تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

 

 

I  Need A Man

 

.

.

.

 

I Don't Need A Man

 

من نمیفهمم آخه چرا خیانت ؟؟؟

به این ایمان دارم ٬ زوج ( شریک زندگی ) ٬ وجود ندارد که یکی از طرفین ٬ حداقل یکبار ٬ حد اقل در ذهن خود ٬ به دیگری خیانت نکرده باشد و خیانت در ذهن عملا تفاوت زیادی با خیانت آشکار ندارد .

..... خیانت ٬ خیانت است !!!

نه ؟؟؟ 

 

یکی به من بگه ... چرااااااااااااااا خیانت ؟؟؟

 

  

 


ولی کوش اون عشق ؟؟؟ آخه کوش اون عشق که بود بینمون ؟؟؟ 

کوش اون دنیا که توش نبود عینمون ؟؟؟

یادته ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:32  توسط شیما  | 

پسر گندم : آزادی:این کلمه بیش از ۱۰۰۰ معنی داره ... یک واژه ی کوچک ولی از نظر مفهوم بزرگ .... اگه شما حتی به تاریخ هم نگاه کنید می بینید که بر سر این واژه ی کوچک اما بزرگ چه جنگ ها که صورت نگرفته ... چه مردمان بی گناهی که کشته نشده اند .. فقط برای آزادی ... آزادی آزادی آزادی .. آزادی یعنی حق هر انسان ... حقوق یک آدم ... ولی خوب فکر کنین,بیبنین همه لیاقت این واژه را دارند .. ؟ به نظر من هر کسی تو این دنیا وقتی اسم این واژه رو به زبان میاره , باید لیاقتشو داشته باشه ... و اگه خوب به اطرافتون نگاه کنین کمتر کسی چنین لیاقتی را داراست به عبارتی آزادی برای  کس یا کسانی که لیاقت اون داشته باشند ...

 

                                                          ********

شرمنده این بخش به بخش قبلی ربطی نداره .... اون بخش فقط توضیحی بود برای بعضی دوستان که توقع آزادی دارند, در صورتی که به هیچ وجه لیاقت آزادی رو ندارند

                                                         ********

خوب اینم آهنگ جدید گرزان که خیلی قشنگ  ... می دونم که الان , تو یکی منظورم می فهمی... پس با دقت بخون .... برداشت درست بکن ... زندگی دوبار تکرار نمی شه

دیگه زندگی معنی نداره...وقتی نیستی دلم بی قراره ... حالا به من بگین تورو خدا ... اونی که می خواستم رفت تو اوجا...نمی خوام بی تو باشم...گریه شده بی تو کارم ... ولی واسه تو فرقی نداره...چشم من الان اشکی نداره ... ببین من تنها شدم...چه قدر از تو دورم .... اشک من خشک نمیشه  اگه بر نگردی ... میمیرم,اگه رسیدم,جایی که دیدم .. اشک رو صورت عشقم می دیدم...اگه رسیدم,جایی که دیدم,اشکه رو صورت عشقم می دیدم

چه قدر بکشم من از چشات,نفرت دارم وقتی دیگه از نگات,دیگه خنده هات از دلم زد به چاک,ببین دیگه کسی نمی ریزه اشک به پات ... فاصلمون شد آسمون تا زمین,مگه دیگه خواب ببینی که ما باهمیم  ... اشک ریختنتم شده عادی واسم , ما نداریم دیگه روابط خاصی باهم ... برو دیگه نمی تونم صدات بشنوم ... من و تو عشق میخوام سه تاشو بشکنم ..خونه سوت و کوره از وقتی که رفتی,سکوت می خوام بیشتر از احدی که بستی ... دیگه فاصمون رفت سمت فلک,کجایی که ببینی امیرعلی رفت به درک ....

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= .

دختر گندم : درسته آزادی معانی زیادی میگیره ٬ و دقیقا شخصی که ادعای آزادی میکنه باید جنبه اش رو هم داشته باشه . در ادامه ی حرفهای امیر علی اضافه میکنم که اصلا به صراحت میشه گفت آزادی لیاقت میخواد که هرکسی این لیاقت رو نداره ٬ مخصوصا توی جامعه ی امروزی ما که هر چقدر محدود تر کنند از طرفی فساد بیشتر میشه ٬ مثلا امیرابراهیمی ( درست نوشتم ؟؟؟ ) بازیگر نرگس رو مثال میزنم که یه مدتی قبل یه فیلم Sex ازش آورده بودن ٬ و البته بلا فاصله یه آهنگی در همون رابطه خونده شد که خواننده توش میگفت که نباید با یه سی دی که مسائل شخصی مردم هست بازار گرمی کرد . خب اینجا دو تا سوال برای شخص من پیش می آد ؟؟؟

 ۱- اولا اینکه چرا فقط تا این خانم توی همچین فیلمی ظاهر شد براش همچین آهنگی خوندن ؟؟؟ مگه این همه دختر نیستن که به خاطر فقر یا حتی از خدا بیخبری هدر میشین ؟ پس چرا فقط برای اون ؟ چون اون مشهور بود ؟ چون با این کارش آبروی جامعه رو برده بود ؟ جامعه ی اسلامی ما رو ؟

۲- دوما اصلا اگر شما یا حتی کسانی که پرونده رو بررسی میککند میگن ما جوانها نباید مسائل شخصی مردم بازار گرمی کنیم ٬ من نمیفهمم اگه این مسئله برای این خانوم شخصی بوده اصلا نباید فیلمی تهیه میشده ٬ پس حتما شخصی نبوده که این فیلم تهیه شده .

البته همه باید به این توجه داشته باشیم که دیدن گناه یک فرد حالا در هر زمینه ای که باشه ٬ کوچیک و بزرگ ٬ عین خود گناهه . حالا اگه کسی اعتقاد داشت سراغ اینجور چیزها نمیره ٬ اما ما فرض رو بر این قرار میدیم که کسی اعتقاد نداره ( به مسائل دینی ) . خب دیگران که عقیده دارن جونها نباید طرف این کارا برن خودشون راه رو بستن ؟ ۱۰۰۰۰ شبکه ی ماهواره ای و تلوزیونی وجود داره اون وقت به ما میگن نکنید ؟ نبینید ؟ چه انتظاری میشه از یه مشت جوون و جاهل داشت ؟ که تا سرشون به سنگ نخوره آدم نمیشن ؟ اونها به جای اینکه به ما بگن لباس اسلامی بپوش ٬ باید اول به تولیدی ها بگن لباس اسلامی تولید کن و اجازه تولید چیز دیگه ای رو ندن .بعد به ما بگن نپوش ٬ که در اون صورت حق با اونهاست . وقتی همه جور لباسی باشه خب یه جوون میگه چرا نپوشم ؟ چی انتظاری دارن جدا" ؟؟ ( حالا فرضا لباس رو مثال زدم ) .

و یه طرفه به قاضی نمیرم ٬ در مورد دیگه ای هم هست مثلا اگه ( رابطه ی نزدیک مثال میزنم ) برادری ٬ خواهرش رو محدود کنه میگن . امل ٬ اگه آزادش بزاره میگن بی غیرت ( سیب زمینی  ) . اینا حقیقت های جامعه است و تقصیر هیچ کس هم نیست .

                                               فقط ما جوانها میمونیم با هزاران ناهنجاریهای جامعه که چه کنیم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:4  توسط  

 Holding On To You Was Like Holding On To Nothing  

 

 

 

 

چرا باید به مرگ بیندیشم ؟؟؟

     چرا باید جدای از انسانهای دیگه زندگی کنم ؟؟؟

 راضیم چرا که احساس میکنم انسان نیستم .

روزی التماسی فراوان به جنسیت دوری برای گدایی عشق ...

روزهایی پی در پی نا امیدی و نامردی ...

حال به اعماق تاریکی در این زندگی مضحک فرو میروم.

تنها لذت زندگی من تفریحاتی مرگ اور است ...

به خواطر دلخوشی کارهای مرگ اور میکنم.

حال میدانم که جسم خاکی من بی ارزش است ...

بی ارزش تر از همیشه !!!

پس به سوی تاریکی میروم .

به سوی نا امیدی .

به اعماق منجلاب زندگی .

به اعماق مرگ !!!

در اخرین لغزش پاهای خسته ام بر زندگی . زانوهایم را از دست داده ام ...

حال با چنگالهای خسته ام به ادامه ی منجلاب تاریک این زندگی کثافت ادامه میدهم ...

اما میدانم که امیدی نیست.

و در آخر ؟!

او دختری بود که در اعماق گمشدگی درونش خودکشی را به زندگی ترجیح داد اما هرگز نشد !!!

¤¤¤

-|- These Tears Are Nothing Without You -|-

این اشکها بدون وجود تو هیچی نیستن !!!

-|- I'm Nothing Without You -|-

من چیزی بدون تو نیستم .

-|- Can You See My Heart, Broken Like My Life -|-

می تونی قلبم را ببینی ٬ که مثل زندگیم شکسته شده .

-|- Nothing To Hold On, Nothing To Live For -|-

چیزی برای نگه داشتن ندارم , هیچ چیز برای زندگی کردن ندارم .

¤¤¤

زمانی کسی بود که دوستش داشتی ٬ به امیدش زندگی میکردی  ٬ آهنگ گوش میکردی  ... زمستانت را تا بهار میرساندی ٬ نوروزت را زیباتر میدیدی ٬ بهارت را تابستان میکردی و تابستانت را پاییز ٬ . او به خاطر کمبود محبت حریص شد و تو را از دست داد. حال میداند که تا اخر عمر باید تنها زندگی کند. چرا که هرگز بویی از انسانیت نبرده ٬ من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم ٬ دیگر خودکشی نخواهم کرد چرا که با اخرین خودکشیم فهمیدم که جان من نه برای تو بلکه برای هیچ کس دیگه اهمیتی ندارد. اینو میدونم که هر کسی که با تو میماند حتما یه سودی دارد که سود از زیانش بیشتر است و این را میدانم که اگر از با تو بودن نصف سود و نصف زیان باشد تو را زجر خواهد داد .

P.S 1 : Band : Norther

Genre : Power/Speed With Harsh Vocals

Album : (2004) Death Unlimited

SonG : Nothing

P.S 2 :اگر معانی شهر ها کاملا درست نیست یا سال آلبوم رو اشتباه نوشتم از تمامی Mettaler های عزیز معذرت میخوام . هنوز حرفه ای نشدم . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 18:26  توسط شیما  | 

 

 kiss the lovely face of God

همیشه روزهای تعطیل خسته کننده است ! دیروز عید غدیر بود و چه روز قشنگی بود برای پرکشیدن به سوی معبود .

ساعت حدود ۷ عصر است که با پدر میرویم شهر کتاب که هم او چند تا کتابی را که میخواست بخرد و هم من . از جلوی اسکان میپیچد و میرود به سمت بلوار که موبایلش زنگ میزند .

دایی رضا است که میگوید با خانه هم تماس گرفته و شیرین گفته که خانه نیستیم . میگوید حال یکی از دوستانش وخیم است  ( که دوستان بابا و دایی مشترک است ) و میخواهد او را به بیمارستان ببرد و کمک میخواهد ٬ بابا وقتی نام منصور را میشنود همانطور مسیرش را عوض میکند و مثل همیشه به شوخی میگوید : هم خودم و هم ماشینم برای امداد آماده ایم . با التماس به بابا نگاه میکنم ٬ که منم می آیم  منظورم را میفهمد و سر تکان میدهد .

چند دقیقه ی بعد توی خیابانی هستیم که به خانه ی دایی میرسد ٬ توی راه یاد حرف شنبه ی ستاره می افتم ٬ به این فکر میکنم که چرا انسانها این قدر بیمار میشوند ؟؟؟ به این فکر میکنم که این سوال را از دایی بپرسم ٬ البته من همیشه ار دایی سوال میکنم به خصوص سوالهایی که یا جواب ندارند یا جوابهاشان خیلی دشوار است . اغلب هم از پاسخ هایش قانع نمیشوم اما همیشه چیزی در جوابهایش هست که بینهایت لذت میبرم . اصلا سوال کردن از دایی برای این است که سرِ حرف بیاورمش .

به درختی تکیه داده و منتظرمان است . شلوار تیره و پیراهن روشنی زیر کت چرمی مشکی اش پوشیده است . توی ماشین مینشیند و در را میبندد .

- سلام محمّد ٬ خوبی ؟

پدر میخندد و چیزی نمیگوید ٬ آدرس خانه ی منصور را میدهد دست پدر و دوباره میپرسد ٬ خوبی ؟

بیرون هوا حسابی سرد شده ٬ اواسط دی ماه است و باران به تندی میبارد . پدر میگوید : تا به حال به این بدی نبوده ام .

بی هیچ مقدمه ای میگویم : دایی چرا این همه بیماری توی انسانها ریخته است ؟ از میگرن و سینوزیت گرفته تا تا بیماری های چشمی مثل آستیکماتیسم تا انواع بیماری های قلبی مثل بزرگ شدن دریچه ی قلب و تنگ شدن دریچه ی میترال تا سنگ کلیه و صرع و نقرس و بیماری و نارسایی ها و انواع هپاتیت C , B , A و هموفیلی و تالاسمی و تیفوس و پارکینسون و تصلب شراعین و سکته ی مغزی و .....

دایی میخندد : « شیما اسم این همه فرشته رو از کجا می دونی ؟ » و منظورش از فرشته بیماری هایی است که ردیف کرده ام . « تو هم که مثل محمد از چند وقته دیگه فکر کنم آنقدر سرت بره تو کتاب که نشه پیدات کرد ٬ خب چرا از همکارت نمی پرسی ؟ » و به طرز با مزه ای به بابا اشاره میکند و

بابا لبخندی میزند و میگوید : بُعد نگاهی که یک پزشک به زندگی پیدا میکند را هیچ کس دیگری ندارد . هیچ کس به اندازه ی یک پزشک نمی تواند خدا را حس کند ٬ وقتی عمر یک بشر ممکن است به خاطر  یک اشتباهت به باد رود تازه عظمت خالقش را میفهمی .

دایی چند دقیقه ای سکوت میکند و بعد میگوید : چه فرقی میکند ؟ هم فرشته های رحمت خوبند و هم فرشته های عذاب .

میگویم : دایی واقعا به فرشته های یقین داری ؟

- آدم هایی را میشناسم که وزن این فرشته های رو روی شانه هاشون احساس میکنند و حتی بویشان را از هم تفکیک میدهند و صدای بالهاشون رو میشنوند .

به خانه ی منصور میرسیم . دایی بالا میرود و چند دقیقه بعد مردی تقریبا استخوانی را که روی دستهایش گرفته سوار ماشین میکند .

بابا معاینه میکند ٬ سری تکان میدهد و با سرعت حرکت میکند . به نظر میرسد منصور کاملا بیهوش است . دنده را سنگین میکند تا از شیب بالا برود ٬ باران کم شده ٬ شیشه را پایین می آورم و ناگهان نمیدانم چرا احساس میکنم بوی یاس است . اما دو طرف خیابان پر از سپیدار و پر از ساختمان است . یاسمنی نیست !!!

بابا با پزشک اورژانس که گویی آشناست صحبت میکند . میگوید که منصور ده دقیقه ی قبل تمام کرده ٬ دایی خم میشود و سرش را در دستهای منصور پنهان میکند . پزشک توی برگه ی گواهی فوت علت مرگ را ایست قلبی مینویسد . بابا امضا میکند و به دست پرستار میدهد ٬ بهت زده نگاه میکنم . که پرستار  منصور را روی برانکارد میگذارد و پای مصنوعی اش را جدا میکند و به طرف سرد خانه میبرد .

چند نفر از دوستانش می آیند . از میان حرفها میشنوم که مجروح شیمیایی بوده . میگویند وقتی ترکش خمپاره به پایش اصبات کرده خودش با چشمهایش دیده که پایش از بدنش جدا شده و روی خکریز افتاده است . احساس میکنم چشمهایم خیس آب شده اند . بابا میخواهد به خانه ببرتم که ممانعت میکنم .

ساعت ۲ صبح است و من با خودم فکر میکنم الان منصور کجاست ؟ به ۲ نفری که در بخش اعصاب دیده ام فکر میکنم و به این فکر میکنم که چه راه درازی در پیش دارم و چه حرفه ی سختی را انتخاب کرده ام .

دایی رانندگی میکند . شیشه ی پنجره را پایین می آورم . باد خنکی در ماشین میپیچد . دستم را از پنجره بیرون میبرم . باران قطع شده است . دایی را که پیاده میکنیم صدای اذان صبح به گوش میرسد ٬ به این فکر میکنم که منصور هم الان نماز میخواند ؟

مامان بیدار است و منتظرمان . به اتاقم میروم تا حداقل در این ۳ ساعت باقی مانده تا امتحان به قولم عمل کنم و چند صفحه ای شیمی بخوانم .

خدا به موسی گفت : از ۲ چیز خنده ام میگیرد !!! اول وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده ی مردم رو میبینم که جلوی اون کار رو بگیرند ٬ و وقتی نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو میبینم که برای انجام اون خودشون رو با آب و آتیش میزنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:54  توسط شیما  | 

۷ صبح است ٬ تازه در کتابخانه دنبال کتاب فیزیک میگردم که حداقل روی قانونهای نیوتون را یک نگاهی بیندازم . دیروز اصلا حوصله نداشتم . تا ۱ ساعت دیگه امتحان دارم .

ساعت ۹ با ستاره قرار دارم ٬ میرسم به مدرسه ٬ مقنه ام رو میکشم جلو و میروم داخل . شماره ی ۲۱۲ مینشینم روی صندلی ام . ۴ صفحه امتحان است . شروع میکنم . بسمه تعالی | شیما کیا | ۱/۲ تجربی | ... اول مسئله ها رو مینویسم که انگار کتاب سنجش قلم چی جلوش باز بوده و همه رو نوشته !!! بعد میرسم به تشریحی ها . هر چی یادم میآد مینویسم . ۱۲۰ دقیقه زمان امتحان است . ساعت ۹ برگه ام را تحویل میدهم و با نگاه متعجب بچه ها که روی من ثابت شده سالن را ترک میکنم .

میروم به سمت میدان ونک . در راه به مامان تلفن میکنم که میروم ستاره را ببینم که تازه از فرانسه آمده . میپرسد سهند که نیست ؟؟؟ میگویم مادر جان می دانی اگر بود نمیرفتم و خودت دیشب خانه یشان بودی . میگوید میدانم اما اگر سهند بود برمیگردی . میگویم : نمیگفتی هم برمیگشتم .

یک دسته گل نرگس میخرم . میدانم ستاره عاشق نرگس است ٬ مثل خودم .

سر چهارراه جهان کودک پیاده میشوم ٬ از دور میبینمش ٬ چقدر فرق کرده !!! به طرفش میروم .

- سلام ستاره .

چند دقیقه طول میکشد تا از پشت شیشه های عینکم چند سال به عقب باز گردد . خودش را در آغوشم رها میکند و گریه میکند .از گریه اش تعجب میکنم و نرگس ها را بیشتر به کمرش فشار میدهم . چند پسر رد میشوند و پوز خندی میزنند .

- لوس نشو دختر ٬ مردم نگاهمان میکنند .

در سکوت قدم میزنیم تا به کافی شاپ برسیم .

ستاره زیر لب زمزمه میکند : احتمالا خدایی وجود ندارد .

از حرفش خوشم نمی آید ٬ چیزی نمیگویم نمیدانم در پاریس چه غلطی میکرده که حالا مثل بچه ها بغ کرده و در خودش رفته است .

گوشه ی خلوطی یک میز ۲ نفره پیدا میکنم ٬ مینشینیم . اواسط دی ماه است ! " ایمان آوریم به آغاز فصل سرد !!! " سرما تازه شروع شده . تازه خوب میتوانم چهره اش را ببینم ٬ هم ستاره و برادرش مثل شاهینند ٬ پوست سفید ٬ چشمهای سبز و موهای بور . اما شکسته تر شده است .

- شرمنده دیشب حالم زیاد خوب نبود نتونستم با مامان اینا بیام خدمتتون .

میگوید : حالت خوب نبود یا میترسیدی سهند هم آمده باشد ؟؟؟

میگویم : دلم میخواهد از جاهای خوب خوب پاریس برایم بگویی .

سعی میکند لبخند بزند که نمیتواند : « این چه مدل موهاییه دیگه ؟؟؟ »

البته به این سوال عادت دارم . میگوید : اما به صورتت می آید .

به دختر و پسر جوونی که چند میز از ما دورتر نشسته اند نگاه میکنم ٬ چشم در چشم هم دوخته اند ٬ حتی نمیتوانم حدس بزنم در آن چه چیز کشف میکنند .

ستاره ادامه میدهد : فکر میکردم دیوونه ها فقط اینجا پیداشون میشه اما Sammy به من ثابت کرد توی پاریس هم تا دلت بخواد دیوونه هست !!!

نگاهش میکنم ... میپرسد با درست چه میکنی ؟

- فعلا که علوم تجربی میخونم ٬ تو چی کار کرده ای ؟؟؟

انگار دوست دارد حرف بزند ٬ حرف نمیزنم تا سکوت تاثیرش را بگذارد ٬ چشمانش پر از اشک میشود ٬ بغض صدایش را احساس میکنم ٬ ادامه میدهد : ۲ سال دیوونه ی من بود ٬ ۲ سال اول مینشست و بهم زل میزد ٬ منم فقط بهش لبخند میزدم ٬ بعد هم باهم ازدواج کردیم . منم فیزیک خوندم ٬ گرایش نجوم .

بعد کیف پولش را در می آورد و میدهد دستم ٬ عکس  Sammy است ٬ کنار یک مرکز خرید است ٬ موهای مشکی اش کوتاه است با پوستی سفید و چشمهایی سبز . Sammy  ایتالیایی است.

- پسر جالبیه . ۲ سال پیش  دیده بودمش ٬ اما خب اینها رو نمیدونستم ...

همان طور که سرش پایین و به میز خیره است میگوید : به این چیزا اهمیت نمیدهد ٬ ۱ سال پیش سرطان گرفت ٬ که وضع روحی اش هم بدتر شد . میگه " بهترین فرض اینه که بگیم خدایی وجود نداره چون تنها در این صورته که مجبور نیستیم گناه وجود بیماری های لاعلاج رو به گردن اون بیندازیم .

- حالا چطوره ؟؟؟

: آدم وقتی میمیره چه چیزی از دست میده ؟؟؟ فرق آدم مرده با زنده چیه ؟؟؟

اصلا دلم نمیخواست چیزی حدس بزنم . خیره خیره نگاهش میکنم . احساس میکنم الان است که گریه کند و نمیدانم چرا دلم نمیخواهد ستاره گریه کند .

: اون تا جایی که میتونست به مرگ نزدیک شده و ...

بغضش امان نمیدهد ٬ خشکم میزند ٬ چرا موضوع را به اینجا کشاندم ؟

- متاسفم عزیزم . ببین ستاره نمیخواهم دلداری ات بدهم ٬ چون داغ بزرگی است از دست دادن عشق ٬ اما گاهی چیزهایی در زندگی رخ میدن که نمیشه از وقوعشون جلوگیری کرد خودت معنای زندگی رو بهتر میدونی ٬ زندگی همین است !!!

در راه کتاب فیزیکم را زیر و روو میکند ٬ عکس امیر را لای قلم چی فیزیکم میبیند .

: پسر جالبی است ٬ چند وقت است میشناسی اش ؟؟؟

تقریبا با بغض میگویم : امروز دقیقا شد یکسال !!!

میگوید : میفهمم ٬ میفهمم ! مطمئنم ٬ پس بلاخره یه پسر مذهبی پیدا کردی که شاعر و نویسنده باشد و پر از احساسات باشد ؟؟؟ عاشق این چیزها بودی یادمه !

- نه اصلا ٬ امیر نه مذهبی است ٬ نه حتی میتواند یه مصراع شعر بگوید و یک جمله ی ادبی بنویسد . زمین تا آسمان هم با من فرق دارد . در ضمن منم با اون شیمایی که میشناختی فرق کرده ام . قسمت منم ایشون بودن دیگه !!! نا خود آگاه از گفتن کلمه ی ایشون خنده ام میگیرد .

: چرا ما عاشق یک آدم میشیم ؟؟؟ چرا عاشق یکی دیگه نمیشیم ؟؟؟

- میگویم : ستاره بحث فلسفی ؟؟؟ خب من لحاظ دینی اش رو میدونم ٬ چون همه ی ما قبل از اینکه به دنیا بیایم پدر و مادر و جنیسیتمون و حتی عشقمون و طرف مقابل زندگیمون رو انتخاب میکنیم و اگر میبینی بعضی ها از هم جدا میشن چون در پیدا کردن عشقشون و انتخاب اصلیشون اشتباه کردن و کسی به اشتباه سر راهشون قرار گرفته .

.....................

- بخواب !

 بخواب فرمانروای شریف من !!!

آرامش را به چشمانت بسپار .

نمیتوانم !

- سعی کن

به رویاهای قشنگ فکر کن . به ماه فکر کن .

ماه تویی .

- مادر را ببوس و بگو برایمان دعا کند .

مادر را بوسیدم و گفتم عزیزی گفته با خدا درد و دل کن .

مادر گفت : او را در خواب دیدم قشنگ بود .

گفتم : مثل ماه ؟؟؟

مادر گفت : به رضای دلش روزگار خواهد چرخید ... حتم دارم .

گفتم : همان که ماه من است .

مادر گفت : همان که دل به تو سپرده است

و دریاست .

خوابیدم دختر گندم .

خوابیدم و ...

در خواب آتشی بود و دریایی

و دلی خیس از نگاه چون ماه تو ٬

همیشه آسوده باش عزیزم . و خدا رو فراموش نکن . این آرزوی دختر گندم است .

ترانه تنها بهانه ای است ٬

تا بدانی که دوستت دارم .

امسالمان سال هزار و سیصد و عشق است .

میخواهم دستادست تو از تمام خیابانهای زمستانی تهران بگذرم ! از پل تجریش تا دروازه ی غار ٬ از میدان ونک تا پارک خلوت دانشجو ٬ از رسالت تا نیمکت های سرسبز پارک رفتگر ٬ از بلوار میرداماد تا توپ خونه ی بی توپ ٬ از انقلاب تا کافه ی نادری . می خواهم باهم سینمای بسته ی لاله زار شمار کنیم .

مبارک باشه . ¤ ( ۱۶ دی ماه ۱۳۸۴ ) ¤ ( شیما ) .

P.S 1 :: عزیزان وبلاگ یه کم سنگین شده بود مجبور شدم تعدادی پستهای صفحه ی اصلی رو کم کنم . دوستای گلم ستون سمت چپ وبلاگ رو که میبینین ؟؟؟ خب ؟ قسمت ¤ ( چرندیات دختران گندم ... ) ¤ آرشیو موضوعی وبلاگ دختران گندم هست و پایین ترین عنوانها جدیدترین ها هستند . اگر پستهای قبلی رو میخوایید از اونجا ببخونید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:29  توسط شیما 

 

From : Adam & Eva

محمد محمدعلی : راویان قصه های سه گانه ی روز اول عشق ٬ زنانی هستتند که در کنار آن مردان بزرگ میزیسته اند . و تا کنون به دیدار نمی آمدند چرا که در کنار هر مرد بزرگ و خداگونه زنی ٬ همسری میزیسته است در شاُن و منزلت او ٬ که خود عاشقی بی نظیر بوده است . در حد اسطوره ها و افسانه ها و قصه هایی که تا کنون خوانده ایم .

دختر گندم : حالا از قصه ی آدم و حوا برایتان میگویم ٬ ادامه ی داستان از جایی است که ابلیس موفق میشود کاری کند تا حوا گندم را بخورد ٬ حالا حوا آدم را وسوسه کرده و آدم هم دانه ی گندم را میخورد ٬ پس از آنکه دانه به شکمش میرسد صدای صور شنیده میشود و پوشاک های بهشتی از تنشان فرو میریزد ٬ هر دو برهنه . اصرافیل در صور میدمد و سازِ سوگ سر می دهد :

    • مرد از زن ساخته نشد ٬ بلکه زن از مرد ساخته شد. مرد در برابر چشم زن خلق نشد ٬ بلکه زن در برابر چشم مرد خلق شد ٬ آیا زن دروازه ی شیطان بود که مرد را مجاب به گناه کند ؟آیا زن باید پیوسته جامه ی سوگ و ژنده به تن کند ؟ 

آدم ٬ هراسان و پریشان به درون درختی قطور و هزار ساله پناه برد . حوٌا را نیز به درون درخت کشاند تا فرشتگان عورتش را نبینند ٬ می دانست خدا هم اکنون می خواندش یا ندا در میدهد . حوٌا می نالید از درد شکم و کمر .

ندا آمد : آدم کجایی ؟؟

گفت : پروردگارا ! من و حوٌا درون درختی پناه گرفته اییم .

ندا آمد : از ما میگریزی ؟

گفت : چگونه از تو گریزم که گریز از تو ممکن نیست ؟

ندا آمد : چرا بیرون نیایی ؟

گفت :شرم داریم و میلرزیم از ترس و پریشانی .

ندا آمد : از درختی که منع کردم خوردی ؟

گفت : آری ! ملامتم کن .

ندا آمد : ملعون باد زمینی که از آن آفریده شدی .

- لعنت باد بر آن درختی که تو را جای داد .

- خار و ذلیل باد آن گندمی که از گلویت پایین رفت و به شکمت رسید .

آدم فرمود : من گناه کارم و از کرده ی خود پشیمانم و ملامتگر خود . توبه ی خود را واجب می دانم و هرگز از رحمتت نا امید نیستم .

ندا آمد : مگر از درخت منعت نکرده بودم ؟

- مگر نگفتم شیطان دشمن شماست ؟

- چرا از میوه ی منع شده خوردید ؟

گفت : پروردگارا ! حوٌا به من خورانید .

ندا آمد : ای حوٌا ! من تورا خردمند آفریدم ٬ بنا داشتم آسان آبستن شوی و آسان بزایی ٬ لاکن نافرمانی کردی . تو بنده ی مرا فریب دادی .درخت را خونین کردی . تو از این پس با هر هلال ماه نو ٬ خونین میشوی . با کراهت با کراهت تمام آبستن میشوی و در هنگام زایمان پیوسته در خطر مرگ میباشی .

    • فرشتگان تکرار کردند : همسر آدم که به جسم خود می نازید با هر هلال ماه نو خونین میشود !!!

گویند ٬ آدم اعتراف کرد که به وقت خوردن دانه ی گندم ٬ ابلیس به او شراب سُکر آور خورانده و حالش را دگرگون کرده است . از این رو به سوی حوٌا و میوه ی ممنوع دست دراز کرده است .لاکن خدا اعترافش را به حساب از دست دادن عنان هوس ننوشت . و عزت بهشتی را از او و حوٌا گرفت . فقط اجازه داد هر چه از بهشت می خواهند برگیرند و بروند .

بار دیگر با صور اصرافیل فرشتگان جمع شدند ٬ آدم و حوٌا کنار هم ایستادند ٬ می دانستند باید بروند . دل کندن سخت بود . دست هم را گرفتند و به چشمهای یکدیگر خیره شدند :

- خدا را شکر که باهم هستیم .

راه افتادند به سوی در بهشت ...

 

P.S 1 : بلاخره بعد از هزاران سوالی که از طرف دوستان شده بود ٬ حتی از طرف عشق خودم که این آخریها چند باری پرسید ٬ میخوام فلسفه ی نام دختران گندم رو با این داستان بگم . حوٌا اولین زن آفرینش ٬ مادر همه ی ما دختران زمین است ٬ نام همه ی دختران زمینی حوٌاست . پس همه ی ما دختران حوٌا هستیم . همین حوٌای زیبا بود که همسرش را وسوسه کرد به خوردن دانه ی گندم . آنها بنده ی یک دانه ی گندم شدند و به خاطر یک دانه ی گندم گناه کردند . حوٌا به خاطر دانه ی گندم ٬ باعث شد حالا همه ی ما روی زمین زندگی کنیم و ما دختران .... ٬ پس حوٌا به خاطر گندم و گندم به جای حوٌا ٬ پس حالا دختران گندم !    ¤ ( فهمیدید ؟؟؟ ) ¤

P.S ۲ : مایه ی اصلی داستان آدم و حوٌا ٬ عشق است . عشق خدا به آدم ٬ عشق ابلیس به خداوند و مهمتر از همه آن عشقی که زمینی شود ٫ عشق آدم و حوٌا با تمام ضعف ها و قوت های بشری .

P.S ۳ : آقا نظر سنجی تعطیل !!! نظر ندید ٬ مگه طوری میشه ؟؟؟ آخه این چرندیات نظر دادن داره دیگه ؟

P.S ۴ : اگه داستان رو دوست داشتین و خواستین بقیه اش رو بنویسم ٬ بگید برای ۵شنبه ی دیگه به امید خدا بنویسم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:39  توسط شیما 

از نیمه شب گذشته ! بیرون برف میبارد ! اولین برف زمستانی ... در اتاقم نشسته ام تا برای تو بنویسم ! برای تو که تمام منی . میخواهم بنویسم به تعداد تمام دانه های برفی که از آسمان فرو میریزد دوستت دارم ! اما شاید این دانه ها در مقابل علاقه ای که من نسبت به تو دارم ناچیز باشد شاید این برف تا لحظه ای دیگر نپاید ! شاید پیش از روشن شدن آسمان برفها آب شده باشد ... اما عشق من به تو کمرنگ نخواهد شد .

چیزی به صبح نمانده ... هر چه کردم خوابم نبرد . دلم میخواست تو اینجا بودی و باهم از خانه بیرون میرفتیم و در خیابان سوت و کور قدم میزدیم و من به تو میگفتم که چقدر به نگاه گرمت محتاجم ! به تو میگفتم هیچ آتشی مثل نگاه گرمت مرا از سرما نجات نمیدهد  ... برف میبارد و این شهر خاکستری تمیز نخواهد شد تمام برفهای جهان هم نمیتوانند تمیزش کنند . شهری که دوستش دارم آیینه ی دق من شده ! انگار همه دارند نقش بازی می کنند . راستی ی ی گفتم ؟؟؟

زمستان امسال را با دست های تو سر خواهم کرد !!! سرمای گس امسال دلچسب تر از همیشه است چرا که دلیلی است تا در خیابان حرارت دست های تو را جست و جو کنم و بهانه ای که دست هایت همیشه در دست هایم باشند !!!

9 روز دیگر !!! یک سال از نوشتن اولین نامه ام به تو میگذرد . در این یک سال حرفها باهم زده ایم ... نامه ها نوشته اییم برای هم ... بحث ها کرده اییم و قهرها ! بارها و به بهانه های مختلف رشته ی پیوند میان خودمان را به تیغ قهر پاره کرده ایم !!! اما تنها بعد از گذشت چندین ساعت دریافتیم که توان فرار از این عشق عظیم را نداریم !!! تمام قهرهای ما آغاز آشتی دوباره بودند و هر آشتی گره محکمی شد بر ریس گسسته ای که دلهایمان را به هم پیوند داده است با هر گره این طناب کوتاهتر شد تا من و تو یکی شدیم ... هنوز به سال نرسیده بود که یکی شدیم . 13 آذر !!! حالا از این به بعد 4 مناسبت برای آذر داریم !!! چه باهم باشیم چه تو بروی پی زندگی ات ! همدیگر را تجربه کردیم و فکر کنم این زیبایی این زندگی یک ساله بود ! از کنار چه منظره ها که گذشتیم و چه سختی ها و خوشی ها که تجربه کردیم ! دست در دست و هم قدم از کنار این زندگی گذشتیم و خواهیم گذشت این زندگی که گاهی به زیبایی بهشت افسانه ای و گاهی به وحشتناکی دوزخ بود !!!

حالا بگو در کنارم می مانی بگو تا ابد می مانی تا طلسم تباهی باطل شود !!!

باز هم به قول یغما گلرویی : " ما روشنتر از این جهان و این روزگار تاریکیم به همین دلیل حضور عاشقانه ی ما انکار ظلمات است ! من و تو دو ستاره ی دنباله داریم که عبورشان بر چهره ی سیاه شب خطی گستاخ میکشد ! "

میگویند هر عشقی را پایانیست ... پایانی دردناک ! و کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند اين رنج است . زندگي يعني این ... شجاعانه بگویم می دانم شاید سال دیگر نتوانم از دومین سالی که بر ما گذشت حرف بزنم ... شاید دیگر نه منی باشم و نه تویی ... اما آنچه با ماست خاطرات قشنگمان در این یک 356 + 9 روز است ! چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟؟؟ خانه اش ویران باد !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:0  توسط شیما  | 

امروز فهمیدم که کامپیوتر من هم عاشق توست !!!

وقتی برای از تو نوشتن و رفتن به دختران گندم روشنش میکنم صدای نفس هایش را میشنوم . نام تو را که با آن تایپ میکنم صفحه اش روشنتر و شفافتر میشود … چشمم را خسته نمیکند … شانه هایم از نشستن در مقابلش درد نمیگیرد … وقتی از تو مینویسم او هم شاد میشود … این موضوع را حس میکنم ! اما وقتی که از روزگار مینویسم چشمهایم سرخ میشود و شانه هایم درد میگیرد … آرزو میکنم که کاش تو اینجا بودی و من عاشقانه ای از شاملوی بزرگ برایت میخواندم :

 از دست های تو

کودکان تو امان آغوش خویش .

سخن ها میتوانم گفت …

غم نان اگر بگذارد .

 

پشتم غوز درآورده از بس پشت این کامپیوتر نشسته ام … انگار به نوشتن معتاد شده امدارم ذره ذره از عمرم را میتراشم و نمی دانم برای چه و برای که ؟! محتاج به به این و آن نیستم اما زخم زبان دوستان و دشمنان را هم نمیشود تحمل کرد …  فکر میکنند برای دیده شدن مینویسم . اما تو اینجایی من هم اینجا خواهم ماند ! چشمان تو سرزمین منند سرزمینی که در آن آدم میتواند معجزه کند . سرزمینی که زیباست .

پس چشمانت را نبند تا به جهان تبعیدم نکنی .

چشمانت را نبند تا بتوانم زندگی کنم .

 

دوستت دارم ! دوستت دارم ! دوستت دارم !

کاش هزار بار نوشتن دوستت دارم جریمه ی مدرسه ام بود !!!

هیچ کس از نوشتن این عبارت رنج نمیبرد و من هم از تکرار مداومش خسته نمیشوم .میخواهم این عبارت را در نگاه  من بیابی و در صدای هر نفس من آن را بشنوی .

میخواهم از چیزهایی که در این چند ماهه به من هدیه کرده یی بگویم

از آن نگاه کهربایی که انسان را به بودن امیدوار میکند !!!

از آن دست های بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش .

از آن آغوش که نه جان پناه … که سرزمینیست برای زیستن و آزاده زیستن .

از آن لبخند ها که اطمینان و اراده اند

و از آن اشکها که نفس صداقتند

 

وقتی میبینم که تو چه با فروتنی به دشواری های با من بودن تن داده ایی پشتم میلرزد . اما بدان در این هم پایی آن که جلوتر قدم برمی دارد تویی .

اما ما موظفیم که نگاه عاشقانه را از هم دریغ نکنیم !!!

عطر آغوشت را به من ببخش … من تمام عاشقانه های جهان را برایت خواهم خواند .

نگاهت را به من ببخشمن تو را به تماشای رنگین کمان خواهم برد .

به قول یغما گلرویی : " مرا صیغل بده ! میخواهم برای تو آینه یی باشم .

                                      آینه ای که لیاقت انعکاس تصویر تو را داشته باشد . "

 از طرف امیر ارسلان و بهناز عزیزم به این بازی دعوت شدم ... باید چیزایی که شما درباره ی من نمیدونید رو بنویسم پس صادقانه میگم .

 

  1.  قدم ۱۶۰cm و وزنم ۴۰ کیلوست .
  2.  از بیشتر غذاها و ریاضی و سبک رپ متنفرم . اما عاشق سبک متال هستم . رشته ام تجربیه اما واقعا ازش تنفر دارم ٬ دوست دارم حقوق بخونم یا نویسنده بشم . تا حدی تکواندو بلدم و عاشق شنا و بسکتبلم . عاشق عطر Visit ٬ Hogo- deep red- ٬ Azzaro هستم .
  3.  فقط صبح ها مسواک میزنم ٬ اصلا عادت ندارم شبها این کار رو بکنم . اما هر روز حمام میرم .
  4.  واقعا عاشق آدامس RelaxXx هستم ... دوستام میدونن هفته ای۴ تا بسته !!! ( معتاد آدامس ! )
  5.  رکورد تا ۱.۵ ملیون تومن پول تلفن دارم . ( در یک سال ) .
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:31  توسط شیما  | 

بچه ها فالش خداست به من که خیلی کمک کرد با نیت خوب بگیرید و با توجه ...

نويسنده: سهیل دخانیشنبه 2 دي1385 ساعت: 17:25فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.


4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد

......... بقیه شو و اصل فال رو از ادامه ی مطلب بخونین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 20:50  توسط شیما 

P.S 1 : امشبم از اون شبهای قشنگ و سنتی ما ایرانی هاست ... . مبارک باشه شب یلداتون .

P.S 2 : نه قافیه ها سر جاشونه نه کلمه ها ... نه حتی من حال خوبی دارم ... آره اومدی ٬ گفتی ... شنیدم .. منم گفتم تمام چیزایی که تا حالا نگفته بودم .. اما نه همشو ٬ همه رو که نمیشه گفت ... اینکه حتی دیگه کاراتم باور ندارم ... اینکه حتی اگه بگی شبه ٬ میگم پس حتما روزه ... گفتم خستم کردی ... مگه آدم چقدر می تونه دروغ و دروویی رو تحمل کنه ؟؟؟ اما بازم موندم .. باور نمیکنم ... نمیفهمم تا کجا می خوام جلو برم ؟ چرا باز خر شدم ؟؟؟  نمی دونم چرا چشمها و گوشهامو بستم ... نمیتونم باور کنم ... خب آخه گاهی آدم توقع نداره . میدونم یه روزی بدتر از اینم میزنی زمین ... این دفعه هم بد زدی ... طوری که هنوز نتونستم درست بلند شم ... هنوزم وقتی به چیزایی که شنیدم فکر میکنم حالم بهم می خوره ...

دیشب وقتی یه لحظه بهت دقت کردم دیدم وای ی ی !!! چقدر عوض شدی ... چقدر فرق کردی ... چقدر ازم فاصله داری و من انگار نمی شناسمت ... انگار یه غریبه ای !!! چرا باید این طوری بشه ؟؟؟ من و تو که عشقمون معروف بود ... امیرم میدونی دیگه نمیشناسمت ؟ کی تورو عوض کرد ؟ کی اونی که من دوستش داشتم رو ازم گرفت؟ اما مطمئنم این امیر من نیست یا شاید من درست نشناخته بودمت ؟؟؟ وای بر من که اینقدر احمق بودم . آره حتما من نشناخته بودمت ... من عجله کرده بودم ... دوباره من عجله کردم ...

دیشب بعد از رفتنت تا نیمه شب بیدار بودم ... موقع خواب دفتر یادداشتهای روزانه ام رو ورق زدم ... وای ی ی که چقدر دلم برای اون روزای گذشته تنگ شده ... دلم برای اون امیر ساده و صادق تنگ شده ... اون آدم ساده ای که می شد خلوص و مهربونی و پاکی رو توی رفتاراش و کاراش حتی حرف زدن و لباس پوشیدنش دید ... اون آدمی که من فقط عاشق پاکی و دل صافش شدم و حالا ... حالا تنها چیزی که درونش پیدا نمی کنم پاک بودنه ... من قلبتو گم کردم !!! چقدر دلم تنگ شده برای روزایی که توی گرما باهم چقدر پیاده راه میرفتیم و تو اون موقع واقعا عاشق بودی !!! اون موقع مطمئنم فقط شیما بود و تو هنوز همونی بودی که مال خودم بودی ... فقط مال من !

تو همونی بودی که میشد توی چشمانت عشق رو خوند ... میشد پاکی و مصمومیت رو دید ٬ اما دیشب حس کردم یه چیزی توی چشمات گم کردم ... هرچی گشتم ... نه عشقی پیدا کردم نه اون پاکی مطلق Gido ی قدیما .

یادته وقتی یه کم صداتو بلند میکردی چقدر گریه می کردم ؟؟؟ چون قلبم فشرده میشد . اما حالا وقتی گلوم رو با دستات میگیری و میگی من فقط به خاطر خود خواهی هام دارم گریه میکنم ... وقتی میگی حوصله ی گریه هام رو نداری ... وقتی هرچی دلت میخواد فحش میدی ٬ من فقط نگاهت میکنم !!!

با اینا تمومش میکنم ... حسرت بهار از دست رفته ام رو میخورم که امیر مطلق در کنارم بود و من قدرشو ندونستم ... دلم برای تک تک اون روزا تنگ شده و حاضرم تموم زندگی مو برای اون روزا بدم ... حتی حاضرم زجرای تابستونم رو دوباره از سر تحمل کنم اما بازم زمان به عقب برگرده . من که گمت کردم امیر امیدوارم حداقل خودت بدونی کجایی و از این دنیا و از جون من چی میخوای !!! دیشب فهمیدم درسته در کنارمی اما انگار از دست دادمت !!!

چقدر دوست دارم هم من همون آدم همیشگی بشم هم تو همون آدم قبلی بشی ( همونی که بشه بهش تکیه کرد ) ...

P.S 3 : هرکی رو خواستید نفرین کنید بگید الهی عاشق شی .

اونی که باید بفهمه می فهمه ( لطفا همشو بخون اما همشو به خودت نگیر ٬ فقط به هایلایت آبی دقت کن که منظورم با شخص خودته ) .

فرمانده ی احساس من ... جز من واست کی میمونه ؟ ٬ جز من کی حاضره بازم بمونه تو سرباز خونه ٬ اون که می گفتش دنیا رو دور سرم می گردونه ٬ ترک دل رو بند نزن شسته اون که سهم اونه

کی تو نگات مهر تورو از توی قلبم بکنم ٬ گفتم ولش کن پسره ٬ این دفعه اونو نشکنم ٬ کم کم بهش بها دادم تا خودشو نشون بده ٬ راستشو گفتی چون یه بار این دفعه رو امون نده .

تو که دوستم نداشتی ... پس چرا تنهام نگذاشتی ؟؟؟ می خواستی زجرم بدی ... با اینکه یاری جز من نداشتی ... حتی عشقم نمی تونی هجی کنی ... باورم نمی شه تو همون یار دیروزی . می خوام ببینم عاشقت کیست ؟؟؟ آب زیر کاه رو دست تو نیست ... گذشت و دل دیوونه تر شد ... دیونه ی روی تو ابلیس ... تو عین بی کسی باهاتم ... بی معرفت به من چی دادی ؟؟؟ گفتی که از یادم نرفتی  ... حالا واسم تو مثل ...

تو که ندیدی خورشیدو پس چرا می خوای بتابی ؟ مگه تو فردا نمی خوای تو یه وجب جا بخوابی ؟ ببین چی کار کرده با من ٬ ریشه ام رو از جا می کنه ٬ وقتی که نفرین می کنم برمیگرده خودمو می زنه ... حالا هر جا که هستی ... پای هرکی نشستی بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود ... آخه ای زخم کاری چرا آروم نداری ؟ چرا می سوزی و می سازی و میگی دردی نداری آخه بگو ؟؟؟ درد نفرین تو از درد این زخم کاری حتی دردهایی که تو تووو زندگی خود داری بدتره ٬ ای درروووو .

گوشاتو وا کن میشنوی صدای خورده های من ... صدای پروو که می گه دلت می خواد بازم بزن .

تو که واسه مردم همش آسمون بی دریغی ... باید بگم خدمتتون نارفیقی ٬ نارفیقی !!!

یادم نمی ره حرفاتو ... یادم نرفته تا هنوز !!! یادمه آتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز .

فکر میکنی کی هستی ؟؟؟ فکر میکنی کی ام من ؟ کودن و خیلی ساده ؟؟؟ یه لاس کش حسابی با کمترین اراده ؟؟؟ این دفعه رو کوبوندی بری بخندی آسون ... دزدیدی دل رو اما بازم زدی به کاه دون ... سر بزارم بیابون ٬ شده برم بمیرم !!! این دفعه راستی راستی دل از تو پس میگیرم ... گنده تر از تو هم هست تو نوبته عزیزم منتظر اشاره است ... میگه هستی به پات میریزم ... حالا فکر میکنی کی ام من ؟؟؟ کودن و خیلی ساده ؟؟؟ یه لاس کش حسابی با کمترین اراده ؟؟؟

تریپ گریه بر ندار ٬ چله ی روزگار منم ... با همه ی گندگی هات ... اشک یخیتو میشکنم . چطور واسه ول گردی هات به درد می خوردم نازنین ؟؟؟ حالا که نوبتم شده هیچی نگو بشین ببین : تعون بی معرفتیهاتو تا وقتی که بودی و بودم رو این دل پس میده . چطور وقت درد و دل سنگ صبور دل منه که می خوای باهاش حرف بزنی ؟؟؟ ولی تا یک دفعه دلم چیزی می خواد میری میشینی یه گوشه ماتم میزنی ؟؟؟ تو که ۳۶۵ روز سال ۳۶۴ روزشو در به دری . برو چترتو سر یکی دیگه وا کن دیگه حوصله ی منو داری سر میبری . یه مشت ارازل ادعا ... آخ که چقدره رو داری ... تو خوشی ها شریک من تو غم ها تنهام میزاری . " حیف اون قلب پاکم که دست تو سپردم ... کاشکی که روز اول توو تنهایی می مردم ! "

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 19:34  توسط شیما