|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
عجب باد تندی ... با یه بارون شدید خدایا امشب بدجوری دلم گرفته ... خیلی خسته شدم از زندگی خسته شدم تا کی باید سرم رو با درس و کتاب گرم کنم ؟! که گذشت زمان رو نفهمم ؟! که نبودنشو حس نکنم ؟ خدایا منم آدمم منم احساس دارم ...
هر چقدر هم سرمو گرم کنم نمیشه نمی تونم جای خالیشو پرکنم ... مگه درس و مدرسه میتونه جای گذینش باشه ؟ نه نه ... هیچ نیرویی و هیچ قدرتی تو این دنیا نمیتونه جاشو برام پر کنه ... شاید به غیر از خدا !
دیشب ساعت 8 بارون شدیدی گرفت ...مانتوم رو پوشیدم و رفتم زیر بارون ... آخه تنها بودم ... اشک میریختم ... سردم بود ... اما مهم نبود ... عاشق بوی بارونم و عاشق بوی خاک ... عشق پاییزم .. فصل تولدم اما پاییز غم انگیزیه امسال ... مخصوصا غروباش ..
بارون شدید تر شده بود ... بی هدف راه میرفتم ... یاد تابستون افتادم یاد روزهای گذشته چه روزهایی داشتم و قدرشو ندونستم اگه برمیگشتن مطمئنم قدر تک تک ثانیه هاشو میدونستم ..!
امشب قرار بود بیاد پیشم اما نیومد ... اگه می اومد شاید باهم راه میرفتیم ... شاید الان باهم بودیم ! شاید اینطوری تنها نبودم که مردا اینجوری نگام کنن ... مگه ساعت چنده ؟!
نه موبایل دارم با خودم نه ساعت ... یه آن به خودم اومدم دیدم خیابون ولیعصر رو تا نزدیکای ونک رفتم ... این قدر پیاده رفته بودم ؟! ساعت چند بود ؟!
نه پول همرام بود نه هیچی ... وقتی رسیدم خونه ساعت 10.30 بود .... مامانم که داشت گریه میکرد ... خیلی دعوام کرد ... میخواست راهم نده توی خونه ...
حق داره بنده ی خدا ... دختر بدی شدم ...
راستی امروز صبح که توی کمدم میگشتم یه عطر قدیمیم رو پیدا کردمو زدم ... جالبه حتی بوی یه عطر تورو به روزی میبره که زده بودیش ... عطر منو یاد عاشورای 84 انداخت ... .... با تمام وجودم دعا میکردم ... بارون می اومد ساعت 1.30 شب بود ... هیئت تازه تموم شده بود جلوی هیوت ایستده بودم تو خیابون ... باد موهام رو حرکت میداد ... چند تا جوون از جلوم رد شدن ... چادرم رو کشیدم جلوتر ... دستام رو دوطرف بغلم فشار دادم ... سرد بود ... به آسمون نگاه کردم ... التماست کردم خدا یادته ؟! ازت خواستم .....
امشب شب قدره ... از دست ندینش ...!