|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
امروز صبح هوا روشن نمیشود .. ناراحتم .. چقدر ناراحتم . بر خلاف عادت همیشگی به پشت دراز کشیده ام ..
سعی میکنم بلند شوم .. فایده ای ندارد ... " چشمانم می سوزد "
بیدار شدن چه درد ناک است !
دستهایم مثل قلاب لنگر به ملافه گیر کرده .. صدای باران شدید از خواب بیدارم کرده .. چشمانم را میبندم ..
صبر میکنم تا گرفتگی عضلاتم برطرف شود .
تا روز ... کجا هستم ؟! ... دیشب ...
- به دقت به صفحه ی کوچک چهارگوش ساعتم نگاه میکنم .. روز اول است .. اول فروردین 85 !
29 اسفند محال است .. امروز اول فروردین است ... من روز29 مرده ام و یک شبانه روز از آن گذشته است .. می دانم مطمئنم .. شاهد آن بودم !! اکنون ساعت 2 صبح است اما من عدد 29 را میبینم .. روزی که من مردم .. آیا من خواب مرگ را دیدم ؟ آیا در مرگ هم میتوان خواب دید ؟؟
مگر اینکه دیشب .. الان دیشب ساعت 2 صبح است !؟
ساعت ده دقیقه به دو است ..
من زنده ام .. وای چه غم بزرگی !
زنده .. نمی توانم خوشحال باشم .. چقدر خودم را دور احساس میکنم .. همین الان .. دقیقا لحظه ایه که ...
دقیقا لحظه ایه که دیشب بلند شدم تا قرص خواب آور چندم را بخورم و بمیرم ..
چه دیوانگی ای !
با این حال در تاریکی حضوری حس میکنم .. حضوری که نزدیکم نیست .. او آنجاست .. مطمئنم !
آیا باز هم فرصتی برای جان به در بردن دارم ؟!
جان به در ببرم ؟ که چی کار کنم ؟ که دوباره به سوی گناه و درویی برم ؟ " او " و دیگران رو در کسالتم از اول بگیرم ؟
هر نهایتی را آغازی است ... اینو کی گفته ؟! چقدرم قشنگه نه ؟
" او " را حمایت میکنم هر جایی که باشم بهتر از هرچی که تا حالا کردم ..
یک فرصت هم به من داده شده یعنی ابدیت با " او " .. یعنی میشه ؟!
- موقع خوردن قرص فکر میکردم .. مثل خوابم فردا " او " هم با من خواهد بود ؟!
آیا مرگ فقط تکرار بینهایت روز اول است ؟!