تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

 

 

TinyPic image

 

گفتم غزلی بدهید قصه ای باز ستانید . پایاپای .

و " او " غزلی داد . تمامت راست . اکنون من به او قصه ای میدهم . تضمین آن غزل . اما همه از خیال .

 

چه ناگهانی آمدی ! درزدی . گفتم : " برو "  اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوفتی .

گفتم : " بس است برو . اینجا سنگین است و شلوغ جایی برای تو نیست "

اما نرفتی نشستی و گریه کردی . آنقدر که گونه های من هم خیس شد . آنقدر که در را گشودم و گفتم : " ببین اینجا چقدر شلوغ است و من آن چیزی را که تو میخواهی ندارم که به تو بدهم "

گفتی : " اینجا که رازی نیست . تو چه نداری که بخواهم ؟! "

گفتم : " قلب "   و دیدی که آنجا پر بود از گناه و آشوب و سکوت و تاریکی و ترس .

گفتی : " قلبت را نمی خواهم . قلب من مال تو "    و من دست هات را در دستهام فشردم تا نگریزی اما فریاد زدم : " برو . برو "  

و تو سحر خواندی و من التماس کردم  و گفتم : " که چه شود ؟! "

گفتی : " تا همیشه مال من باشی "  گفتم : " اینجا نمان . من نمیتوانم "

گفتی : " پس من مال توام تا ابد "  و تو چه سبک خندیدی .

اما من تمام وجودم میگریست .  گفتم : " آخر چرا من ؟ "

گفتی : " چون سادگی را میتوان در چشم هات خواند . چون میدانم چه سختی ها کشیده ای "  بعد چشم ها از میان آن دو قاب جادو کردند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:57  توسط شیما  | 

 TinyPic image

بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک

سبزه های شسته ٬ باران خورده ٬ پاک

آسمان آبی و ابر سپید ٬

برگ های سبز بید ٬

عطر نرگس ٬ رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار !

...

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ٬

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط شیما  | 

 

... 

 آن روزها چقدر پاک بودیم و بیگناه ...

با یک نگاه عاشق می شدیم

و با یک اشاره دل میباختیم

وقتی به دل بستن خود فکر میکنم

از همه ی آن سادگی ها به خنده می افتم ...

...

ولی نه ! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش

اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت

...

من به یک نگاه دل باختم

و به صد اشاره آن را پاک کردم

میدانم آنچه باید ٬ اتفاق می افتد

من به تقدبر نوشته شده ایمان دارم

و فکر میکنم

آنچه باید ٬ رخ خواهد داد

...

پس خود را به سرنوشت میسپارم

و ایمان دارم

« دل های پاک و بی گناه ٬ تقدیری زیبا دارند .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:30  توسط شیما