تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

گوش کن شیما !

 

تاحالا بهت هیچی نگفتم اما این بار میگم . همیشه احترامت سرجاش بوده . درسته قبول دارم اشتباه کردم . اما همیشه حرف تو بوده . همیشه تو گفتی ٬ تو زدی ٬ تو رفتی و حتی نگاه نکردی چی کار کردی ؟ حالا یک بار تو گوش کن ...

فکر میکنی کی هستی ؟ نه جداً چرا دور ورت میداره ؟ فکر کردی چه خبره ؟ فکر کردی الان خیلی خودت انسانی که دَم از انسانیت میزنی ؟ فکر کردی ۴ رکعت نماز میخونی دیگه ته بچه با ایمونی ؟ نه اگه کسی بهت نگفته من بهت میگم ٬ هیچ آشغالی نیستی ...

فکر کردی چه خبره ؟ همه برات میمیرن ؟ نه دختر از این خبرها نیست . لوس کردن و ناز کردن هم حدی داره اما وقتی از اون حد میگذره دیگه خیلی چرت و مزخرف میشه . بس کن دیگه . خسته ام کردی . نمیدونم چرا این قدر بد شدی ؟ چرا اینقدر عوض شدی ؟ آخه چه مرگت شده شیما ؟ اما اینو میدونم که حالم از این شخصیت جدیدت به هم میخوره . ببین دختر ٬ بدترین مرض دنیا اینه که آدم از همه طلب کار باشه و این مرض انگاری بدجوری یقه ی تورو گرفته !!!  آخه بیچاره ٬ آخه بدبخت ٬ یکی نیست بگه : آخه تو به چی چی ات می نازی ؟ به قد و بالای رعنات ؟ به سر و سیمای زیبات ؟ به اخلاق نیکوت ؟ یا شاید به مدرک بابا جونت ؟ آخه بچه از فضل پدر تورا چه حاصل ؟ هان ؟ آخه بیچاره توو زندگی ات چی داری ؟  کی رو جز من داری بدبخت ؟ هان ؟ د ِ بگو  . . .

خوبت شد ؟ حالت از خودت به هم خورد ؟ فقط بلدی شعار بدی دختر !  خسته ام کردی . آخه لیاقت نداری بخوام به حرفات فکر کنم . من یکی که تره هم برات خرد نمیکنم  ...  از دیشب هم دیگه شیمایی نمیشناسم . تو مُردی شیما . تو برام مُردی . . .   لعنت به این تاریخ . لعنت به امروز ٬ لعنت به 16 . کاش هیچوقت 16 نبود که همین شانزدهم بدبختم کرد   . . .   یک روزی قدرم رو میدونی که دیره  . . . به خدا یک روز قدرم رو میدونی  ... این روزها دور نیست شیما   ...

( aMir aLi ) .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:0  توسط امیرعلی