تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
حوا :

وقتی به گذشته نگاه میکنم اون باغ برام مثل یه رویا میمونه اونجا به شکل سحر آمیزی زیبا بود و حالا از دست من رفته و نمیتونم ببینمش ..

باغ از دست رفته اما من اونو پیدا کردم و راضی ام .. تا حدی که میتونه منو دوست داره و منم با تمام توان و احساسم دوستش دارم به گمونم این به خاطر جونی و جنسیتمه .. از خودم می پرسم چرا دوسش دارم ؟؟؟ نمی دونم چرا و اهمیتی به این دونستن نمی دم واسه همین فکر میکنم این جور دوست داشتن نتیجه ی عقل و منطق نیست ..

پرنده ها رو به خاطر صدای قشنگ و آوازشون دوست دارم اما اونو به خاطر صداش دوست ندارم هر چی بیشتر می خونه بیشتر می فهمم نمی تونم با صداش کنار بیام ..  اما بازم ازش می خوام برام بخونه چون دوست دارم یاد بگیرم چه طوری میتونم هرچی که اون بهش علاقه داره رو دوست داشته باشم .. مطمئنم میتونم این کارو یاد بگیرم .. چون اولا که می خوند اصلا نمی تونستم صداشو تحمل کنم اما الان می تونم .

به خاطر هوشش نیست که دوسش دارم چون اصلا هوش چندانی نداره .. نمی شه هم به این خاطر سرزشش کرد .. چون خودش که خودشو نیآفریده اون همون چیزیه که خدا آفریده .

به خاطر بخشندگی و رفتار ملاحظه کارو لطافتش نیست که دوستش دارم .. اتفاقا تو این چیزا خیلی هم مشکل داره اما روز به روز داره پیش رفت می کنه

به خاطر سخت کوشی و مهارتش نیست که دوسش دارم .. می دونم ایا رو توی وجودش داره اما نمی دونم چرا اونو ازم مخفی می کنه .

به خاطر مردونگی و شجاعتش نیست که دوسش دارم ! نه نه ! به هیچ وجه ! اصلا مردونگی نداره ..

خب .. پس چرا دوستش دارم ؟ شاید فقط به خاطر اینکه اون یه مرده !؟

از همه ی اینا گذشته .. اون خوبه و من به خاطر این دوستش دارم .. اما می دونم اگه اینطورم نبود بازم عاشقش میشدم .. حتی اگه اذیتم میکرد بازم به دوست داشتنم ادامه می دادم ..

اون قوی و خوش چهره است به خاطر همینه که دوستش دارم .. و بهش افتخار میکنم ...

اما اگه این چیزا نباشه هم می تونم دوستش داشته باشم .. حتی اگه خیلی ساده و معمولی بود یا اگه مریض و ضعیف بود بازم دوستش داشتم براش کار می کردم واسش دعا می کردم و تا آخر عمر کنارش میموندم ..

آره من اونو دوست دارم چون اون مرده و مال منه ! به گمونم هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره به گمونم همونطور که اولش گفتم این عشق نشونه ی عقل و منطق نیست ..خودش به وجود می آد هیچ کس نمی دونه کی و کجا !

من الان یه دختر جونم و اولین کسی ام که عشق رو تجربه میکنم .. شاید یه روزی معلوم بشه که به خاطر بی تجربگی و جوونی اشتباه کردم و عشق رو درست نفهمیدم !

 

یکی از خاطرات حوا ... از کتاب خاطرات آدم و حوا !

 

این خاطره در حالیه که آدم هیچ علاقه ای به حوا نداره .. نمی دونم شاید خیلیا براشون پیش بیاد که عاشق کسی بشن براش بمیرن اما اون طرف هیچ احساسی بهشون نداشته باشه یا حتی تا مدت ها طردشون کنه اما این به وضوح به من ثابت شده که اگه یکی رو از ته ته قلبت بخوای و براش تلاش کنی بهش می رسی به طوری که آدم بعد از 12 سال درباره ی حوا می گه :

آدم ( سال 12 بعد از تبعید به زمین ) : بعد از این همه سال فهمیدم که اون اولا در مورد حوا اشتباه می کردم .. زندگی کردن با اون بیرون بهشت خیلی بهتر از زندگی کردن توی بهشت اما بودن اونه ! اولش فکر میکردم خیلی حرف میزنه اما حالا فهمیدم اگه ساکت بشه و حرف نزنه حسابی غمگین میشم ... چقدر زیبا بود اندوهی که ما رو بهم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد ...

 

حوا : ( سال 40 بعد از تبعید به زمین ) : این دعا و آرزوی منه که باهم از دنیا بریم .. آرزویی که تا ابد به اسم منه به اسم حوا ! اما اگر یکی از ما باید زودتر بره دعا میکنم اون من باشم .. چون اون قذرتمنده و من ضعیف این دعا هم تا نسل من باقیه جاودانه و از زبون همه ی اونا که همسرشونو دوست دارن تکرار میشه !

 

پس از حوا :

 

آدم : هر جا که او بود بهشت بود !

 

( حوا موفق شد ! این همون آدمی بود که حوا رو مسخره می کرد و ازش دوری می کرد ! )

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:6  توسط شیما  |