پسره با یه دختر خانومی آشنا شد....اوایل باهم دوستیه ساده ای داشتن....ولی بعد از مدتی پسر مغرور ما دل باخت....به عشقش افتخار می کرد,همیشه صادقانه به طرفش می گفت که دوسش دازه و لی طرفش می گفت که همه ی حرفاش مسخره بازیه,داره مسخرش می کنه....شاید چون پسر بیش از حد شوخ بود اون نمی تونست باور کنه ولی خدا شاهده که هر چی می گفت از ته قلبش بود....از شدت عشقی که داشت نمی تونست یک خطارو از طرف بپذیره,کوچیک ترین حرکت باعث ناراحتیش می شد,همیشه با هم دعوا داشتند,نمی دونم چرا ولی همیشه پسر واسه معذرت خواهی پیش قدم میشد ,چون نمی تونست دوریشو تحمل کنه....یه مدت ۳ ماهی اونا شب روز از هم خبر داشتن,شب روز به هر وسیله ی ممکن با هم ارتباط داشتن....اون دوران گذشت,اونا بخاطر یه سری مسائل ارتباطشون کم شد....ولی به خدا این جدایی باعث شد عشق پسر چندین برابر بشه.....ولی کما کان دعواها ادامه داشت...می دونین رفتار دختره به صورتی بود که پسر داستان ما فکر می کرد اون دیگه ازش خسته شده.... پسره تویه بگو مگویه بعدی معذرت نخواست,خواست ببین چرا نباید عشقش درکش کنه...خلاصه دختر خیلی راحت گفت دیگه نمی خوام ولم کن....می فهمین این یعنی هیچ,یعنی رسیدن به انتهایه زندگی,این یعنی این که قلبتو بنداز دور یعنی از اوج افتادن و......۲ روز گذشت و پسر داستان ما مرد و زنده شد....ولی هیچی یعنی هیچی...روز سوم وقتی پسر با دختر ۲ کلمه حرف زد دختر انگاره داشت با یه غریبه حرف می زد....خیلی طلب کار بود.....شایدم حق با اون بود...می دونین دختره هیچ وقت نفهمید حالا که از هم دورن,حالا که ارتباطشون کم شده چرا اون باید یه محبت لعنتیو دریغ کنه یعنی محبت کردن این قدر سخته....چرا هر چی به پاش بریزی نمی فهمه و اگه خودت اون کارو بگی می گه منت گذاشتی....چرا نمیفهمه حالا بیشتر از هر وقت دیگه پسر بهش احتیاج داره....چرا چون همیشه فکر کرده حق با خودشه......!!!
"خیلی دلم می خواد بدونم چه استباهی کردم که این جوری باید بسوزم....**** خانوم یادت میاد گفتی توام عاشقی.....یادته می گفتی واسم میمیری....مردم ولی یک بار محبتتو ندیدم...چه کمی واست گذاشتم...چی ازت دریغ کردم...چه بدی کردم....بابت کادوهای تک و قشنگت ممنونم.....من شنبه میام اگه نیومدی به منزله ی اینه که منو دیگه نمی خوای و تمومه....~!!!"
---------------------------------------------------------------------------
در ضمن۲آذر روز وب لاگ نویسی رو به همه ی پسران ودختران وب لاگ نویس تبریک می گم.....به خصوص به بزرگترین وب لاگ نویس من.......!
نفرین بر من .. نفرین بر تو ..
نفرین بر لحظه ی آشناییمان .. نفرین بر دم و داعمان .. نفرین بر نگاه گره خورده یمان ... نفرین بر عشق یانمان ..
نفرین بر نفرت پنهانمان .. نفرین بر شیدایی من .. نفرین بر چشمان قشنگ تو .. نفرین بر پاکی من .. نفرین بر سادگی تو ... نفرین بر سلام من .. نفرین بر خدا حافظ تو .. نفرین بر دل شکسته ی من .. نفرین بر نگاه خسته ی تو .. نفرین بر سکوت همیشگی من ... نفرین بر کلام تو .. نفرین بر نوازش های من .. نفرین بر بوسه های تو .. نفرین بر دست های گرم و مردانه ات .. نفرین بر لحظه ی انتظار من .. نفرین بر شوق دیدار تو .. نفرین بر رویای من .. نفرین بر خاطره ی تو .. نفرین بر وعده هایمان .. نفرین بر وعده گاهمان .. نفرین بر قهر هایمان .. نفرین بر آشتیهایمان .. نفرین بر شب های بلند هجران .. نفرین بر روزهای کوتاه وصال .. نفرین بر با تو بودن .. نفرین بر بی تو بودن .. نفرین بر خنده های شیرین تو .. نفرین بر گریه های تلخ من .. نفرین بر منطق من .. نفرین بر احساس تو ..
نفرین بر دست سرنوشت
نفرین بر دست تقدیر ...
نفرین بر من ...
نفرین بر ت .. ت .. نه نه نفرین بر من !
ســـــــــــــــــــــــــــکوت . بهترین درمانه . تا حالاشم هرچی نوشتم بس بوده آخه اینطوری راحت میشدم اما حالا میبینم صلاح اینه . خوشگلترین من 12 روز دیگه تولدت مبارک .. تولد خوشگلترین و بهترین کس من .. تولد کوچولو ترین و بی مسئولیت ترین پدر دنیا . اومیدوارم از وسایلت خوشت بیاد .. فکر نکنم نیاز به گفتنم باشه اما دیگه اسمم نیار قشنگم .. رنج منو رنج تو و قصه ی عشق ما دوتا تمومه . حرف نگفته ای نمونده بینمون . حرفامونم تمومه .