تبليغاتX
دختران گندم
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
 

 kiss the lovely face of God

همیشه روزهای تعطیل خسته کننده است ! دیروز عید غدیر بود و چه روز قشنگی بود برای پرکشیدن به سوی معبود .

ساعت حدود ۷ عصر است که با پدر میرویم شهر کتاب که هم او چند تا کتابی را که میخواست بخرد و هم من . از جلوی اسکان میپیچد و میرود به سمت بلوار که موبایلش زنگ میزند .

دایی رضا است که میگوید با خانه هم تماس گرفته و شیرین گفته که خانه نیستیم . میگوید حال یکی از دوستانش وخیم است  ( که دوستان بابا و دایی مشترک است ) و میخواهد او را به بیمارستان ببرد و کمک میخواهد ٬ بابا وقتی نام منصور را میشنود همانطور مسیرش را عوض میکند و مثل همیشه به شوخی میگوید : هم خودم و هم ماشینم برای امداد آماده ایم . با التماس به بابا نگاه میکنم ٬ که منم می آیم  منظورم را میفهمد و سر تکان میدهد .

چند دقیقه ی بعد توی خیابانی هستیم که به خانه ی دایی میرسد ٬ توی راه یاد حرف شنبه ی ستاره می افتم ٬ به این فکر میکنم که چرا انسانها این قدر بیمار میشوند ؟؟؟ به این فکر میکنم که این سوال را از دایی بپرسم ٬ البته من همیشه ار دایی سوال میکنم به خصوص سوالهایی که یا جواب ندارند یا جوابهاشان خیلی دشوار است . اغلب هم از پاسخ هایش قانع نمیشوم اما همیشه چیزی در جوابهایش هست که بینهایت لذت میبرم . اصلا سوال کردن از دایی برای این است که سرِ حرف بیاورمش .

به درختی تکیه داده و منتظرمان است . شلوار تیره و پیراهن روشنی زیر کت چرمی مشکی اش پوشیده است . توی ماشین مینشیند و در را میبندد .

- سلام محمّد ٬ خوبی ؟

پدر میخندد و چیزی نمیگوید ٬ آدرس خانه ی منصور را میدهد دست پدر و دوباره میپرسد ٬ خوبی ؟

بیرون هوا حسابی سرد شده ٬ اواسط دی ماه است و باران به تندی میبارد . پدر میگوید : تا به حال به این بدی نبوده ام .

بی هیچ مقدمه ای میگویم : دایی چرا این همه بیماری توی انسانها ریخته است ؟ از میگرن و سینوزیت گرفته تا تا بیماری های چشمی مثل آستیکماتیسم تا انواع بیماری های قلبی مثل بزرگ شدن دریچه ی قلب و تنگ شدن دریچه ی میترال تا سنگ کلیه و صرع و نقرس و بیماری و نارسایی ها و انواع هپاتیت C , B , A و هموفیلی و تالاسمی و تیفوس و پارکینسون و تصلب شراعین و سکته ی مغزی و .....

دایی میخندد : « شیما اسم این همه فرشته رو از کجا می دونی ؟ » و منظورش از فرشته بیماری هایی است که ردیف کرده ام . « تو هم که مثل محمد از چند وقته دیگه فکر کنم آنقدر سرت بره تو کتاب که نشه پیدات کرد ٬ خب چرا از همکارت نمی پرسی ؟ » و به طرز با مزه ای به بابا اشاره میکند و

بابا لبخندی میزند و میگوید : بُعد نگاهی که یک پزشک به زندگی پیدا میکند را هیچ کس دیگری ندارد . هیچ کس به اندازه ی یک پزشک نمی تواند خدا را حس کند ٬ وقتی عمر یک بشر ممکن است به خاطر  یک اشتباهت به باد رود تازه عظمت خالقش را میفهمی .

دایی چند دقیقه ای سکوت میکند و بعد میگوید : چه فرقی میکند ؟ هم فرشته های رحمت خوبند و هم فرشته های عذاب .

میگویم : دایی واقعا به فرشته های یقین داری ؟

- آدم هایی را میشناسم که وزن این فرشته های رو روی شانه هاشون احساس میکنند و حتی بویشان را از هم تفکیک میدهند و صدای بالهاشون رو میشنوند .

به خانه ی منصور میرسیم . دایی بالا میرود و چند دقیقه بعد مردی تقریبا استخوانی را که روی دستهایش گرفته سوار ماشین میکند .

بابا معاینه میکند ٬ سری تکان میدهد و با سرعت حرکت میکند . به نظر میرسد منصور کاملا بیهوش است . دنده را سنگین میکند تا از شیب بالا برود ٬ باران کم شده ٬ شیشه را پایین می آورم و ناگهان نمیدانم چرا احساس میکنم بوی یاس است . اما دو طرف خیابان پر از سپیدار و پر از ساختمان است . یاسمنی نیست !!!

بابا با پزشک اورژانس که گویی آشناست صحبت میکند . میگوید که منصور ده دقیقه ی قبل تمام کرده ٬ دایی خم میشود و سرش را در دستهای منصور پنهان میکند . پزشک توی برگه ی گواهی فوت علت مرگ را ایست قلبی مینویسد . بابا امضا میکند و به دست پرستار میدهد ٬ بهت زده نگاه میکنم . که پرستار  منصور را روی برانکارد میگذارد و پای مصنوعی اش را جدا میکند و به طرف سرد خانه میبرد .

چند نفر از دوستانش می آیند . از میان حرفها میشنوم که مجروح شیمیایی بوده . میگویند وقتی ترکش خمپاره به پایش اصبات کرده خودش با چشمهایش دیده که پایش از بدنش جدا شده و روی خکریز افتاده است . احساس میکنم چشمهایم خیس آب شده اند . بابا میخواهد به خانه ببرتم که ممانعت میکنم .

ساعت ۲ صبح است و من با خودم فکر میکنم الان منصور کجاست ؟ به ۲ نفری که در بخش اعصاب دیده ام فکر میکنم و به این فکر میکنم که چه راه درازی در پیش دارم و چه حرفه ی سختی را انتخاب کرده ام .

دایی رانندگی میکند . شیشه ی پنجره را پایین می آورم . باد خنکی در ماشین میپیچد . دستم را از پنجره بیرون میبرم . باران قطع شده است . دایی را که پیاده میکنیم صدای اذان صبح به گوش میرسد ٬ به این فکر میکنم که منصور هم الان نماز میخواند ؟

مامان بیدار است و منتظرمان . به اتاقم میروم تا حداقل در این ۳ ساعت باقی مانده تا امتحان به قولم عمل کنم و چند صفحه ای شیمی بخوانم .

خدا به موسی گفت : از ۲ چیز خنده ام میگیرد !!! اول وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده ی مردم رو میبینم که جلوی اون کار رو بگیرند ٬ و وقتی نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو میبینم که برای انجام اون خودشون رو با آب و آتیش میزنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:54  توسط شیما  |