تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
 

TinyPic image

 

از نوشتن در وبلاگی که نصفه نیمه فیلتره خسته شدم . با اینکه خیلی " دختران گندم " رو دوست دارم و خیلی خاطره های خوب دارم اینجا . اما باهاش خداحافظی میکنم .

برای همیشه میرم به   =>  :به خدا نامه خواهم نوشت   ( روش کلیک کنید ) .

بلاخره تعطیل شد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:24  توسط شیما 

 

TinyPic image

- خانم کیا ٬ نمره های این ترم شما اصلا خوب نیستند . نگاه کن ۱۶ ٬ ۱۵ ٬ ۱۷ میبینی ؟ هرگز انتظار چنین نمره های افتضاحی را از شما نداشتم . پیش خودم فکر میکردم محال است در درسی کمتر از هجده بیاوری ٬ اما ... تو تمام تصورات من را به هم ریختی ! چرا ؟ علت این همه افت و پس رفت چیست ؟ میخواهی نمرات ترم قبلت را نشانت بدهم ؟ چطور میتوانی برای ریاضی و فیزیک نمره بالا بگیری اما حفظیاتت اینطور ؟

سرم پایین بود و نوک کفشم را روی زمین میکشیدم .

- چه علتی وجود دارد که نمره های بیست شما تبدیل به ۱۶ و ۱۷ شده اند ؟ نمیخواهی چیزی بگویی ؟ تو در یک مدرسه ی نمونه درس میخوانی . باید تلاش کنی .

خواستم چیزی بگویم که متوجه شدم بغض کرده ام . یاد خانم کمال خانی افتادم که پارسال امیر را جلوی مدرسه دیده بود و چقدر سرزنشم کرده بود اما قول داده بود به مادر چیزی نگوید ! با قلبی ریش و آزرده از دفتر بیرون آمدم . چه کسی میفهمید من این روزها چه حالی داشتم .چطور این همه مدت را تحمل کرده ام ؟ چطور ؟ به درک که نمره کم آورده ام ! من باید او را ببینم . چرا تا به حال برای دیدن من اقدامی نکرده ؟ مگر نگفت باید دوستان خوبی برای هم باشیم ؟ پس چطور این همه مدت حال من را نپرسیده است ؟ خسته شده ام . خانم مشاور ! تو چه میدانی ؟ تو چه میدانی همین که تا الان خودم را سر پا نگه داشته ام کار بسیار خارق العاده ای کرده ام . من باید تا به حال مرده باشم . تو از من ۲۰ میخواهی ؟ ۲۰ گرفتن دل آرام میخواهد . بلاخره زدم زیر گریه . آرام و بی صدا .

دیشب که حالم اصلا خوب نبود بعد از اینکه پدر ضربان قلبم را گوش داد گفت : عجیب است که نمیدانی علت افت تحصیلی ات چیست ؟ مطمئنم همان علت است که تو را به این حال و روز وخیم در آورده است .

امروز همه چیز را به مشاورمان گفتم . بعد از اینکه در سکوت به حرفهایم گوش کرد لبخند بر لب آورد و با لحن مهربانی گفت : " همه چیز درست میشود دخترم ٬ یک عاشق بیش از هر چیز باید صبوری پیشه کند ! اگر بخواهی از خودت بیش از حد بیتابی نشان دهی از دست میروی .   عشق به آدم ابهت و آزادگی میبخشد ! نباید باعث خجالت کسی بشود شیما ! سرت را بالا نگه دار . برای سن  و سال تو کمی زود است که عشق را درک کنی ! امیدوارم در مورد احساست اشتباه نکرده باشی ٬ هر احساس زودگذری را نمیتوتن گفت عشق . "

 

ای قلب بی شرم ! یادت رفت چگونه با نگاهی خود را باختی و ارزنده ترین گوهر هستی ات را در کام عشقی بی فرجام ٬ به تاراج دادی ؟ یادت هست در میان آن دستان بی رحم تا چه حد از خود بی خود شدی و میگفتی عشق همین است ٬ خواستن همین است ! افسوس ! هوس را زیر لعاب خوشرنگی به تو تقدیم کرده بودند و تو چه خوش خیال گفتی عاشق هستی . ای قلب بی شرم ! با این همه تیرگی که از بار گناهی که سرتاسر وجودت را فراگرفته شایسته ی عشق واقعی نیستی ! تو لایق نگاه پاک و پر محبت هیچ کس نیستی . پس بیخود خودت را گول نزن . تو برای همیشه از دست رفته ای .  ای قلب بی شرم ! صبر کن ! پیش از آنکه خودت را ببازی خوب بیاندیش . چه داری در کف اخلاص که رو کنی ؟ تو که گوشه گوشه ی وجود معصومت را ٬ نقاط تیره پوشانده است . ای تقاص هرزگی های توست .           ای قلب بی شرم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:16  توسط شیما  | 

 

TinyPic image

نازنین دعوتم کرده به بازی " آرزوها " .

خودم رو گم کرده ام . اصلا نمیدونم شیما کجاست ؟ اما خب فکر که میکنم میبینم بد نیست عادت کنم به این وضع که بی احساس شوم به همه و خشن باشم و حتی ندادم چه مرگم شده ؟ و برایم مهم نباشد هیچ چیز و هیچ کس . و دیگر دلم برای خودم هم نسوزد و گذشته بغض به گلویم نیاورد و تیر نکشد قلبم و داغ نشود پلک هایم . حتی نمیدانم چرا پوستم شده کلفت کلفت کلفت  حتی کلفتر از کرگدن که دیگر با شنیدن یک "تو" از او که میگویند عشقم (!!!) است چشمهام پر اشک نشود تا صبح .  حتی فحش بشنوم ازش که زیر سوال ببرد شخصیتم و ککم نگزد که حتی اشک که سهل است بگویم به ...و دیگر حتی یک بغض کوتاه نقشارد گلویم و شده ام یک آدم آهنی " بی قلب " و " بی احساس " که اشک هایش شده فریاد و ناسزا با کوچکترین تلنگری . که این منم که با 17 سال سن به اندازه ی زنی 30 ساله می فهمم و خوب گرداند و گرداند و گرداندم روزگار تا شدم این " شیما کیا "  که هنوز هم آهسته وحشی میشوم .

و فکر کنم که آنقدر بزرگ شده ام که زیر ابروهایم را بردارم و قرص بخورم مادر ؟!

و فکر کنم آنقدر شجاع شده ام که روزی دیدم " سر خیابان " و ...

گفت : اینها چیست ؟

گفتم : سرخاب و مش و هایلایت است . می آید بهم ؟!

و متورم شود رگ " کاروتید"ش با تاندن و برافروخته شود صورتش از حرص نه عصبانیت !

و بگوید : چه کار میکنی حالا سرخیابان ؟

و بگویم : هیچی به خدا .

و بگوید : زنیکه ی جنده دور برداشتی . می خواهی قحبه بشی ؟

و تف کنم به بختم که تا خرخره در کثافتم و باعث (ش) اوست که هرچه کردم از او دیدم .

 

آرزوها :

1 – عشق (ی) که به خدا دارم و همین کم سو ایمانم را داشته باشم تا لحظه ی مرگم .

2 – " شیما کیا " رو پیدا کنم و بشم همونی که بودم و دوست داشتم باشم .

3 – پدرم ٬  مادرم ٬ مامان ناهیدم ٬ شاهین (برادرم) و خیلی ها که ذکر نامشون جایز نیست و تمام آدم های دنیا سلامت باشن .

4 – دوباره گریه کنم . ( دلم برای اشک تنگ شده ) !

5 – رشته ای که دوست دارم رو قبول بشم ( پشت کنکور نمونم ) !

6 -  .....  ( ؟!؟!؟! )

7 – راحت شم از این منجلابی که گرفتارم تویش تا خرخره !

 

 آرزو کنید  : aMir EviL ٬ امیرارسلان ٬ رهگذر ٬ جزامی ٬ شاهزاده ی عاصی .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:1  توسط شیما 

TinyPic image

 

شاید کسی باور نکند ...

شاید خود تو هم باور نکنی

اما ما    - من و تو -

خوشبختیم !

اما مدتی ایست که این افکار پوچ دامن گیرم شده

که این خوشبختی از دست میرود

و فقط این را میدانم که :

" انسان ها حریف سرنوشت نمی شوند . اگر تقدیر بخواهد چیزی را از تو بگیرد به هیچ وجه نمیشود با آن مبارزه کرد "

و این همان اثبات وجود خداست .

من و تو « مهر گیاه » بودیم . میدونید مهر گیاه چیه ؟! یک گیاه که نر و ماده به هم میپیچن و میرن بالا ... اما یه چیزی یا یه کسی یکی از ما دوتا رو از ریشه کشید بیرون . حالا یکی درد میکشه و اون یکی خشک زندگی میکنه . شاید زندگی میکنه اما دیگه سبز نیست !

 

P.S 1 : یادش بخیر ! 2 اردیبهشت پارسال .

 

P.S 2 : برای دل شکستن همیشه سنگ لازم نیست . دل به نگاهی سرد هم میشکند !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:57  توسط شیما 

 

 

TinyPic image

 

گفتم غزلی بدهید قصه ای باز ستانید . پایاپای .

و " او " غزلی داد . تمامت راست . اکنون من به او قصه ای میدهم . تضمین آن غزل . اما همه از خیال .

 

چه ناگهانی آمدی ! درزدی . گفتم : " برو "  اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوفتی .

گفتم : " بس است برو . اینجا سنگین است و شلوغ جایی برای تو نیست "

اما نرفتی نشستی و گریه کردی . آنقدر که گونه های من هم خیس شد . آنقدر که در را گشودم و گفتم : " ببین اینجا چقدر شلوغ است و من آن چیزی را که تو میخواهی ندارم که به تو بدهم "

گفتی : " اینجا که رازی نیست . تو چه نداری که بخواهم ؟! "

گفتم : " قلب "   و دیدی که آنجا پر بود از گناه و آشوب و سکوت و تاریکی و ترس .

گفتی : " قلبت را نمی خواهم . قلب من مال تو "    و من دست هات را در دستهام فشردم تا نگریزی اما فریاد زدم : " برو . برو "  

و تو سحر خواندی و من التماس کردم  و گفتم : " که چه شود ؟! "

گفتی : " تا همیشه مال من باشی "  گفتم : " اینجا نمان . من نمیتوانم "

گفتی : " پس من مال توام تا ابد "  و تو چه سبک خندیدی .

اما من تمام وجودم میگریست .  گفتم : " آخر چرا من ؟ "

گفتی : " چون سادگی را میتوان در چشم هات خواند . چون میدانم چه سختی ها کشیده ای "  بعد چشم ها از میان آن دو قاب جادو کردند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:57  توسط شیما  | 

 TinyPic image

بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک

سبزه های شسته ٬ باران خورده ٬ پاک

آسمان آبی و ابر سپید ٬

برگ های سبز بید ٬

عطر نرگس ٬ رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار !

...

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ٬

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط شیما  | 

 

... 

 آن روزها چقدر پاک بودیم و بیگناه ...

با یک نگاه عاشق می شدیم

و با یک اشاره دل میباختیم

وقتی به دل بستن خود فکر میکنم

از همه ی آن سادگی ها به خنده می افتم ...

...

ولی نه ! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش

اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت

...

من به یک نگاه دل باختم

و به صد اشاره آن را پاک کردم

میدانم آنچه باید ٬ اتفاق می افتد

من به تقدبر نوشته شده ایمان دارم

و فکر میکنم

آنچه باید ٬ رخ خواهد داد

...

پس خود را به سرنوشت میسپارم

و ایمان دارم

« دل های پاک و بی گناه ٬ تقدیری زیبا دارند .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:30  توسط شیما 

 

امسال سال هزار و سیصد و عشق است ...

سال نو مبارک ! فرمانروای شریف  !

بهار آمده و سال تازه شده ! در این چند ساله هنگام تبریک گفتن ِ سال نو به دوستان و اقوام میگفتم : صد سال بِه از این سال ها . چون سالهای خوبی را نمیگذراندم ! سال های تنهایی و تنهایی و تنهایی ... ولی در عید امسال این عبارت بر زبانم نمیچرخد ٬ چون تو در کنار منی ! سال ِ گذشته از بهترین سالهای زندگی ام بود . گرچه بدی هایی داشت ٬ اما نمیتوانم خوبی هایش را انکار کنم . و فقط خوبی اش برای این بود که تورا دیدم و شناختم .

عید امسال سرخوش تر از همیشه خواهم بود . پیش از ظهر یک ساعت تمام گریه کردم و الان سرخوشم ! قطره های اشک اگر از دغدغه زاده شده باشند گران بها هستند . نزار قبانی شاعر سوری گفته : انسان بدون اندوه ٬ تنها سایه ای از انسان است . حالا از تو میخواهم امسال پر کار تر از همیشه باشی . باید بی امان کار کنیم ٬ حتی آنقدر که گاهی فرصت گفتن دوستت دارم را هم نداشته باشیم . تو با پرکاری ات و رسیدن به درسها و موفقیتت به من نشان میدهی که دوستم داری و من این را از تو میخواهم و من با تلاش بیشترم این را به تو میفهمانم .پس تلاش را از یاد مبر ! گریستن را از یاد نبر .  

و بیا همین ابتدای سال با هم عهد کنیم که وقتی تمام شد صادقانه بگوییم تمام شد . بیا روی خطوط راه برویم . و تا آنجایی که ممکن است و در حد تحمل مان است روی خطوط بمانیم . و اگر زمانی خواستیم از روی خطوط بیرون بیایم ٬ صاف بیاییم و به هم بگوییم . من هم در انتهای این پست خلاصه ی همه ی نوشته هایم را برایت مینویسم : دوستت دارم ! تصویرگر رویاها و آرزوهای ناب ! 

 

  ...

- بخواب فرمانروای من .

آرامش را به چشمانت بسپار .

: نمیتوانم دختر گندم !

- سعی کن به رویاهای قشنگ فکر کن ٬ به ماه فکر کن .

: ماه تویی .

- مادرت را ببوس و بگو برایمان دعا کند .

...

مادر را بوسیدم و گفتم عزیزی گفته با خدا درد و دل کن !

مادر گفت : او را در خواب دیدم .

قشنگ بود .

گفتم : مثل ماه ؟

مادر گفت : به رضای دلش روزگار خواهد چرخید ٬ حتم دارم !

گفتم : همان که ماه من است ؟

مادر گفت : همان که دل به تو سپرده و دریاست .

من هم خوابیدم دختر گندم ٬

و در خواب آتشی بود و دریایی

و دلی خیس از عطر نگاه تو !

 

P.S 1 : نوروز ۱۳۸۶ رو به همه ی ایرانی های عزیز کشور عزیزم یا به تمام ایرانی های سراسر دنیا تبریک میگم و امیدوارم نوروز ۸۶ بهترین نوروز و بهترین سال برای همه باشه از ابتدای عمرشون . من که کوچکتر از همه ی همه تون هستم ٬ اما میخوام بگم بییاید امسال  یاد خدا را فراموش نکنیم ازش یاری بخواییم و بهش توکل کنیم و هرگز فراموشش نکنیم . و مطمئنم تا یاد خدا توی دل ها باشه چراغ هیچ دلی خاموش نمیشه . به قول یکی از دوستان ٬ امسال سال خوک هست . خوک صورتیه . پس سال ۸۶ همتون صورتی باشه . لحظه ی تحویل سال دختر گندم رو یادتون نره . همیشه محتاج دعام . سال ۸۶ سال خوشبختی است . بیایید یاد بگیرم تموم کسایی که ازشون کینه داریم رو هنگام تحویل سال ببخشیمشون و رهاشون کنیم .

P.S 2 : میگن   " دختران گندم "   فیلتر شده . خودمم از آمار وبلاگ میفهمم . اما مهم نیست من برای خودم مینویسم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:27  توسط شیما  | 

میدونم برات عجیبه / این همه اصرار و خواهش / این همه خواستن دستات / بدون حتی نوازش / میدونم که خنده داره / واسه تو گریه ی دردم / میگذری از من و میری اما باز من بر میگردم / میدونم برات عجیبه / مرگ اون همه غرورم / پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم ؟ / میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم / دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم / میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم  ؟ / وقتی نیستیَم یک جور با خیالت راضی میشم / میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم ؟ / چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام / میمیرم اگه نباشی ٬ بی تو من بدجوری تنهام / میدونم یک روز میفهمی ٬ روزی که دنیا رو گشتی / من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی /

شعر بالا انگار شرح حال خودمه ٬ آره خسته شدم . به خدا بزرگش نمیکنم . اما بعضی وقت ها از خودم بدم می آید . از همه بدم می آد . از همه ی همه ! همه ی کسایی که اطرافم هستن . بعد سعی میکنم آروم بشم . سعی میکنم به هیچی فکر نکنم . اما نمیشه  . . .   نمیدونم نمیفهمم من چرا به دنیا اومدم ؟ تو این دنیا فقط جای من خالی بود ؟ آخه من که سهمی ندارم . تو این دنیا هیچی ندارم . همه ی آدمها یک امیدی دارن . یه ستاره دارن . اما من هیچی ندارم . خدایا آخه چرا من باید به دنیا می اومدم ؟ کاش همون پارسال میمردم . حیف که دیگه از این جرائت ها ندارم . از تموم دنیا خسته م . نمیدونم آخرش چی مشه ؟ خدا هم انگار منو یادش رفته . تقسیر خودمه . خودم بنده ی بدی شدم . به خدا من بد نبودم . شما شاهدین من 2 ماه پیش بد نبودم . بدم کردن . من نمیخواستم اینجوری بشه . خدایا من نمیخواستم . به بزرگیت قسم من داشتم زندگیمو میکردم . با امید یاری تو و بعدش یک بنده ی تو . حالا شاید من لیاقت اون همه خوبی و راحتی رو نداشتم که به اشارتی ازم گرفتی . اما بازم شکرت که تمام کارهات حکمتی داره و تو عادل کاملی . حتما عدالتت در مورد من این جور بوده که اونو نداشته باشم و همیشه زندگی م افتضاح باشه . شاید اینجوری برام عادلانه تره . شاید عدلت برای من اینه که همیشه بسوزم به خاطر چیزهایی که ندارم یا از دست دادم . من تمام ارزش و اعتبارم رو از دست دادم . به خاطرش حاضر بودم هر کاری بکنم . اما حالا میبینم هم اون رو از دست دادم هم تمام کسایی رو که به خاطر اون رنجوندمشون . حتی پدر و مادرم . پدرم که یک زمانی بهترین دوستم بود . من عاشق پدر بودم . اما حالا بابا هم دوستم نداره  . . .  من به خاطر اون از همه چیزم گذشتم و به هیچی نرسیدم . مثل یک سراب بود اون برام . که برای رسیدن بهش دویدم و هر کاری کردم اما وقتی رسیدم هیچی ندیدم . تمام  تلاشم برای رسیدن به اون سراب بیهوده بود .

میخوام خوب باشم . میخوام دوباره شروع کنم . از اول . اما تنهایی . تنهای تنهای تنها  . . .  خدایا کمکم میکنی ؟؟؟  میخوام بشم  شیمای 2 سال پیش . میخوام همیشه بخندم . میخوام زندگی کنم . میخوام بازم عاشق بابا باشم . میخوام دوست داشته باشم زندگی کنم . می خوام درس بخونم . میخوام خودم باشم . خود خودم . میخوام شیما باشم . نه اینکه برای بقیه تظاهر کنم . میخوام برای خودم زندگی کنم . میخوام دیگه سردرد نگیرم . میخوام بازم شبها تا سرم رو میگذارم روی بالشتم خوابم ببره . نه اینکه تا نیمه شب از درد ناله کنم . میخوام شبها بدون قرص خوابم ببره . میخوام بچگی کنم . میخوام امسال بهار زندگی کنم . میخوام سال 86 سال خوبی باشه . 6 روز دیگه بهاره و من عاشق بهارم . میخوام بهار رو ببینم . میخوام تمام خاطره هایی رو که از بهار دارم بریزم دور . می دونم با اومدن بهار دیوونه تر میشم . اما باید فراموش کنم . دوست دارم جبران کنم تمام بدی هایی رو که به همه کردم به خاطر اون . میخوام از نو بسازم سابقه ام رو .

 

این دبیرستانی که الان میرم تموم دیواراش برام خاطرس . خاطره های تلخ و یاد آور دو نفر که بد بهشون علاقه پیدا کردم . پشتم رو خالی کردن . یکی زودتر یکی دیرتر .

امروز روز آخر مدرسه بود و به عبارتی تعطیلاتمون شروع شد . ماهم همگی با بچه های قدیمی راه افتادیم پیاده رفتم تا مدرسه ی راهنمایی مون . اول از همه دم در معلم ادبیاتمون رو دیدم . وای که چقدر خاطره داشتم باهاش . وقتی رفتیم داخل تموم خاطرات بچگی هام برام زندگی شد . اون موقع پر از شور بودیم و شاد . زندگی میکردیم و بچگی میکردیم . اما حالا هر کدوممون داریم تاوان یک اشتباه زندگی مون رو میدیم . تمام اون راهروها و در و دیوار مدرسه برام خاطره است . بهترین و خوشترین سالهای زندگی ام توی اون مدرسه بود و چه زود گذشت . و نفهمیدم چگونه گذشت . چقدر اشک ریختم امروز و چقدر دلم میخواست که میشد زمان رو به عقب برگردوند تا بشه یک اشتباه که تموم زندگی رو خراب میکنه و تک تک لحظه های خوبت رو ازت میگیره تکرار نکرد . میگن هیچ وقت برای جبران گذشته دیر نیست . اما عزم راسخ میخواد .

خدایا من تصمیمم رو گرفتم . حالا توکل به تو . کمکم میکنی ؟؟؟

 

خداوند میفرماید :

ای پسر عمران ! هرگاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به او گوش میسپرم که گویی بنده ای جز او ندارم . اما شگفتا بنده ام همه را چنان میخواند گه گویی همه خدای اویند جز من !

 

 

اشتباه کردم خدایا . من جز تو را خواندم اما حالا به سویت برمیگردم . می بخشی ؟

موسی خوشبخت است.  کسی که خدا در بیست سوره ی قران درباره اش حرف زده و 136 بار اسمش را تلفظ کرده و کسی که تنها انسانی است که صدای خدا رو شنیده حتما خوشبخت است .

منم میتونم خوشبخت باشم   ؟؟؟

 

 

...

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز

نه این صداقت حرفی ٬ که میان سکوت میان دو گل شب بوست ٬

نه هیچ چیز ٬ مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند .

و فکر میکنم این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد .

...

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ٬ تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

...

- چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی .

- چقدر هم تنها

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی .

- و دچار یعنی ؟

- عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک ٬ دچار آبی دریای بیکران باشد .

همیشه فاصله ای هست .

و عشق صدای فاصله هاست .

فاصله هایی که غرق ابهامند .

- همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .

...

عبور باید کرد

صدای باد می آید ٬ عبور باید کرد

و من مسافرم ٬ ای بادهای همواره !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:4  توسط شیما  | 

( اگر میخواهید نیمه کاره خواندنش را رها کنید یا نمیدانید عشق چیست . این پست این وبلاگ را نخوانید . )

بعد از اون دوبار که خیلی ناراحت بود و من سعی میکردم آرامش کنم ٬ یک بار دیگه هم نیمه شب زنگ زد . درست یادمه همه خواب بودن و من بی خواب یاد از یاد او . صدای تنفس آرامش و صدای زیباش دلم رو لرزوند . اون شب هم صحبت ما فقط سلام و خداحافظی شد . تا دو سه بار دیگه هم که زنگ زد صحبت من و اون فقط سلام بود و خداحافظی . نه اون تونست حرفی که توی دلش بود را بگوید نه من .از سادگی کلامش خوشم اومد . یک بار دیدمش  بعد از یک مدت طولانی . باورم نمیکردم من شیما ٬ دختر مغرور و سنگین ِ همیشه ٬ قبول کنم . اون روز که باهاش قرار داشتم از صبح حسابی با موهام ور رفتم . کوچه ی پشتی مدرسمون . نمیدونم چرا وقتی دیدمش انگار قلبم از جا کنده شد . باور نمیکردم . اما جرائت نمیکردم جلو برم . دیبا میگفت برم جلو اون امیر توست همون که مدتها انتظارش رو میکشیدی ٬ حالا در قدمی توست . دیگه چی میخوای ؟  جلو رفتم . کنارش انگار نفس کشیدن یادم رفت . به خودم جرائت دادم . توی چشماش نگاه کردم .نیم رخش اخم آلود بود . ساده لباس پوشیده بود . نگاهش زیبا بود . شاید باور نکنید اما در تمام عمرم انسانی به زیبایی اون ندیدم . همون بار که دیدمش انگار هزار سال بود میشناختمش . انگار همیشه منتظرش بودم . من عاشق نگاهش شدم . چون قشنگ بود . حاضر شدم تموم زندگی ام رو براش بزارم ( که هنوزم گذاشتم ) و با خودم عهد کردم . اون با همون چند بار تماس کوتاه ٬ با همان یکبار قرار دلم رو ازم گرفت . با موبایلم هرشب بهش زنگ میزدم . شنیدن صدای اون هر شب برام واجب شده بود .و زنگ زدن هر روز و هر لحظه ام که گویی برام واجب بود پیوند عمیقی بین ما ایجاد کرد . پسر ساده و سنگینی ( چه خر بودم ) به نظرم رسید . زیاد حرف نمیزدم و اجازه میدادم که او هرچه با تمام دلش میخواهد بگوید و او هم چه قشنگ میگفت ... به هم خو گرفتیم  . یه جورایی در سکوت . من بیشتر نمیدونم چرا حس کردم از چیزی رنج میبره . هر روز و هر ساعت بر شدت عشق من افزوده میشد . اون اوایل اون دوری میکرد اما بعد از ۴ ماه که ارتباط ما فقط تلفن بود و یک بار قرار ٬ اون هم به من نزدیک شد . اون قدر از عشق براش حرف زدم که اون هم عاشق شد .  اون روزها باور نمیکردم عاشق تر از من و اون وجود داشته باشه . زندگیم شد امیر . تمام مدت منتظر شنیدن صدای اون بودم . گاهی شبها بی دلیل از پشت گوشی گریه می کرد ( !!! ) میگفت به خاطر من گریه میکنه و منم از این همه احساس او دیوانه میشدم . این قدر ساده بود که مرا دیوانه میکرد . ساده میپوشید و ساده میدید و ساده حرف میزد . هنوزم اون ۲ تا شاخه گل رز قرمز و اون دسته گلش رو دارم . اون برام خاص بود . هر روز بارها و بارها بهم میگفت : دوستت دارم . گریه میکرد . وسایلش رو میبوییدم و میبوسیدم و پنهان میکردم . من شبها با صدای اون به خواب میرفتم و وقتی کنارم بود شاد و آرام بودم  . واقعا بعضی وقتها از عشق خودم به امیر میترسیدم . راست میگن عشق آدم رو کور میکنه . عشق اون هم من رو کور کرده بود . درسم و خانوادم همه فدای اون شد . هیچ وقت نخواستم ازش سو ء استفاده کنم و ازش چیزی بخوام . حتی عشق داغ اون رو نسبت به خودم توی چشماش میدیدم . برایش قانونی وجود نداشت ٬ هروقت میخواست میخورد هر وقت میخواست حرف میزد و هر وقت میخواست سکوت میکرد . هر وقت میخواست میخندید و هروقت میخواست فریاد میزد .و تا هروقت میخواست نگاهم میکرد . بی هیچ نشانه ی غمی در چهره . بیخیال و خندان و شلوغ . بینظم بود . من و اون درهم حل شدیم . چنان نزدیک که در باور کسی نمی گنجید . اون قدر که به اون اعتماد داشتم به خودم نداشتم .اگر یک لحظه دیر زنگ میزد یا دیر سر قرار میاومد اشک توی چشمام جمع میشد . امیر برام بوی گل نرگس میداد  . عشق ما هیچ سدی را نمیشناخت و از همه چیز گذشت و به بالاترین اوجش رسید . وقتی آدم عاشق بشه نمیتون تا آخر عمر اون عشق رو از یاد ببره . لحظه به لحظه ی زندگی اش . هر جا که بره تصویری از اون عشق میبینه . جایی نیست که من برم و امیر وجود نداشته باشه . اما من عاشق امیری هستم که با نگاه ساده اش منو نگاه میکرد . نگاهی که پر از صداقت بود و عشق . اون عشق مثل الماس بود اما یک دفعه خورد شد و درونم فرو رفت  و باعث خراش بیشتری شد و هی آزارم میده و رنج میکشم . 

اما حالا تموم وجود من نفرته ... خیلی وقته دارم سعی میکنم فراموشش کنم و میخوام انتقام بگیرم اما عقلم مانع میشه . من خودم دارم عذاب میکشم . انگار توی جهنم باشم .من شاید برای تحصیل به خارج میرفتم . پدرم خیلی دوست داشت برم اما نرفتم به خاطر اون به همه چیز پشت پا زدم .روزایی از عمرم رو به عشق اون خوابیدم و به عشق اون بیدار شدم . عشق من بزرگ بود و پاک اما عشق اون ... همه فهمیدن که دوستی من و اون یک دوستی ساده نیست . یه عشق بزرگ بود . هنوز نگاه هاش رو اون روزهای آخر یادمه . سرد و بیروح . انگار که از روی اجباری بیاد و بره . انگار از روی اجبار حرف بزنه و بشنوه .تهمت میزد بعدها فهمیدم هر آنچه که خودش میکرد رو به من نسبت میداد . تا اون روز لعنتی که تموم زندگی ام رو خراب کرد . چیزهایی شنیدم که به خوابم نمیدیدم ( !!! ) کی باور میکرد امیر ساده و مظلوم حالا ؟ اون پسر نقاب داشت . از هرکس تونستم پرسیدم . هر کس . اما درست بود . نمیخواستم بشنوم . نمیخواستم ببینم . از دروغ هاش ناراحت نبودم . عذاب میکشیدم . دو روز که گذشت انگار دو سال از عمرم گذشت . من که نفسم رو از اون میگرفتم خفه شدم . من موندم و هزار تا سوال بی جواب که روی دلم سنگینی میکرد . گفته بود قلبم رو میخواد منم قلبم رو کشیدم بیرون و گذاشتم کف دستم اما اون نگرفت . زیر پاش لهش کرد و من موندم و یه سینه ی خالی . دیگه نه میشه قلب رو جا بزارم و برم ٬ نه راه اومده رو بگردم . بی دل بی قلب  . . .  اون شب انگار یکی با دو دست گلوم رو فشار میداد آرزو داشتم بیاد و بگه همه دروغ میگن . بیاد بگه اینها مزخرفه . اما اون همه ی اونها رو تایید کرد . گفت : همه ی اونها حقیقته . آخرین جمله ای که از امیر خودم شنیدم همین بود . انگار یکی محکم کوبید توی سرم . همه چیز از ذهنم پرید . و مطمئنم که صدای خورد شدنم رو شنید . حرفهایی رو زد که حاضر بودم بمیرم و نشنوم . اگه می اومد و بهم میگفت : شیما دوستت ندارم برام شیرین تر بود . دیگه فقط قرص بود و آمپول و درد .و گیجی و فریاد و زجه و ناله  و اشک های مادرم که تو چت شده ؟ من فقط ازش صداقت خواستم . اما اون تک تک حرفاش دروغ بود . ( بعد از ۴۳ روز سکوت ) .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:46  توسط شیما 

صدام رو میشنفی ؟ میشی یه پیر مرد آب زیپوی عوضی بوگندو . کافیه دور تند نگات کنن ٬ همین که دور تند نگات کنن میفهمن چه گندی زده اند . میفهمن چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده اند . حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره بری ؟ قراره چه غلطی بکنی که دیگرون نکرده اند ؟

( هووووی ٬ با خود ِ خودتم )  :  از یه طرف تا چشمت به یکی افتاد ٬ اولین کاری که میکنی ٬ یعنی آسونترین کاری که میکنی اینه که عاشق میشی ٬ لعنت به تو و کارهات که هیشکی ازش سر در نمیآره !
عاشق میشی ٬ عروسی میکنی ٬ بچه دار میشی ٬ و بعد حالتون از هم بهم میخوره و طلاق میگیرید .
گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشی .
لعنت به همتون ٬ لعنت به همتون که حتی مثل مرغابی ها هم نمیتونید فقط با یکی باشید !
!!

همش هفتاد ٬ هشتاد سال  . . .

یعنی اگر شناس بیاری ٬ اگر ریق ِ رحمت رو سر نکشی ٬خیلی که توی این خراب شده باسی هفتاد ٬ هشتاد سال بیشتر نیست ...

لامسب اگه هفتصد سال میموندی چی کار میکردی  ؟؟؟  گمونم خونم رو توی شیشه میکردی ... گرچه همین حالاشم داری میکنی . یعنی غلطی هست که نکرده باشی  ؟؟؟   به شرفم قسم که هر کاری که خواستی کردی . اگه هم نکردی لابد نتونستی بکنی . مطمئنم از سردلسوزی برای من نبوده ...             حکما عرضه اش رو نداشتی  . . .

آهای   . . .

با توهستم . با تو که فکر میکنی دهان آسمان باز شده و تنها تو افتادی پایین ٬ اگه تاحالا کسی بهت نگفته من بهت میگم که هیچ ... نیستی . حیف این زمین که زیر پای توست ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:8  توسط شیما  | 

هوس تنهایی کرده ام . جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائم بگوید : « دوستت دارم ٬ دوستت دارم ٬ دوستت دارم . » و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : « بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم . بگو ازت متنفرم ٬ بگو برو گم شو . » و او با بغض بگوید : « دوستت ندارم ٬ از تو متنفرم ٬ برو گم شو ! » و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آهسته بگوید : « هرچه گفتم دروغ بود ٬ دوستت دارم ٬ دوستت دارم . » و من دوباره سنگین شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی دادنش شروع شود و من التماس کنم که بگوید دوستت ندارم . بس که عاشقت هستم از تو متنفرم . میگویم از تو متنفرم تا بخندی . و بعد بپرسد : « حالا سبک شدی شیما ؟ » و من بگویم : « نه ! رفتن ات ٬ آمدن ات ٬ خنده ات ٬ گریه ات ٬ قهرت ٬ آشتی ات ٬ عشق ات ٬ نفرت ات ٬ دوری ات ٬ نزدیکی ات ٬ صدایت ٬ وای صدایت ٬ سکوت ات ٬ یادت ٬ فراموشی ات ٬ مهرت ٬ کینه ات ٬ و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است ٬ سنگین است ٬ سنگین است ! میفهمی ؟ این همان نه راه پس داشتن است و نه راه پیش . اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد . اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند ... »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:16  توسط شیما 

 

The Newton’s Lows 1    

 

 

قانون سوم نیوتون : « هرگاه جسمی به جسم دیگر نیرو وارد کند ٬ جسم دوم هم به جسم اول نیرویی برابر آن ٬ ولی در خلاف جهت وارد میکند . »

اگر نیرویی که جسم اول به دوم وارد میکند را « عمل » و نیرویی که جسم دوم به جسم اول وارد میکند را « عکس العمل » بگوییم از این تعریف چنان حاصل میشود که :

هر عملی ٬ عکس العملی دارد . و این دو نیرو همیشه هم اندازه ٬ هم راستا و در سوهای مخالفند .

پس ~~~>  عمل = عکس العمل

من به خاطر تو از قوانین ثابت شده ی علمی و طبیعت هم گذشته ام .

کجا « عکس العمل ِ من » به اندازه ی عمل  اعمال تو بود ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط شیما  | 

 فکر می کنی با این حرفها, برای من باز هم آفتاب می شود ؟

نگاه کن غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

و با این حرفهای تو

همه ی امید من,نقش بر آب می شود ...

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

 

 

  • جوابت :  نزدیک تو می آیم ٬ بوی بیابان میشنوم ٬ به تو میرسم    - تنها میشوم !

کنار تو تنها تر شده ام !

از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است .

از " من تا من " تو گسترده ای .

با تو برخوردم ٬ به راز پرستش پیوستم .

مرا راهی از تو "ب ِ دَر " نیست .

زمین باران را صدا میزند ٬ من تُرا .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:9  توسط شیما  | 

باور کن دارم عادت می کنم به این اوضاع مسخره

اگر چند روز دیگر بتوانم عکست را نگاه نکنم

مطمئن هستم که به موفقیت بزرگی دست پیدا کرده ام.

فکر می کنم اگر آدم از کسی یک یادگاری داشته باشد دیرتر فراموش بکند آن شخص را .

ممکن است وقتی به آن یادگاری نگاه می کند یادش بیفتد خیلی چیزها ...

کلا یادگاری ها را دوست دارم

ولی نمی دانم چرا هیچ یادگاری پیدا نمی کنم از تو ؟

فقط یک مشت خاطره مانده

که آن هم هر روز دارد کم رنگ تر می شود

نمی شود توقع داشت