|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
نازنین دعوتم کرده به بازی " آرزوها " .
خودم رو گم کرده ام . اصلا نمیدونم شیما کجاست ؟ اما خب فکر که میکنم میبینم بد نیست عادت کنم به این وضع که بی احساس شوم به همه و خشن باشم و حتی ندادم چه مرگم شده ؟ و برایم مهم نباشد هیچ چیز و هیچ کس . و دیگر دلم برای خودم هم نسوزد و گذشته بغض به گلویم نیاورد و تیر نکشد قلبم و داغ نشود پلک هایم . حتی نمیدانم چرا پوستم شده کلفت کلفت کلفت حتی کلفتر از کرگدن که دیگر با شنیدن یک "تو" از او که میگویند عشقم (!!!) است چشمهام پر اشک نشود تا صبح . حتی فحش بشنوم ازش که زیر سوال ببرد شخصیتم و ککم نگزد که حتی اشک که سهل است بگویم به ...و دیگر حتی یک بغض کوتاه نقشارد گلویم و شده ام یک آدم آهنی " بی قلب " و " بی احساس " که اشک هایش شده فریاد و ناسزا با کوچکترین تلنگری . که این منم که با 17 سال سن به اندازه ی زنی 30 ساله می فهمم و خوب گرداند و گرداند و گرداندم روزگار تا شدم این " شیما کیا " که هنوز هم آهسته وحشی میشوم .
و فکر کنم که آنقدر بزرگ شده ام که زیر ابروهایم را بردارم و قرص بخورم مادر ؟!
و فکر کنم آنقدر شجاع شده ام که روزی دیدم " سر خیابان " و ...
گفت : اینها چیست ؟
گفتم : سرخاب و مش و هایلایت است . می آید بهم ؟!
و متورم شود رگ " کاروتید"ش با تاندن و برافروخته شود صورتش از حرص نه عصبانیت !
و بگوید : چه کار میکنی حالا سرخیابان ؟
و بگویم : هیچی به خدا .
و بگوید : زنیکه ی جنده دور برداشتی . می خواهی قحبه بشی ؟
و تف کنم به بختم که تا خرخره در کثافتم و باعث (ش) اوست که هرچه کردم از او دیدم .
آرزوها :
1 – عشق (ی) که به خدا دارم و همین کم سو ایمانم را داشته باشم تا لحظه ی مرگم .
2 – " شیما کیا " رو پیدا کنم و بشم همونی که بودم و دوست داشتم باشم .
3 – پدرم ٬ مادرم ٬ مامان ناهیدم ٬ شاهین (برادرم) و خیلی ها که ذکر نامشون جایز نیست و تمام آدم های دنیا سلامت باشن .
4 – دوباره گریه کنم . ( دلم برای اشک تنگ شده ) !
5 – رشته ای که دوست دارم رو قبول بشم ( پشت کنکور نمونم ) !
6 - ..... ( ؟!؟!؟! )
7 – راحت شم از این منجلابی که گرفتارم تویش تا خرخره !

شاید کسی باور نکند ...
شاید خود تو هم باور نکنی
اما ما - من و تو -
خوشبختیم !
اما مدتی ایست که این افکار پوچ دامن گیرم شده
که این خوشبختی از دست میرود
و فقط این را میدانم که :
" انسان ها حریف سرنوشت نمی شوند . اگر تقدیر بخواهد چیزی را از تو بگیرد به هیچ وجه نمیشود با آن مبارزه کرد "
و این همان اثبات وجود خداست .
من و تو « مهر گیاه » بودیم . میدونید مهر گیاه چیه ؟! یک گیاه که نر و ماده به هم میپیچن و میرن بالا ... اما یه چیزی یا یه کسی یکی از ما دوتا رو از ریشه کشید بیرون . حالا یکی درد میکشه و اون یکی خشک زندگی میکنه . شاید زندگی میکنه اما دیگه سبز نیست !
P.S 1 : یادش بخیر ! 2 اردیبهشت پارسال .
P.S 2 : برای دل شکستن همیشه سنگ لازم نیست . دل به نگاهی سرد هم میشکند !