تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون . اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق  تبدیل نشه

برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...

- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟

جوابشو ندادم !

برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...

بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !

منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...

موهام ریخته بود توی صورتم و گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ... احساس می کردم هرچی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ... لبامو غنچه کردم و مثل یه بچه ی مظلوم نگاهش کردم ... اونم بغلم کرد و منو نشوند روبه روی خودش روی زمین ( عاشق این قدرت و نیروش بودم ... اون کسی بود که این احساس را که قدرت دارد در من به وجود می آورد و حس میکردم هر تصمیمی میگیرد درست است ! )

دوباره اون شد مثل یه پدر مهربون و صبور و من یه بچه ی لج باز و اخمو ...

بازم گریه کردم ... 

- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟

لحنش مهربون بود ... این یعنی آشتی ! بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...

بغلم کرد ... دستامو گرفت ... داستاش داغ بود گرمایی که تا عمق وجودم نفوذ کرد ... شایدم دستای من خیلی سرد بودن ... دیگه به هق هق افتادم ... محکمتر فشارم داد !

- گریه نکن !    -خب توهم نرو !

- نرم دیرم میشه !

- تموم شد ؟

- نه گلم ... مگه برای تو تموم شد ؟

- با تمام وجودم گفتم : نه هرگز !

زل زد بهم ... گفتم : چیه دیوونه ندیدی ؟

- نه فرشتمو ندیدم ...

جوابشو ندادم ... اما تو دلم گفتم ... تو هم قبله گاه منی ... می پرستمت فرمانروای با شرافت من !

گفت پس گریه نکن ...

- باشه . پس توهم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !

فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!

اما آخرشم رفت ... قبل رفتنش گفت چشماتو ببند ...

با صدای در که بسته شد به خودم اومدم ... لبهاشم مثل آغوشش داغ بود !

حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...

اینو نوشتم که بگم ... من قدر عشق و این نعمتی که خدا بهم داده بود رو ندونستم ... شماها قدر هم بدونید ... امیدوارم پاییز قشنگ و خوبی برای همه باشه ... سعی کنین سرماشو با گرمای وجود همدیگه حس نکنید ... 

" این دختر گندم که فقط یک آرزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک هر وقت به آرزوهایتان رسیدید دعایش کنید ... که این همیشه حرف اول و آخر اوست ! "

توی پست " زندگی یعنی تو " هم گفتم :

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست !

سیب هست ... ایمان هست ... مهربانی هست ...

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ..!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:38  توسط شیما  |