دلم به حال خودم میسوزد ... آه مادر ! چرا نمیتوانم برایت درد و دل کنم ؟ کاش به پای حرفهایم مینشستی و مادرانه دلداری ام میدادی و با مهربانی میگفتی این حلقه ی زرد نشانه ی بردگی تو نیست .تو هم حق داری . کاش به پشتوانه ی حمایت های تو میتوانستم خودم را از این بند لعنتی خلاص کنم .
بعد اون روز بارونی لعنتی دیگه بهم زنگ نزد و دیگه جواب تلفن هامو نداد . لعنتی باید با من حرف بزنه باید جواب سوالامو بده . باید بگه چرا منو توی این سرما رها کرده . سرما و بلاتکلیفی ... من تنهام سردمه باید بیاد پیشم . باید حرفامو بشنوه . شاید هنوز یک چیزی باقی مونده باشه تو کل این یکسال . کلی حرف و کلی یادگاری ... باید برگرده وگرنه خودم رو میکشم. اگه بفهمم دنبال اون " زنیکه " رفته ./ اگه بفهمم به خاطر اون رفته خودم رو میکشم ! زیر لحاف پشمی سرد بود صدای خوردن یک چیز فلزی به زمین منو صد بار از خواب پروند . لحاف پشمی خاکستری گرمم نمیکرد. دستهای استخونی مردی که از روی زمین بلندم میکرد میلرزید . آسمون گل انداخته بود . کفشهاتو که دیدم فهمیدم برای بردن من اومدی... سرما یک کابوسه من خداحافظی رو ترجیح میدم . باید بیشتر شبیه یک خواب باشه تا بشه فراموشش کرد .