تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

سلام ... نماز روزه ها و عبادتها و دعاهای همتون قبول ... دختر گندم رو فراموش نکردین که ؟! امشبم که شب قدره ... منم یه مطلب در همین باره نوشتم ...

اولش قسمتی از صحبت یکی از دبیرا رو مینویسم ...

" خدواند در قرآن میفرماید : من از ورید گردنتان ( رگ گردنتان ) به شما نزدیکترم ... " تا حالا شده یه ورق سفید رو اونقدر به چشمات نزدیک بگیری که دیگه نبینیش ؟! مثال جالبی بود برای اینکه بگم خدا ایقدر سفید و پاکه و اینقدر به ما نزدیکه که نمیبینیمش ... اما میتونیم وجودشو حس کنیم ...

حالا خودم بگم ...

    .... ابن ملجم مرادی ... دائم النماز است ... پیشانی اش در اثر دائم السجده بودن پینه بسته ... دین دار است ... مسلمان است ... شب 19 ماه مبارک رمضان ... وضو میگیرد ... غسل میکند ... نماز شب میخواند ... نیت میکند و قربت الی الله " علی " میکشد ..!!! بهترین و جوانمرد ترین خلیفه ای را که جهان به خود دیده ... آیا او دین دار است یا علی که میگویند دین را در وجود علی پیدا کن ..؟؟؟

حالا یه واقعیت رو مینویسم ... که به گفته ی  یه مادر علی ( ع ) ضمانت زنده موندن یه بچه ی بی گناه رو کرد ... امیدوارم اون بچه هم که حالا برای خودش مردی شده بتونه علی (ع) رو الگوی زندگیش قرار بده !

امیرمومنان که در تاریکی شب یتیمان را از یاد نمیبرد و بین مسلمان و مسیحی فرق نمیگذارد و به همه کمک میکند به ما هم لطفی داشته .... آره ! اونم نذر علی (ع) بود و هست .. از مامانش خواهش کردم برام تعریف کنه .. چند روز عقب افتاد و وقت نشد .. تا امشب که با وجود اینکه فردا امتحان زیست دارم نشستم پای صحبتش ... واقعا مثل مادرم دوستش دارم ... مهربونه و کلامش شیوا .!

( این رو از دفتر یاداشتهای روزانه ام نوشتم .. ۱۸ - ۷ - ۸۵ )

 

- مادر جون یادتون نره موضوع نذر رو برام تعریف کنیدها !

- باشه حتما انشا الله باشه برای فردا امشب کلی از کارام مونده کلی تلفن باید بزنم !

- خوشحال شدم ... پس فعلا !

 

( 30 دقیقه بعد خود ناهید جون زنگ زد ..! )

 

- شیما میخوام برات بگم زود تموم میشه باشه ؟!

- آره مادر جون من که از خدامه ... بفرمایین میشنوم !

- از کجاش بگم برات ؟! اوایل فروردین بود ... سال 1368 چندان حالم خوب نبود ... کمر دردهای شدیدی داشتم که دیگه خستم کرده بود .. بعد از مراجعه به دکتر معلوم شد باید چند تا عکس بگیرم .. خلاصه اوایل اردیبهشت ماه بود که متوجه شدم باردارم ... خیلی ترسیدم که کارام روی بچه ام تاثیری داشته باشه ... نمی خواستم برای کودکم اتفاقی بیفته .. شبها تو تنهایی خودم گریه میکردم .. از خدا کمک خواستم .. خدایا آخه چرا کودک من ؟! اگر کودک سالمی نمیشد من چه میکردم ؟! اون که گناهی نداشت که بخواد از این کودکی مریض و معلول باشد و عمری زجر بکشد .!

همه بهم میگفتن بیخودی نگرانم ... اما کودکم بود اگر اتفاقی میافتاد من هرگز خودمو نمی بخشیدم...

( ناهید جون قشنگ میگفت اما احساس یه مادر رو فقط یه مادر میدونه ! )

سرتو درد نیارم بلاخره تصمیمم رو گرفتم کودکی که در بطن من بود که در حیات خود نقشی نداشت ... من باعثش بودم ... اگر کودک کاملی نمیشد باز هم من باعثش بودم ... پس تصمیم گرفتم از بین ببرمش ... نمی خواستم یه عمر عذاب بکشم ... رفتم .. صحبت کردم .. وقت گرفتم .. یکی از چهارشنبه های اردیبهشت 68 .. ساعت 7 صبح .. باید میرفتم ..

شبها خوابم نمیبرد .. آخه خدایا چرا فرزند من ؟!

خب کودکم بود .. موجود کوچولویی که حسش میکردم .. میتونستم عاشقش بشم ... یه وجود بیگناه که مال خودم بود میتونستم در آغوش بگیرمش ... راه رفتن و حرف زدنشو ببینم ... تمام عمرمو براش بزارم .. بهش عشق و محبت یاد بدم ... اما خدایا چرا ازم دریغ شد ؟! این کاری که میخواستم بکنم واقعا وحشتناک بود ..یه قتل نفس .. اونم وجود کوچولویی که مال خودم بود در بطن من رشد میکرد و از خون خودم بود ..

اون شب بلاخره خوابم برد ...

 

" مطمئن باش این پسر گناهی نداره و سالمه یه پسر سالم و مثل برگ گل لطیف .. چرا میخوایی از بین ببریش ؟! این کارو نکن پسر سالمیه ... نگهش دار ... علی رو نگه دار "

 

از خواب پریدم نزدیک اذان صبح بود .. ترسیدم ... عرق سردی روی پیشونی ام نشسته بود .. مطمئن شدم امیر مومنان رو دیده بودم .. اون چهارشنبه صبح هم نرفتم ... امیر علیمو نگه داشتم .. امیر علی من همنام مولاش علی شد ...

علی کوچولوی من 14 آذر همون سال به دنیا اومد .. یه پسر سالم و تپل و خوشگل .. خدایا ممنونتم ...

 

- ناهید جون خوشا به سعادتتون راستی بعد این جریان ایمانتون 2 برابر نشد ؟!

- چرا دخترم خیلی زیاد ... من ایمان داشتم اما ایمانم کامل شد ..

 

وقتی ارتباط تلفن قطع شد فقط زار زار گریه کردم ... آره منم ایمانم بیشتر شد ..

دیگه خیلم راحته .. چه من باشم چه نباشم یه محافظ و ضامن بزرگ داره .. که همیشه هواشو داره ... امیدوارم نذاره راه خطا بره ..

اما حقا که ناهید جون توی این چند سال خوب مادری بوده

اینو نوشتم که هم ایمانت بیشتر بشه و قدر این سلامتی و جونیت رو بدونی .. هم قدر مادرتو بدونی .. " یه کمی هم توجهت رو به خدا بیشتر کن  به خاطر نامی که داری .! "

التماس دعا از همتون برای این دختر گندمی ...

با آرزوی رسیدن به همه ی آرزوهای خوبتون و پذیرفته شدن

دعاهاتون توی این شبهای عزیز ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:32  توسط شیما  |