|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
هر روز صبح آدم غریبه ای رو توی آینه می بینم که بعد از شونه کردن موهای قهوه ای رنگش چند لحظه نگاه عمیقی بهم می کنه ... نگاهی که بعضی وقتها من رو می ترسونه چیزیه که مدتهاست میخواد بهم بگه! ولی فهمیدنش برای من خیلی سخته با اینکه با تمام وجود نگاهش می کنم ولی بی فایدست ...
تکرار این موضوع من رو حسابی عذاب می ده ، و فکرش شبها خواب رو ازمن می گیره ... گاهی وقتها میخوام داد بزنم و کمک بخوام! ولی آخه اگه کسی هم پیدا بشه و بخواد کمکم کنه ، باید بهش چی بگم ...
تنها چیزی که می تونم دربارش بگم اینه که ، اون آدم عجیبیه ! البته اگه یه آدم باشه معلوم نیست از من چی میخواد!...یا اینکه چرا تنهام نمی ذاره !...تا کی باید تحملش کنم!
واقعا نمی دونم... شاید ظرفیت فکر کردن به این موضوع رو دیگه نداشته باشم ... ای کاش حداقل کمی باهام حرف میزد!...آخه بدجوری احساس تنهایی میکنم ...
براتون میگم ... آخه دیگه خسته شدم ...
نمی دونم چی بگم ؟! از چی بنویسم ؟! ... چه زود یه هفته از مهر ماه گذشت ... واقعا سریع و مثل باد ..
آره انگار همین دیروز بود که رفتیم کلاس اول ... دبستان رو میگم ... چه روزهای قشنگی بود ... چه روزهای شادی ... واقعا از زندگی چی می خواستیم ؟! اصلا چی میفهمیدیم ؟
بگذریم ...
شنبه ... اول مهر 1385 ... دبیرستان الزهرا ... 1-2 تجربی ... ( حالا همتون تو دلتون میگید میخواد دکتر بشه ... اما نه از این خبرا نیست فقط دستوری بود که توسط من اجرا شد ! )
زندگی طوریه که همیشه به میل ما نیست اما انسان عادت میکنه یعنی باید عادت کنه به همه ی خوبی ها و بدیهاش به همه ی سختی ها و یا بهتر بگم به تمام چیزهایی که براش ناخوشاینده !
پارسال همین موقع ها بود که برای اولین بار پامو به محلی به اسم دبیرستان گذاشتم ... تنها بودم ... شاید خیلی هاتون احساسمو درک کنید یا با من هم احساس بوده باشید ..
اما منم کم کم توی تنهایی هام دختری رو پیدا کردم ... به نظرم جذاب و گیرا بود و با اعتماد به نفس !
بعد از دیبا هم با " اون " آشنا شدم ... بعد مدت کوتاهی می تونم بگم بهترین دوستای زندگی ام شدن ... اما فهمیدم که دیبا رو از دست میدم ... گریه کردم ... خیلی سخت بود ... بهترین دوستم بود ... اما اون بهم قول داد تنهام نذاره ...
بهش گفتم تنهام ... گفتم درسته که من به قلبم یاد دادم نشکنه و اگه شکست خورده هاش دست اونی که شکوندتش رو نبره اما تو این کارو نکن ! گفت باشه !
به قولش عمل کرد اما برای یه مدت کوتاه ... حالا که این قدر بهش عادت کرده بودم همه چیز یه دفعه تموم شد ... تموم که نه ..! اما خب خودت بگو اسمشو چی بذارم ؟!
اما یادمه قول داده بود تنهام نذاره ... قول مردونه ... واسه همینه همیشه از مردا بدم می آد ..!
حالا که به هردوشون نیاز دارم هردوشون تنهام گذاشتن ! شایدم حق دارن مسیر زندگیشون عوض شد ..
ممنونم دوستای گلم از نظراتتون ! دوستایی که میخوان پست های من ( شیما کیا ) رو بخونن روزهای 5 شنبه حتما حتما بیاید ... من فقط روزهای 5شنبه پست میزنم ... بقیه روزها دیبا جون زحمت میکشه ... البته دقیقا نمیدونم چه روزایی میشه ؟!
خیلی از لطفتون ممنونم ... 5شنبه ها منتظر همتونم ! راستی پاییز تا اینجاش چطور بود ؟!