|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|

شاید در پستوی اتاقی تاریکم جسم یک مرد را حس کردم
شاید در چشمان خواب آلودم، خواب یک عشق بازی با آغوش ها رادیدم
شاید در چشمانم ، من به هذیان های ذهنم پاسخ مثبت دادم ...
آری...
این همان واقعیت تن عریان من است ...
آری...
من مردی را در تاریکی اتاقم دیدم که اندامش را در اندامم جستجو می کرد
شاید اسپرمهای او در من پنهان است
اما من انگار برهنه ام ...
شاید در اندام دخترکی جان تازه را حس کنم . ( کی درک میکنه این جمله رو ؟! اون دختر منه . )
من فلسفه ی برهنگی را پیدا کردم
روزی که واقعیت را در روزنه دیدم
من باکره بودنم را دیدم ...
شب فریاد را به توهم دیدم
و سحر چشمه ی ملحفه ها را به تباهی دیدم ...
و در امروز که در ذهن شما پنهانم
من فلسفه ی برهنگی را پاک می دانم
و در این پاکی مبهم که در اندام من است و چشمان مرد یا مردانی را خیره می کند
من هنوز باکره ام ...
( تورو خدا وبلاگو رو سرم خراب نکنید به خاطر عکس .. از جنبه ی بد نگاهش نکنید . به واقعیت عکس دقت کنید
) .