|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|

گفتم غزلی بدهید قصه ای باز ستانید . پایاپای .
و " او " غزلی داد . تمامت راست . اکنون من به او قصه ای میدهم . تضمین آن غزل . اما همه از خیال .
چه ناگهانی آمدی ! درزدی . گفتم : " برو " اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوفتی .
گفتم : " بس است برو . اینجا سنگین است و شلوغ جایی برای تو نیست "
اما نرفتی نشستی و گریه کردی . آنقدر که گونه های من هم خیس شد . آنقدر که در را گشودم و گفتم : " ببین اینجا چقدر شلوغ است و من آن چیزی را که تو میخواهی ندارم که به تو بدهم "
گفتی : " اینجا که رازی نیست . تو چه نداری که بخواهم ؟! "
گفتم : " قلب " و دیدی که آنجا پر بود از گناه و آشوب و سکوت و تاریکی و ترس .
گفتی : " قلبت را نمی خواهم . قلب من مال تو " و من دست هات را در دستهام فشردم تا نگریزی اما فریاد زدم : " برو . برو "
و تو سحر خواندی و من التماس کردم و گفتم : " که چه شود ؟! "
گفتی : " تا همیشه مال من باشی " گفتم : " اینجا نمان . من نمیتوانم "
گفتی : " پس من مال توام تا ابد " و تو چه سبک خندیدی .
اما من تمام وجودم میگریست . گفتم : " آخر چرا من ؟ "
گفتی : " چون سادگی را میتوان در چشم هات خواند . چون میدانم چه سختی ها کشیده ای " بعد چشم ها از میان آن دو قاب جادو کردند .

…
بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک
سبزه های شسته ٬ باران خورده ٬ پاک
آسمان آبی و ابر سپید ٬
برگ های سبز بید ٬
عطر نرگس ٬ رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
...
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار !
...
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ٬
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ !
...
آن روزها چقدر پاک بودیم و بیگناه ...
با یک نگاه عاشق می شدیم
و با یک اشاره دل میباختیم
وقتی به دل بستن خود فکر میکنم
از همه ی آن سادگی ها به خنده می افتم ...
...
ولی نه ! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش
اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت
...
من به یک نگاه دل باختم
و به صد اشاره آن را پاک کردم
میدانم آنچه باید ٬ اتفاق می افتد
من به تقدبر نوشته شده ایمان دارم
و فکر میکنم
آنچه باید ٬ رخ خواهد داد
...
پس خود را به سرنوشت میسپارم
و ایمان دارم
« دل های پاک و بی گناه ٬ تقدیری زیبا دارند .»